آقا سید جان

نوامبر 1, 2009

Tom Waits در آلبوم Rain Dogs ترک Gun Street Girl که به ترجمه مسخره می‌شود گفت آلبوم سگهای باران و آهنگ دختر خیابان تفنگ می‌گوید آقا سید جان اسلام رفته است. البته همینجا بود که م.ق. فهمید تام ویتس دوست مسلمان دارد. تام ویتس می‌گوید آسد جان جان، یعنی آقا سید جان جان، یعنی طرف مسلمان هم که باشد اسمش را همان جان باقی گذاشته. بقیه‌اش را هم انگلیسی می‌گوید ایزلام گان یا Islam Gone یعنی اسلام از دست رفته است. اینها را بخشی من و فهمیدم بخشی م. ق. ساکن فعلی ساسکاتون، کانادا. بعدش هم ویتس می‌گوید که من دیگر هیچوقت یک دختر خیابان تفنگ را نخواهم بوسید. چرا؟ چون می‌خواهد ایمانش را حفظ کند. حداقل ایمان دوست مسلمانش را…

سرباز،

زینت کشور

افتخارملت

***

سرباز،

پر از شور و شعف

نگاهش همیشه به هدف

گوهر زیبایی چون صدف [!!!!!!!!!!]

***

سرباز،

مایه‌ی افتخار

همواره هوشیار

همیشه پایدار

***

موقع بازگشتن دیدمشان.  هنگام ورود داشتم دنبال سالن 3 می‌گشتم، اتاق 5. برخوردهای داخل اتاق 5 و البته اکثر اتاق‌های آنجا، سخیف‌تر از برخورد با حیوانات است. حیوان هم حسابت نمی‌کنند شاید! زنجیره‌ای انگشتر عقیق دستش بود. سرخ سرخ. و سرشار بود از ته ریش. به این‌ها بعدا دقت کردم. گفتم ببخشید، باید نوبت بگیرم؟ گفت آره. گفتم کجا؟ گفت اونجا. اشاره کرد به پشت سرم. پیش خودم گفتم این همه آدم که اینجا نشسته بودند حتما جلوی من توی صف هستند. بالای در اتاق شماره 605 را دیدم. رفتم دکمه اتاق 5 را فشردم. شماره 606 خارج شد! همزمان زنجیره‌ای دکمه مربوطه را فشرد و خانم خوش صدایی که هر جا نوبت می‌دهند صدایش می‌آید، شاید دختر سازنده دستگا‌های نوبت‌دهی، گفت شماره 606 به اتاق 5! رفتم داخل. فرم شماره 1 را دادم دستش.

- برای کفالت.

- شناسنامه.

- ندارم اما کپی‌اش را آورده‌ام با کارت ملی. گرفت و شروع کرد به بررسی کردن.

- بیسوادی!

- ببخشید؟

- بیسوادی.

- دانشجوی فوق لیسانسم.

شروع کرد به خندیدن. قاه قاه. نفهمیدم چرا می‌خندد. زنجیره‌ای بود دیگر. همینجا فهمیدم که زنجیره‌ای است. حتی ستوان تمام هم نبود اما حس سرهنگی‌اش گل کرده بود. و حس توهین، تحقیر، و قرار است ما مایه‌ی افتخار شویم. بنیاد سگ‌‌پروری ساخته‌اند آقایان. این سگ مسلمانان. همین‌که عقیق قرمز را دیدم خوشحال شدم که ذره‌ای اعتقاد به این دین ابلهانه‌ی آن مردک عرب ندارم. شاید م.ص.پ. حق داشت که می‌گفت پناهندگی می‌گیرم که دیگر نتوانم برگردم ایران. حتی اگر بخواهم.

- نگفتم بنشین، گفتم دو دقه بیرون واسا.

رفتم بیرون و همان حوالی به شعاع یکی دو متر قدم زدم.

- آقای حقانی.

- بله؟

- نگفتم قدم بزن، گفتم دم در وایسا.

طبیعی است که برخورد را نمی‌توان نوشت. این تجربه دوم من در آن ساختمان منحوس بود و هر دوبار تجربه‌ای مشابه. در راه برگشت که تابلوهای کذایی را دیدم، نمی‌دانستم باید بخندم یا غصه بخورم. وسط را برگشتم، بدون اینکه از دوربین‌های مداربسته که چپ و راست به چشم می‌خوردند، و نشانی از نگرش ناظر کبیر برجای گذاشته بودند، بهراسم، شروع کردم به نوشتن شعار ها. دفترچه نظام وظیفه شاید به این یک درد بخورد. حالا شما دخترها که خودتان هزار و یک بدبختی دارید می‌گویید سربازی خوب است! مرد می‌شوی. تف به این مردانگی.

قضاوت، چه بسیار قضاوت می‌کنیم و چه سریع! هرکداممان شاید یک شعبه قضایی یا دادگاهی باشیم برای خودمان. براستی اگر قوه قضاییه هر کشوری این همه قاضی زبردست داشت دیگر مشکلی وجود نداشت. گاهی در این می‌مانم، آدمیزادی که حتی خودش را درست و حسابی نمی‌شناسد، حتی نمی‌داند در فلان موقعیت خاص چه غلطی خواهد کرد (اگرچه ما آدم‌ها معمولا ادعایمان فلان جای فلان حیوان بدبخت را فلان بهمان می‌کند)، چه راحت و سریع، در کسری کوچک از ثانیه، به کوچکی اتم شکافته شده‌ی آخرین آلبوم گروه Massive Attack، حکم صادر می‌کنیم برای خودمان. تازه خوب است کسی برای دادخواهی سراغمان نیامده، روده‌مان دراز است و پهن، برای خودمان حکومت می‌کنیم. به فتح کاف! آه ای سه کافه‌ی سرنوشت ساز بشریت، تنها به تو ختم می‌شود عاقبت همگان. در ازل همه از تو می‌آیند و در ابد به تو باز خواهند گشت. همه از سه کافیم و به سوی سه کاف می‌رویم…

===

بالاخره طلسم چندین و چند ماهه و شاید ساله شکسته شد و در غروب نه چندان سرد پاییزی، خانم کلمبیا پیکچر پرزنتس به همراه همان خانمی که صاحب حکیم است، آمدند بالا. به بوقی بند بودند و چراغی که یکی را زدیم و دیگری را بالا زدیم. در اواسط راه خانم صاحب حکیم که بوی عرق زیر بغلش فضای تنگ و تاریک خودروی پرطرفدار فرانسوی را پر کرده بود، از خانم کلمبیا پیکچر پرزنتس تقاضای ادوکلن نمود که درخواستش رد شد. خانم کلمبیا پیکچر پرزنتس که از اهالی دز و البته از نوع فول آپشن بود و آلمانی زیاد می‌دانست ولی رامشتاین را نه می‌شناخت و نه می‌فهمید، یک سر و گردن بالاتر از همتای گلپایگانی اصفهانی خویش می‌نمود. و البته درست می‌نمود. به همین دلیل وقتی سَری مبارک را در دهان فرو می‌برد و صدای قلقل مربوطه از مخزن آب قلیان بلند میشد، همزمان سَری مبارک را نقاشی نموده و بدین ترتیب دلبری می‌کرد. ماتیک‌های سرخ سرخ، مثل آن‌هایی که روی لب زن‌افسونگرهای فیلم‌های دیوید لینچ است. در همان حین که نشسته بودیم روی تخت‌های هتل شیان، البته تخت‌های قلیان کشی، و نه تخت خواب، همان‌هایی که دراز کشیدن رویشان اکیدا ممنوع گردیده بود، خانوم صاحب حکیم، که گویی در ماتحت مبارکشان چوبی فرو کرده بودند بلند شد و گفت که می‌رود، و این شد که ما هم کپلان مبارک را به مانند چند کلمه بعد که اشاره خواهم نمود، جمع نموده و راه افتادیم. در آخر راه هم بعد از مقادیری صحبت از ایرانسل و همراه اول اعتباری، آقایی که مادرش ابیانه‌ای بود و پدرش کاشی کاشان، گفت که بالاخره در بین این همه خودروی فرانسوی الکی این یکی پرطرفدار نشده و توی گشاد هم بالاخره کپلانت را جمع نمودی، والبته درست نمودی، و این بود که طلسم را شکستیم. در بازگشت با اینکه 25 لیتر مبارک از کارت گرامی سوخت کاستیم ولی حس نمودیم که وزارت نفت بدجوری گذاشته درمان، چرا که گویی پمپ‌ها دوبله کانتر می‌اندازند و نصفه بنزین وارد باک می‌کنند. بعدش هم یک اپیزود لاست بود و خلاص.

بوی ماه مدرسه

سپتامبر 19, 2009

هیچ‌وقت به املای این کلمه فکر نکرده بودم. هیچ کجا هم ندیده بودمش، و فقط در گزارش‌های فوتبال آقای بهرام شفیع، گزارش‌هایی که هر کدامش ارزش چند گل را داشت ولی کاملا بی‌ارزش بود، این کلمه را شنیده بودم. بهرام می‌گفت شوت اسطقس دار، من یک چیزی تصور می‌کردم در مایه‌های اوست و قوس دار، بخش دومش مثلا می‌شد یک شوت کات دار، بخش اولش هم لابد در فهم من نمی‌گنجید. امروز که داشتم کتاب “خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته” را می‌خواندم برای اولین بار املای این کلمه را دیدم.

اسطقس در لغت‌نامه دهخدا

با اسطقس یا همان اسطقس‌دار

پشتیبانان اینترنت!

سپتامبر 17, 2009

افرادی که در پشتیبانی ISP ها کار می‌کنند آدم‌های بسیار ابله و بی‌سوادی هستند!! این را نه از روی عقده می‌گویم و نه کینه، این حقیقتی است که بعد از چندین سال استفاده از اینترنت و سر و کله زدن با این آدم‌ها در شرکت‌های مختلف به آن پی برده‌ام. نهایتا و در بهینه‌ترین حالت یک متخصص فنی در یک ISP، مجموعه‌ای از Error ها را حفظ، و با تاکید، حفظ کرده و بر اساس گفته‌های شما یک راه حل تکراری ارائه می‌دهد و هیچ توی کتش هم نمی‌رود که شما این کار را انجام داده‌اید. شما چه چیزهایی را بررسی کرده‌اید و چه مطالعاتی داشته‌اید و اینکه فکر می‌کنید مشکل از کجا باشد و یا تجربه قبلیتان از این مشکل چه بوده. اساسا در ISP های ایرانی اصول کار این است که همیشه حق با ISP است. و خوب از یکسری ابله بی‌سواد بیشتر از این انتظار نداشته باشید. در ضمن سواد داشتن هیچ ربطی به فوق لیسانس و دکترا هم ندارد! گفته باشم… در نهایت وقت خودتان را با تماس با اینجور آدم‌ها تلف نکنید. راه‌های بسیار بهتری برای عیب‌یابی و رفع مشکل شما وجود دارد و البته بعضی از آن‌ها هزینه دارند. اگر نشد، زنگ بزنید و در صورت یکدندگی و کله‌شقی طرف او را به نحوی تهدید کنید و یا یک داد سرش بکشید! اگر به جایی نرسیدید ISP تان را عوض کنید. خلاص!

سلامت سنج

سپتامبر 15, 2009

روز شنبه مصادف بود با نوش جان نمودن یک فقره واکسن یگانه مننژیت با سرنگ کوچک در بازوی راست، و یک فقره واکسن دوگانه دیفتری و کزاز با سرنگ بزرگ، در بازوی چپ. پس از آن حوالی ظهر یکشنبه کم کمک به فاک فنا رفته و شروع کردیم به نمودن تب ( و در ذهنمان طب). بالاخره حوالی غروب کم کم ریکاوری ما شروع گردید. قبل از طلوع آفتاب هم یک فقره Faint اجرا نمودیم که کمرمان مورد عنایت پایه های صندلی قرار گرفت و آگاهان گفتند که شانس آوردیم سرمان نبوده…
خلاصه همه اینها را نوشتم که بگویم این دفعه فهمیدم که یکی از چیزهایی که باعث می شود بدانم سلامتی کاملم را به دست آورده ام قهوه است! اگر حالم خوب باشد میل شدیدی به آن دارم، ولی اگر نه اصلا نمی توانم به آن نزدیک شوم. الان هم این را نوشتم که بگویم بفرمایید قهوه.

پ.ن: جمعه می‌رویم.

“هر مردی بخواهد به جایی برسد، باید سرش را از میان این سینه ها عبور دهد.” این اولین جمله ای بود که محی الدین پس از کنار رفتن سینه بندهای دخترک بر زبان آورد. دخترک به سینه بند می گفت سوتین، اما محی الدین از همان اول هم سینه بند را ترجیح داده بود. به هر حال هم یک کلمه ی فارسی بود و هم در سینه اش، سینه داشت. یعنی سکسی هم بود. مثل کرست! ولی سوتین نه تنها سکسی نبود بلکه نمادی بود از چس کلاس های دخترهای بالاشهری که محی الدین نه با خودشان، و نه محل سکونتشان، هیچ میانه ای نداشت.

***

محی الدین فریاد زد: “حتی اکبر آقای بقال هم می داند تو جنده ای!” دخترک نمی دانست باید خوشحال باشد یا از غصه دق کند! صرف نظر از اینکه جنده بودن چقدر خوب باشد یا بد، طبیعت یک فاحشه به این است که همه بدانند فاحشه است، و حالا گفتن اینکه حتی اکبر آقای بقال هم این قضیه را می داند، چه تفاوتی ایجاد می کرد؟ چرا محی الدین به او نگفت زنیکه ی جنده؟ فقط همین و بس؟ تازه اکبر آقا که دار و ندار همه محل را می داند، این را هم باید می دانست، مگر نه؟

***

ناگهان از خواب پرید. خواب که نه، یک کابوس تیره و دهشتناک. قطره‌های عرق روی پوست محی الدین، یک سرنگ 20 سی سی را به راحتی پر می کرد. معنی این کابوس چه می توانست باشد؟ محی الدین توان جنبیدن نداشت. سرجایش خشک شده بود. دراز کشیده. نفس کشیدن هم سخت بود برایش. دخترک که بود؟ از جان او چه می خواست که هر شب به خوابش می آمد؟ چرا به دخترک گفته بود جنده؟! دقیقا چرا؟

پ.ن: سرکار خانم علیه، حاجیه خانم شین ؟، با سلام، ضمن تبریک قبولی جنابعالی در آزمون کارشناسی ارشد. والسلام علی.

آخرین آخر هفته‌ی موجود در تاریخ زندگی ما، مصادف شد با بازگشت به خاطرات حوالی سال سفید (و نه سیاه) دو هزار! آن موقع شاید کمترین دلخوشی‌مان این بود که یک رییس جمهور با شخصیت و آدم حسابی (و نه یک مزلف متعفن چندش‌آور) داریم که در خور شأن این مملکت است، (که زمانی کوروش کبیر بر آن فرمانروایی می‌کرده)، و روابط خارجیمان اگر چه نه بهینه ولی حداقل آبرومندانه است. البته شاید حتی بتوانم بگویم این کمترین دلخوشیمان هم نبوده! بزرگترین دغدغه اکثر بچه‌های دبیرستان و اکثر هم‌سن و سالان بنده، کنکور بود، و البته امیدوارم فهمیده باشید برای من این مسئله در آخرین درجه اهمیت قرار می‌گرفت. عمده‌ترین تلاش تحصیلی اینجانب برمی‌گردد به سالهای سوم راهنمایی تا سوم دبیرستان، که قطعا منجر به پایه قوی علمی گردید و من را در مهمترین سال برای نتیجه گیری در کنکور، نسبت به خیلی مسائل بی‌نیاز کرد و بدون تلاش خاصی رتبه نسبتا مناسبی را نصیبم نمود. اگرچه همان موقع از خیلی‌ها شنیدم که “گند زدی!” و البته حق هم داشتند، خیلی ها که در سال‌های مذکور به گرد پای اینجانب هم نمی‌رسیدند، در کنکور رتبه‌های یک و دو رقمی آوردند، ولی بنده به فلان جایم هم نبود! بگذریم… روال پیش‌دانشگاهی بنده این بود که از صبح تا غروب با یکسری از بچه‌ها (که این سری هم شبیه سری‌های بعدی حداکثر مجموعه‌ای 4 نفره را تشکیل می‌داد) به بهانه درس خواندن خانه‌ی یکیمان تلپ می‌شدیم. بعدش برنامه‌هایمان این بود که اگر ممکن بود قلیان و سیگاری دود کنیم، یا با جورابهای گله کرده فوتبال بزنیم، به اینترنت رفته و چت نماییم، موسیقی و فیلم (غربی) بزنیم درون رگ، معلم‌ها را مسخره کنیم، و کمی هم درس بخوانیم. تاکید می‌کنم، کمی! حتی کار به جایی می‌رسید که گاها به دلیل مشکل رفتن برق کوچ می‌کردیم به خانه‌ی یکی دیگر از اعضای گروه و مثلا آنجا چت کردن را ادامه می‌دادیم. این جمع متشکل بود از بنده، جواد ذ.، حمید ب. و شاید رضا ع. البته در برهه کوتاهی از زمان با جمع 4 الی 5 نفره دیگری هم به تفریحات نسبتا سالم‌تر، مثلا ورق‌بازی و موسیقی و فیلم (شرقی!) می‌پرداختم. جمع مذکور غیر از بنده عبارت بودند از مهدی ا.، محمد حسین ت. صادق ص. و گاها بهزاد ل. و محمد ع. بعد از آن تازه برنامه دیگری شروع می‌شد. حوالی غروب مثلا ساعت 6-7 بعد از ظهر، من ملحق می‌شدم به تیمی که از کتابخانه برمی‌گشتند، همه قرار تقریبا یکروز در میانمان کلوپی بود حوالی یکی از میدان‌های اصلی شهر. آنجا PS1 داشتند، و البته تازه PS2 وارد بازار شده بود و یک دستگاه از آن هم موجود بود که بنده شخصا به آن محلی نمی‌گذاشتم! سرشار بود از کنسول‌ها و دسته‌ها (گیم‌پدها)ی درب و داغون و تلویزیون‌های قرازه و درپیت 21″. می‌نشستیم و Konami Winning Eleven 99 بازی می‌کردیم، و خیلی خوش می‌گذشت. واقعا خیلی! دعوایمان می‌شد، داد و بیداد می‌کردیم، حرص می‌خوردیم و همه این‌‌ها واقعا لذت‌بخش بود. فارغ از هر دغدغه‌ای برای آینده، و هر نوستالژی برای گذشته، فارغ از غم و غصه، جاهل به جور و جفا و فساد و فحشاء، زندگی پاک، پاکِ پاکِ پاکِ پاک! جمع آخر علاوه بر بنده متشکل بود از پیمان ا.ب.، محمدحسین ت.ا.، حمید ج.، (و گاها” علی گ.، جواد ذ. و حمید ب.). گذشت آن خاطرات خوب و دوست داشتنی، تا همین آخرین آخر هفته. یکسری از بچه های هم‌دوره‌ای دبیرستان جمع شدیم خانه‌ی ما (این که گفتم یکسری، تعداد خیلی زیادی را لزوما شامل نمی‌شود. با خودم می‌شدیم 4 الی 5 نفر!). همه از اعضای تیم آخر، و نشستیم به بازی کردن، اینبار Konami Pro Evolution Soccer 2009، به اختصار PES 2009. و چقدر الان که نشسته‌ام و می‌نویسم همان زندگی را دوست دارم. درجازدن را بیشتر از پیشرفت ظاهری، سطحی و احمقانه این زندگی پوچ و روزمره دوست دارم. پیشرفت در این زندگی از هزاران بار درجا زدن سخیف تر و پست‌تر است. زمان، این بعد یکسویه و خودخواه زندگی، به قول یکی از شخصیت های فیلم Irreversible، همه چیز را خراب می‌کند و در هم می‌ریزد. چقدر دوست دارم امشب مجددا Into The Wild را ببینم و شاید روزی بتوانم مثل شخصیت اصلی فیلم بزنم به سیم آخر و خلاص شوم از همه این قید و بندهای زندگی. این محال هم شاید ممکن شود روزی. به امید آن روز.

پ.ن.1: دلیل اینکه اسم‌ها را نمی‌نویسم، جلوگیری از کشف شدن این چرکنوشته‌ها تا جای ممکن است.

پ.ن.2: مهدی ق. چند ماهی است رفته کانادا، پاشا و. پنج شنبه رفته هلند، مهدی ص. حدود یکماه دیگر عازم نیوزلند است. اکیپ فکسونیمان کم کمک به فاک می‌رود. چاره‌ای جز رجعت به گذشته نمانده است فعلا. هر چند که نوستالژی لذت‌های خاص خودش را دارد.

پ.ن.3: دیدن این سکانس حداقل روزی یکبار قبل از رفتن سرکار، روتین یکماه اخیر بنده بوده است.

بکن ک.نی!

آگوست 18, 2009

داریم برمی‌گردیم از کافه گودوی جدید، بارانداز سابق! قبل از اینکه ادامه بدهم بگویم یک گودوی سابق وجود داشت، بعدش یک بارانداز ازقِبَل همان به وجود آمد، حالا بارانداز شده گودوی جدید، یعنی یک چیزی تو مایه های حکومت قبلی و فعلی! خلاصه داشتیم با ح.ج برمی‌گشتیم. کل کل‌های زبانی همیشگی شروع شد، که خوب معمولا برای ما دو تا (و نه من با هر کس دیگر لزوما) حکم رد و بدل کردن حرف‌های رکیک را دارد! گفتم برو بچه که تو در سربازی آنطوری که تعریف می‌کردی بکن نبودی! گفت بله بکن نبودم، اما ک.نی بودم!!! یکهو خودش هم خشکش زد. سوتی بسیار بزرگی بود و قصد من هم همین نتیجه‌گیری بود که او خودش به آن اعتراف کرد… این هم شده مثل وضعیت فعلی رژیم. می‌آیند گند چیزی را جمع کنند، ده برابر خراب‌ترش می‌‌کنند…

همین

آگوست 5, 2009

حالا وقت سگ کشی است.