پشتیبانان اینترنت!

سپتامبر 17, 2009

افرادی که در پشتیبانی ISP ها کار می‌کنند آدم‌های بسیار ابله و بی‌سوادی هستند!! این را نه از روی عقده می‌گویم و نه کینه، این حقیقتی است که بعد از چندین سال استفاده از اینترنت و سر و کله زدن با این آدم‌ها در شرکت‌های مختلف به آن پی برده‌ام. نهایتا و در بهینه‌ترین حالت یک متخصص فنی در یک ISP، مجموعه‌ای از Error ها را حفظ، و با تاکید، حفظ کرده و بر اساس گفته‌های شما یک راه حل تکراری ارائه می‌دهد و هیچ توی کتش هم نمی‌رود که شما این کار را انجام داده‌اید. شما چه چیزهایی را بررسی کرده‌اید و چه مطالعاتی داشته‌اید و اینکه فکر می‌کنید مشکل از کجا باشد و یا تجربه قبلیتان از این مشکل چه بوده. اساسا در ISP های ایرانی اصول کار این است که همیشه حق با ISP است. و خوب از یکسری ابله بی‌سواد بیشتر از این انتظار نداشته باشید. در ضمن سواد داشتن هیچ ربطی به فوق لیسانس و دکترا هم ندارد! گفته باشم… در نهایت وقت خودتان را با تماس با اینجور آدم‌ها تلف نکنید. راه‌های بسیار بهتری برای عیب‌یابی و رفع مشکل شما وجود دارد و البته بعضی از آن‌ها هزینه دارند. اگر نشد، زنگ بزنید و در صورت یکدندگی و کله‌شقی طرف او را به نحوی تهدید کنید و یا یک داد سرش بکشید! اگر به جایی نرسیدید ISP تان را عوض کنید. خلاص!

سلامت سنج

سپتامبر 15, 2009

روز شنبه مصادف بود با نوش جان نمودن یک فقره واکسن یگانه مننژیت با سرنگ کوچک در بازوی راست، و یک فقره واکسن دوگانه دیفتری و کزاز با سرنگ بزرگ، در بازوی چپ. پس از آن حوالی ظهر یکشنبه کم کمک به فاک فنا رفته و شروع کردیم به نمودن تب ( و در ذهنمان طب). بالاخره حوالی غروب کم کم ریکاوری ما شروع گردید. قبل از طلوع آفتاب هم یک فقره Faint اجرا نمودیم که کمرمان مورد عنایت پایه های صندلی قرار گرفت و آگاهان گفتند که شانس آوردیم سرمان نبوده…
خلاصه همه اینها را نوشتم که بگویم این دفعه فهمیدم که یکی از چیزهایی که باعث می شود بدانم سلامتی کاملم را به دست آورده ام قهوه است! اگر حالم خوب باشد میل شدیدی به آن دارم، ولی اگر نه اصلا نمی توانم به آن نزدیک شوم. الان هم این را نوشتم که بگویم بفرمایید قهوه.

پ.ن: جمعه می‌رویم.

“هر مردی بخواهد به جایی برسد، باید سرش را از میان این سینه ها عبور دهد.” این اولین جمله ای بود که محی الدین پس از کنار رفتن سینه بندهای دخترک بر زبان آورد. دخترک به سینه بند می گفت سوتین، اما محی الدین از همان اول هم سینه بند را ترجیح داده بود. به هر حال هم یک کلمه ی فارسی بود و هم در سینه اش، سینه داشت. یعنی سکسی هم بود. مثل کرست! ولی سوتین نه تنها سکسی نبود بلکه نمادی بود از چس کلاس های دخترهای بالاشهری که محی الدین نه با خودشان، و نه محل سکونتشان، هیچ میانه ای نداشت.

***

محی الدین فریاد زد: “حتی اکبر آقای بقال هم می داند تو جنده ای!” دخترک نمی دانست باید خوشحال باشد یا از غصه دق کند! صرف نظر از اینکه جنده بودن چقدر خوب باشد یا بد، طبیعت یک فاحشه به این است که همه بدانند فاحشه است، و حالا گفتن اینکه حتی اکبر آقای بقال هم این قضیه را می داند، چه تفاوتی ایجاد می کرد؟ چرا محی الدین به او نگفت زنیکه ی جنده؟ فقط همین و بس؟ تازه اکبر آقا که دار و ندار همه محل را می داند، این را هم باید می دانست، مگر نه؟

***

ناگهان از خواب پرید. خواب که نه، یک کابوس تیره و دهشتناک. قطره‌های عرق روی پوست محی الدین، یک سرنگ 20 سی سی را به راحتی پر می کرد. معنی این کابوس چه می توانست باشد؟ محی الدین توان جنبیدن نداشت. سرجایش خشک شده بود. دراز کشیده. نفس کشیدن هم سخت بود برایش. دخترک که بود؟ از جان او چه می خواست که هر شب به خوابش می آمد؟ چرا به دخترک گفته بود جنده؟! دقیقا چرا؟

پ.ن: سرکار خانم علیه، حاجیه خانم شین ؟، با سلام، ضمن تبریک قبولی جنابعالی در آزمون کارشناسی ارشد. والسلام علی.

آخرین آخر هفته‌ی موجود در تاریخ زندگی ما، مصادف شد با بازگشت به خاطرات حوالی سال سفید (و نه سیاه) دو هزار! آن موقع شاید کمترین دلخوشی‌مان این بود که یک رییس جمهور با شخصیت و آدم حسابی (و نه یک مزلف متعفن چندش‌آور) داریم که در خور شأن این مملکت است، (که زمانی کوروش کبیر بر آن فرمانروایی می‌کرده)، و روابط خارجیمان اگر چه نه بهینه ولی حداقل آبرومندانه است. البته شاید حتی بتوانم بگویم این کمترین دلخوشیمان هم نبوده! بزرگترین دغدغه اکثر بچه‌های دبیرستان و اکثر هم‌سن و سالان بنده، کنکور بود، و البته امیدوارم فهمیده باشید برای من این مسئله در آخرین درجه اهمیت قرار می‌گرفت. عمده‌ترین تلاش تحصیلی اینجانب برمی‌گردد به سالهای سوم راهنمایی تا سوم دبیرستان، که قطعا منجر به پایه قوی علمی گردید و من را در مهمترین سال برای نتیجه گیری در کنکور، نسبت به خیلی مسائل بی‌نیاز کرد و بدون تلاش خاصی رتبه نسبتا مناسبی را نصیبم نمود. اگرچه همان موقع از خیلی‌ها شنیدم که “گند زدی!” و البته حق هم داشتند، خیلی ها که در سال‌های مذکور به گرد پای اینجانب هم نمی‌رسیدند، در کنکور رتبه‌های یک و دو رقمی آوردند، ولی بنده به فلان جایم هم نبود! بگذریم… روال پیش‌دانشگاهی بنده این بود که از صبح تا غروب با یکسری از بچه‌ها (که این سری هم شبیه سری‌های بعدی حداکثر مجموعه‌ای 4 نفره را تشکیل می‌داد) به بهانه درس خواندن خانه‌ی یکیمان تلپ می‌شدیم. بعدش برنامه‌هایمان این بود که اگر ممکن بود قلیان و سیگاری دود کنیم، یا با جورابهای گله کرده فوتبال بزنیم، به اینترنت رفته و چت نماییم، موسیقی و فیلم (غربی) بزنیم درون رگ، معلم‌ها را مسخره کنیم، و کمی هم درس بخوانیم. تاکید می‌کنم، کمی! حتی کار به جایی می‌رسید که گاها به دلیل مشکل رفتن برق کوچ می‌کردیم به خانه‌ی یکی دیگر از اعضای گروه و مثلا آنجا چت کردن را ادامه می‌دادیم. این جمع متشکل بود از بنده، جواد ذ.، حمید ب. و شاید رضا ع. البته در برهه کوتاهی از زمان با جمع 4 الی 5 نفره دیگری هم به تفریحات نسبتا سالم‌تر، مثلا ورق‌بازی و موسیقی و فیلم (شرقی!) می‌پرداختم. جمع مذکور غیر از بنده عبارت بودند از مهدی ا.، محمد حسین ت. صادق ص. و گاها بهزاد ل. و محمد ع. بعد از آن تازه برنامه دیگری شروع می‌شد. حوالی غروب مثلا ساعت 6-7 بعد از ظهر، من ملحق می‌شدم به تیمی که از کتابخانه برمی‌گشتند، همه قرار تقریبا یکروز در میانمان کلوپی بود حوالی یکی از میدان‌های اصلی شهر. آنجا PS1 داشتند، و البته تازه PS2 وارد بازار شده بود و یک دستگاه از آن هم موجود بود که بنده شخصا به آن محلی نمی‌گذاشتم! سرشار بود از کنسول‌ها و دسته‌ها (گیم‌پدها)ی درب و داغون و تلویزیون‌های قرازه و درپیت 21″. می‌نشستیم و Konami Winning Eleven 99 بازی می‌کردیم، و خیلی خوش می‌گذشت. واقعا خیلی! دعوایمان می‌شد، داد و بیداد می‌کردیم، حرص می‌خوردیم و همه این‌‌ها واقعا لذت‌بخش بود. فارغ از هر دغدغه‌ای برای آینده، و هر نوستالژی برای گذشته، فارغ از غم و غصه، جاهل به جور و جفا و فساد و فحشاء، زندگی پاک، پاکِ پاکِ پاکِ پاک! جمع آخر علاوه بر بنده متشکل بود از پیمان ا.ب.، محمدحسین ت.ا.، حمید ج.، (و گاها” علی گ.، جواد ذ. و حمید ب.). گذشت آن خاطرات خوب و دوست داشتنی، تا همین آخرین آخر هفته. یکسری از بچه های هم‌دوره‌ای دبیرستان جمع شدیم خانه‌ی ما (این که گفتم یکسری، تعداد خیلی زیادی را لزوما شامل نمی‌شود. با خودم می‌شدیم 4 الی 5 نفر!). همه از اعضای تیم آخر، و نشستیم به بازی کردن، اینبار Konami Pro Evolution Soccer 2009، به اختصار PES 2009. و چقدر الان که نشسته‌ام و می‌نویسم همان زندگی را دوست دارم. درجازدن را بیشتر از پیشرفت ظاهری، سطحی و احمقانه این زندگی پوچ و روزمره دوست دارم. پیشرفت در این زندگی از هزاران بار درجا زدن سخیف تر و پست‌تر است. زمان، این بعد یکسویه و خودخواه زندگی، به قول یکی از شخصیت های فیلم Irreversible، همه چیز را خراب می‌کند و در هم می‌ریزد. چقدر دوست دارم امشب مجددا Into The Wild را ببینم و شاید روزی بتوانم مثل شخصیت اصلی فیلم بزنم به سیم آخر و خلاص شوم از همه این قید و بندهای زندگی. این محال هم شاید ممکن شود روزی. به امید آن روز.

پ.ن.1: دلیل اینکه اسم‌ها را نمی‌نویسم، جلوگیری از کشف شدن این چرکنوشته‌ها تا جای ممکن است.

پ.ن.2: مهدی ق. چند ماهی است رفته کانادا، پاشا و. پنج شنبه رفته هلند، مهدی ص. حدود یکماه دیگر عازم نیوزلند است. اکیپ فکسونیمان کم کمک به فاک می‌رود. چاره‌ای جز رجعت به گذشته نمانده است فعلا. هر چند که نوستالژی لذت‌های خاص خودش را دارد.

پ.ن.3: دیدن این سکانس حداقل روزی یکبار قبل از رفتن سرکار، روتین یکماه اخیر بنده بوده است.

تا آنجا که یادم است نام اصلی‌اش این بود. به هر حال کتاب “راز سکوت” اثر دوست عزیزم “مهدی صداقت‌پیام” توسط نشر مروارید چاپ شده است. حتما بخوانید.

بکن ک.نی!

آگوست 18, 2009

داریم برمی‌گردیم از کافه گودوی جدید، بارانداز سابق! قبل از اینکه ادامه بدهم بگویم یک گودوی سابق وجود داشت، بعدش یک بارانداز ازقِبَل همان به وجود آمد، حالا بارانداز شده گودوی جدید، یعنی یک چیزی تو مایه های حکومت قبلی و فعلی! خلاصه داشتیم با ح.ج برمی‌گشتیم. کل کل‌های زبانی همیشگی شروع شد، که خوب معمولا برای ما دو تا (و نه من با هر کس دیگر لزوما) حکم رد و بدل کردن حرف‌های رکیک را دارد! گفتم برو بچه که تو در سربازی آنطوری که تعریف می‌کردی بکن نبودی! گفت بله بکن نبودم، اما ک.نی بودم!!! یکهو خودش هم خشکش زد. سوتی بسیار بزرگی بود و قصد من هم همین نتیجه‌گیری بود که او خودش به آن اعتراف کرد… این هم شده مثل وضعیت فعلی رژیم. می‌آیند گند چیزی را جمع کنند، ده برابر خراب‌ترش می‌‌کنند…

همین

آگوست 5, 2009

حالا وقت سگ کشی است.

New Definition

جولای 31, 2009

To S. M. M.S

Listen you little fuck. whatever your fuckin’ name is, it means to me go fuck yourself. So, first thing for you to do is fucking yourself fuckface. And from now fuckin’ on, you and your fuckin’ colleagues, supporters of the fuckin’ leader of fuckheads, S. Ali Fuckin’ Khamenei, are my fuckin enemies, except my fuckin father.

پ.ن: این شعار رو دوست دارم: “ما بچه‌های جنگیم، بجنگ تا بجنگیم”

مدت‌ها بود دو فیلم خوب در یک هفته که هیچ، کلا فیلم خوب ندیده بودم. “12″ میخالکوف و حالا “ساعت بیست و پنجم” اسپایک لی، هر دو اساسا چسبیدند. توجه شما را به یک مونولوگ از دومی جلب می‌کنم. این مونولوگ که به طرز بینظیری توسط “ادوارد نورتون” ادا/اجرا می‌شود شدیدا حال و هوای “تراویس بیکلی” در راننده تاکسی را تداعی می‌کند و شاید شرح حال روزهای زیادی از چند سال اخیر من باشد

Well, f*ck you, too. F*ck me, f*ck you, f*ck this whole city and everyone in it. F*ck the panhandlers, grubbing for money, and smiling at me behind my back. F*ck the squeegee men dirtying up the clean windshield of my car. Get a f*cking job! F*ck the Sikhs and the Pakistanis bombing down the avenues in decrepit cabs, curry steaming out their pores, stinking up my day. Terrorists in f*cking training. SLOW THE F*CK DOWN! F*ck the Chelsea boys with their waxed chests and pumped up biceps. Going down on each other in my parks and on my piers, jingling their dicks on my Channel 35. F*ck the Korean grocers with their pyramids of overpriced fruit and their tulips and roses wrapped in plastic. Ten years in the country, still no speaky English? F*ck the Russians in Brighton Beach. Mobster thugs sitting in cafés, sipping tea in little glasses, sugar cubes between their teeth. Wheelin’ and dealin’ and schemin’. Go back where you f*cking came from! F*ck the black-hatted Chassidim, strolling up and down 47th street in their dirty gabardine with their dandruff. Selling South African apartheid diamonds! F*ck the Wall Street brokers. Self-styled masters of the universe. Michael Douglas, Gordon Gekko wannabe mother f*ckers, figuring out new ways to rob hard working people blind. Send those Enron assholes to jail for F*CKING LIFE! You think Bush and Cheney didn’t know about that shit? Give me a f*cking break! Tyco! Worldcom! F*ck the Puerto Ricans. 20 to a car, swelling up the welfare rolls, worst f*ckin’ parade in the city. And don’t even get me started on the Dom-in-i-cans, ’cause they make the Puerto Ricans look good. F*ck the Bensonhurst Italians with their pomaded hair, their nylon warm-up suits, their St. Anthony medallions, swinging their, Jason Giambi, Louisville slugger, baseball bats, trying to audition for the Sopranos. F*ck the Upper East Side wives with their Hermes scarves and their fifty-dollar Balducci artichokes. Overfed faces getting pulled and lifted and stretched, all taut and shiny. You’re not fooling anybody, sweetheart! F*ck the uptown brothers. They never pass the ball, they don’t want to play defense, they take five steps on every lay-up to the hoop. And then they want to turn around and blame everything on the white man. Slavery ended one hundred and thirty seven years ago. Move the f*ck on! F*ck the corrupt cops with their anus violating plungers and their 41 shots, standing behind a blue wall of silence. You betray our trust! F*ck the priests who put their hands down some innocent child’s pants. F*ck the church that protects them, delivering us into evil. And while you’re at it, f*ck JC! He got off easy! A day on the cross, a weekend in hell, and all the hallelujahs of the legioned angels for eternity! Try seven years in f*ckin’ Otisville, J! F*ck Osama Bin Laden, Al Qaeda, and backward-ass, cave-dwelling, fundamentalist assholes everywhere. On the names of innocent thousands murdered, I pray you spend the rest of eternity with your seventy-two whores roasting in a jet-fuel fire in hell. You towel headed camel jockeys can kiss my royal Irish ass! F*ck Jacob Elinsky, whining malcontent. F*ck Francis Xavier Slaughtery my best friend, judging me while he stares at my girlfriend’s ass. F*ck Naturelle Riviera, I gave her my trust and she stabbed me in the back, sold me up the river, f*cking bitch. F*ck my father with his endless grief, standing behind that bar sipping on club sodas, selling whisky to firemen, cheering the Bronx bombers. F*ck this whole city and everyone in it. From the row-houses of Astoria to the penthouses on Park Avenue, from the projects in the Bronx to the lofts in Soho. From the tenements in Alphabet City to the brownstones in Park slope to the split-levels in Staten Island. Let an earthquake crumble it, let the fires rage, let it burn to f*cking ash and then let the waters rise and submerge this whole rat-infested place.

====

ویدیوی جدید کیوسک، “یارم بیا”، من را شدیدا به یاد ویدیوی “Supermassive Black Hole” از گروه Muse می‌اندازد. هر دو بی‌نظیرند.

روزمره

جولای 15, 2009

کار روزمره

این زندگی مکار روزمره

این نبرد و جنگ و پیکار روزمره

این هرزگی نشستن پشت فرمان یک قطار روزمره

“سیمای زنی دور دست”، قابل خرید در بقالی‌های محله شد. دیدن این فیلم را برای حداقل یکبار توصیه میکنم. “گاوخونی” هم رویت شده،ایضا، گرچه کتاب گاوخونی را در درجه اول بخوانید.

“والس با بشیر” هیچ چیزی نداشته باشد، موسیقی متنش عالیست.