سیاهچاله‌های سیار

سپتامبر 27, 2009

نمی‌دانم که دقیقا چه می‌شود. به ناگاه مجموعه‌ای نامشخص دست به دست هم می‌دهند، از حوادث و وقایع، مواد و موجودات، و … که می‌روی 20 سال عقب‌تر. کم و بیش. می‌روی به زیرزمین هتلی در مشهد. در واقع پارکینگ هتل. یا هتل‌هایی و پارکینگ‌هایی. سرگرمی دوران کودکی تداعی می‌شود برایت. سرگرمی که سال‌هاست فراموشش کردی. در دورترین نقاط زباله‌دان مغزت. در تاریک ترین نقاط انباری سلول‌های خاکستری. در مخروبه‌ترین جای نه مخابرات! پارکینگ خالی از انسان، و پر از ماشین، با بوی رطوبت آغشته به خاک همیشگی پارکینگ‌های زیرزمینی، با سنگینی هوا و سکوت، می‌رفتی و سرک می‌کشیدی از شیشه ماشین‌ها به داخلشان. ماشین‌های عجیب و غریب و جورواجور امریکایی و ژاپنی. انواع تویوتا و نیسان و شورلت و کادیلاک. به امید دیدن تاپ اسپید‌های بالای 200. و گاها وقتی 220 را می‌دیدی و یا 240 را در برخی مدل‌ها، مثلا مرسدس بنز 280، چقدر ذوق زده و خوشحال می‌شدی. نمی‌دانم در اولین غروب‌های پاییزی سال 88، در ترافیک بزرگراه همت، وقتی لکسوس پر ذرق و برق از کنار ون دلیکا گذشت، دقیقا چه شد که رفتم به آنجا، و یاد یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌ام در کودکی افتادم، که به اندازه همان پارکینگ‌ها، نم گرفته و خاک خورده و سنگین شده بود…

آخرین آخر هفته‌ی موجود در تاریخ زندگی ما، مصادف شد با بازگشت به خاطرات حوالی سال سفید (و نه سیاه) دو هزار! آن موقع شاید کمترین دلخوشی‌مان این بود که یک رییس جمهور با شخصیت و آدم حسابی (و نه یک مزلف متعفن چندش‌آور) داریم که در خور شأن این مملکت است، (که زمانی کوروش کبیر بر آن فرمانروایی می‌کرده)، و روابط خارجیمان اگر چه نه بهینه ولی حداقل آبرومندانه است. البته شاید حتی بتوانم بگویم این کمترین دلخوشیمان هم نبوده! بزرگترین دغدغه اکثر بچه‌های دبیرستان و اکثر هم‌سن و سالان بنده، کنکور بود، و البته امیدوارم فهمیده باشید برای من این مسئله در آخرین درجه اهمیت قرار می‌گرفت. عمده‌ترین تلاش تحصیلی اینجانب برمی‌گردد به سالهای سوم راهنمایی تا سوم دبیرستان، که قطعا منجر به پایه قوی علمی گردید و من را در مهمترین سال برای نتیجه گیری در کنکور، نسبت به خیلی مسائل بی‌نیاز کرد و بدون تلاش خاصی رتبه نسبتا مناسبی را نصیبم نمود. اگرچه همان موقع از خیلی‌ها شنیدم که “گند زدی!” و البته حق هم داشتند، خیلی ها که در سال‌های مذکور به گرد پای اینجانب هم نمی‌رسیدند، در کنکور رتبه‌های یک و دو رقمی آوردند، ولی بنده به فلان جایم هم نبود! بگذریم… روال پیش‌دانشگاهی بنده این بود که از صبح تا غروب با یکسری از بچه‌ها (که این سری هم شبیه سری‌های بعدی حداکثر مجموعه‌ای 4 نفره را تشکیل می‌داد) به بهانه درس خواندن خانه‌ی یکیمان تلپ می‌شدیم. بعدش برنامه‌هایمان این بود که اگر ممکن بود قلیان و سیگاری دود کنیم، یا با جورابهای گله کرده فوتبال بزنیم، به اینترنت رفته و چت نماییم، موسیقی و فیلم (غربی) بزنیم درون رگ، معلم‌ها را مسخره کنیم، و کمی هم درس بخوانیم. تاکید می‌کنم، کمی! حتی کار به جایی می‌رسید که گاها به دلیل مشکل رفتن برق کوچ می‌کردیم به خانه‌ی یکی دیگر از اعضای گروه و مثلا آنجا چت کردن را ادامه می‌دادیم. این جمع متشکل بود از بنده، جواد ذ.، حمید ب. و شاید رضا ع. البته در برهه کوتاهی از زمان با جمع 4 الی 5 نفره دیگری هم به تفریحات نسبتا سالم‌تر، مثلا ورق‌بازی و موسیقی و فیلم (شرقی!) می‌پرداختم. جمع مذکور غیر از بنده عبارت بودند از مهدی ا.، محمد حسین ت. صادق ص. و گاها بهزاد ل. و محمد ع. بعد از آن تازه برنامه دیگری شروع می‌شد. حوالی غروب مثلا ساعت 6-7 بعد از ظهر، من ملحق می‌شدم به تیمی که از کتابخانه برمی‌گشتند، همه قرار تقریبا یکروز در میانمان کلوپی بود حوالی یکی از میدان‌های اصلی شهر. آنجا PS1 داشتند، و البته تازه PS2 وارد بازار شده بود و یک دستگاه از آن هم موجود بود که بنده شخصا به آن محلی نمی‌گذاشتم! سرشار بود از کنسول‌ها و دسته‌ها (گیم‌پدها)ی درب و داغون و تلویزیون‌های قرازه و درپیت 21″. می‌نشستیم و Konami Winning Eleven 99 بازی می‌کردیم، و خیلی خوش می‌گذشت. واقعا خیلی! دعوایمان می‌شد، داد و بیداد می‌کردیم، حرص می‌خوردیم و همه این‌‌ها واقعا لذت‌بخش بود. فارغ از هر دغدغه‌ای برای آینده، و هر نوستالژی برای گذشته، فارغ از غم و غصه، جاهل به جور و جفا و فساد و فحشاء، زندگی پاک، پاکِ پاکِ پاکِ پاک! جمع آخر علاوه بر بنده متشکل بود از پیمان ا.ب.، محمدحسین ت.ا.، حمید ج.، (و گاها” علی گ.، جواد ذ. و حمید ب.). گذشت آن خاطرات خوب و دوست داشتنی، تا همین آخرین آخر هفته. یکسری از بچه های هم‌دوره‌ای دبیرستان جمع شدیم خانه‌ی ما (این که گفتم یکسری، تعداد خیلی زیادی را لزوما شامل نمی‌شود. با خودم می‌شدیم 4 الی 5 نفر!). همه از اعضای تیم آخر، و نشستیم به بازی کردن، اینبار Konami Pro Evolution Soccer 2009، به اختصار PES 2009. و چقدر الان که نشسته‌ام و می‌نویسم همان زندگی را دوست دارم. درجازدن را بیشتر از پیشرفت ظاهری، سطحی و احمقانه این زندگی پوچ و روزمره دوست دارم. پیشرفت در این زندگی از هزاران بار درجا زدن سخیف تر و پست‌تر است. زمان، این بعد یکسویه و خودخواه زندگی، به قول یکی از شخصیت های فیلم Irreversible، همه چیز را خراب می‌کند و در هم می‌ریزد. چقدر دوست دارم امشب مجددا Into The Wild را ببینم و شاید روزی بتوانم مثل شخصیت اصلی فیلم بزنم به سیم آخر و خلاص شوم از همه این قید و بندهای زندگی. این محال هم شاید ممکن شود روزی. به امید آن روز.

پ.ن.1: دلیل اینکه اسم‌ها را نمی‌نویسم، جلوگیری از کشف شدن این چرکنوشته‌ها تا جای ممکن است.

پ.ن.2: مهدی ق. چند ماهی است رفته کانادا، پاشا و. پنج شنبه رفته هلند، مهدی ص. حدود یکماه دیگر عازم نیوزلند است. اکیپ فکسونیمان کم کمک به فاک می‌رود. چاره‌ای جز رجعت به گذشته نمانده است فعلا. هر چند که نوستالژی لذت‌های خاص خودش را دارد.

پ.ن.3: دیدن این سکانس حداقل روزی یکبار قبل از رفتن سرکار، روتین یکماه اخیر بنده بوده است.

1- گاهی شنیدن آهنگی قدیمی، از خواننده‌ای که زمانی احمقانه دلبسته‌اش بودی، نوستالژی لذتبخشی دارد، و غمی طاقت فرسا.

2- بوی نم اتاق کلبه گون هتل مربوطه، در کلاردشت، مگر می‌شود از خاطرش برود؟ خودش می‌گوید امکان ندارد. آتشی که نه در نیستان، ولی به پا کرد به هر حال، مگر می‌شود یادش برود؟ ممکن نیست! بعد از آن هم رفت و شومینه را آتش کرد. اتاق کلبه گون، شبیه این خانه‌های دو طبقه جنگلی بود. آن دو، در طبقه دوم. دو دو تا چهار تاست.دخترک خوابید، در آرامش، در تاریکی، زیر نور ماه. اما پسرک نه. زده بود بالا تا آنجایش. همین یک وجبی زیر دماغ درازش. مگر می‌شود دست نزند به آن سینه‌هایی که تازه بالا آمده بودند؟ نه نمی‌شد. رفت دراز کشید پایین تختش. خواب خواب بود، ولی نور ماه همه چیز را به اندازه کافی روشن کرده بود. یواش یواش دستش را برد بالا. اول به دستش، دست زد. منتظر عکس العملی بود تا سریع دستش را بکشد. اما خبری نبود. بعد رفت سراغ صورت. همه چیز مثل سابق بود، جز یک چیز، که خودتان می‌دانید چیست. همه چیز را که نباید برایتان توضیح بدم! دستش کم کم رسیده بود به یقه‌ی باز لباس دخترک، و حالا می‌توانست برجستگی را احساس کند، آری می‌توانست، چند ثانیه دستش را نگه داشت، تغییر قبلی اکنون بیشتر احساس می‌شد. شکاف بین دو برجستگی، آه چه لذتی داشت برای پسرک، و همانطور که بعدها در کتابی از یک نویسنده داخلی خواند، آن خیسی عرق بین دو برجستگی، ناخواسته بویی دارد مسحور کننده، که پسرک شاید آن بو را لزوما احساس نمی‌کرد، اما الان که من می‌نویسم، شاید سلول‌های خاکستری توهمش را برایش ایجاد کنند. حالا نوبت آن بود که برجستگی را کاهش دهد، و اینجا بود که آن عکس العمل می‌آید، و حالا شما انتظار دارید همه چیز خراب شود، و گند قضیه در بیاید، اما نیامد، سریع جستی زد و رفت کنار پنجره‌ی کلبه، نگاهش را دوخت به آسمان، بعد از چند ثانیه سرش را برگرداند، خبری نبود. دخترک فقط کمی جابجا شده بود.دوباره در همان حالتی که لب پنجره بود حرکتش را تکرار کرد، و این‌بار تا عکس‌العمل را دید، سریعا دستش را پس کشید و گذاشت لبه‌ی پنجره، ولی نگاهش به چشمان دخترک بود. بعد از چند ثانیه چشم‌ها باز شدند، و در کمال معصومیت، پسر را کنار پنجره یافتند، بدون شکی و شبهه‌ای، با تصور اینکه مگسی، پشه‌ای، چیزی آنجا را تحریک کرده، پلک‌ها دوباره سنگین شدند. پسر اما دیگر جراتش را نداشت، بعد از چند دقیقه، برگشت سرجایش و خوابید. بعدها پسر به دلیل همین خاطره بود، که “درخت گلابی” مهرجویی را دوست داشت، فقط به خاطر همین بود، نه هیچ چیز دیگر.

3- گیج گیجم الان. نشسته ام پشت کانپیوتر، الان در حال تایپ کردن این خط هستم. گیج گیج، و الان دنبال کسی می‌گردند که نگاهش آبی است و ذلش داغ شقایق دارد. هوا ولی خنک است. و کنکاش‌های ناخودآگاه به پایان رسیده. نه، باید بروم. نه! باید بروم. دیس دازنت میک سنس انی مور! چهارتاست. خلاص

روپولی!

نوامبر 24, 2008

نمی‌دانم چه شد که ناگهان یاد یکی از بازی‌های دوران کودکی افتادم. ایروپولی، یروپولی، روپولی، که البته دیگر پایان کارش همین‌جا بود و به وپولی و پولی نکشید!، یکی از بازی‌های مورد علاقه دوران کودکی من بود. آخرین باری که بازی کردمش تابستان سال اول راهنمایی بود، یعنی احتمالا سال 73. تهران خانه‌ی عمه جان بازی کردیم. در واقع دو هفته‌ای که ما آنجا بودیم، بارها بازی کردیم، و دیگر بعد از آن یادم نمی‌آید سراغش رفته باشم. بیشتر هم من و م.ح. بازی می‌کردیم، اما آبجی‌ها هم گاهی اضافه می‌شدند و می‌شدیم چهار نفر. من با آبجی او، او با آبجی من! یک تیم می‌شدیم. یک اصطلاح هم آن زمان باب شد بین من و م.ح.، که اسمش بود کولاک کردن، که در نهایت هم همیشه آخر بازی یکی کولاک می‌کرد! یک جمله‌ی کل کلانه هم این بود که می‌گفتیم مثلا فلانی، کولاک میکونما! سیستم هم به این صورت بود که کسی موفق به کولاک کردن می‌شد، که تقریبا همه خیابان‌ها رو خریده بود، توی همه کارخانه زده بود، و حتی از بس رقیب از بانک وام می‌گرفت که مثلا بدهی‌ها را بپردازد، دیگر پول‌های بانک تمام می‌شد و آنجا بود که شخص کولاک کننده، به بانک وام می‌داد! آخرش هم که دیگر خسته می‌شدیم…
همان دوران بود که با م.ح. از میدان تجریش، توی جوبها دو تا ته سیگار می‌انداختیم و مسابقه شروع می‌شد، که تا سر پسیان، ته سیگار کداممان زودتر می‌رسد و برنده می‌شویم!
همان دوران بود که ظرف حباب گ.ح، از دستم افتاد روی فرش، همه‌ی فرش خیس شد و تا دو سه روز بوی گند فرش خیس کل فضا را گرفته بود.
و چه خوش بود وقتی توی ماشین، می‌شنیدیم که: “شکر افشان خامه آمد به سخن، بسراید وصف گلزار وطن…”

پ.ن: دانلود نسخه انگلیسی بازی، با نام Monopoly

قطعا شما آقای بیگی را یادتان نمی‌آید (به گمانم همان بیگی بود نه بیکی)، اصلا به احتمال زیاد او را نمی‌شناسید. آقای بیگی معلم شیمی دبیرستان ما بود، سال اول کمی رو داد به بچه‌ها و کم کم بچه‌ها شورش را درآوردند.از آن روزی که م.ت. دو تا نوشابه آورد سر کلاس که با آقای بیگی بخورد، به‌همراه مقادیر متنابهی از تنقلات برای سایر بچه‌ها، آقای بیگی سگ شد! یک هیتلر به تمام معنا. تا برسیم به پیش‌دانشگاهی اوضاع همین بود. گرچه آقای بیگی هر وقت حالش را داشت کمی شوخی هم می‌کرد، اما فقط خودش می‌توانست از این خط قرمز عبور کند. یادم می‌آید یک‌بار م.ا. ملقب به م. خالی بند، که چاق‌ترین بچه‌ی کلاس بود، داشت سر کلاس می‌خندید، آقای بیگی درآمد و گفت: “و تو شعورش رو نداری، قلنبه‌ی شخصیت و شعور!”

=========

همیشه جر و بحث می‌کردیم، از همان اولش هم جفتمان یک‌دنده بودیم، درجاتش متفاوت بود، و من مطمئنم یک‌دنده‌تر و لج‌بازتر از او ندیده‌ام! هیچ‌وقت یادم نمی‌آید چیزی را پذیرفته باشد! و یا این‌که بگوید اشتباه کرده است. یا این‌که قبول کند کاری که می‌کند منجر به اشتباه خواهد شد، مگر این‌که به تو نیاز داشته باشد و نخواهد کل کل کند. حتی چیزی که بعدها ثابت می‌شود که او اشتباه می‌کرده به‌کل منکر می‌شود، یا ادعا می‌کند که چنین چیزی یادش نمی‌آید. من به شخصه دیگر تحمل چنین اخلاق گهی را ندارم! حتی اگر اخلاق خودم هم نسبتا به همان میزان گه باشد! حوصله‌اش را ندارم دیگر. اصلا مخالفتی نمی‌کنم با او، اگر هم بکنم و شروع به توجیه بکند، فقط سر تکان می‌دهم، اصلا درست نمی‌شنوم چه می‌گوید، توی دلم می‌گویم: “و تو شعورش را نداری، قلنبه‌ی شخصیت و شعور!”

ان در امیدواری

فوریه 5, 2008

روسری‌اش را کشید پایین. موهایش ریخته بود. نه! دقیق‌تر بگویم، نریخته بود. اما به همچین زنی می‌گویند کچل. خیلی کم‌پشت بود موها. پسرک ترسید. دقیقا یادم نیست کلاس سوم بود یا چهارم. روی لبه‌ی تیغ که بایستی، همین‌گونه می‌شود. شب‌ها نمی‌توانی بخوابی که! یک غلت که بزنی رفتی آن دنیا. آری، سرطان داشت. تحت شیمی درمانی بود. پسرک هم حسابی ترسیده بود.

______

سرش را که می‌گذاشت روی بالش، از باغ صدای پا می‌آمد. جرئت نداشت رویش را برگرداند. صدای تیک تاک ساعت هم می‌آمد. چراغ اتاقش روشن بود تا اگر طرف آمد چهره‌اش را ببیند. اتاق را دو تکه کرده بودند. آن شب، پسرک حال و روز خوشی نداشت. فردا 6 صبح باید بیدار می‌شد. باید آن حالت تهوع همیشگی را تحمل می‌کرد. چیزی نمی‌توانی بخوری که! اگر بخوری همه‌اش را برمی‌گرداند. مامانی دوای درد را می‌دانست. حیف که او تهران بود، و الا نبات داغ او چه کارها که نمی‌کرد. پسرک فکر کرد حداقل باغ که دارند اگر تهران نیستند. بن‌بست جابربن حیان با این‌که از تهران خیلی دور بود، اما صفا داشت. بعد ازظهرها حیات در آن جاری بود. می‌توانستی ساعت‌ها در باغ مشغول باشی، گویی زمانی نمی‌گذرد. می‌توانستی با دانیال و بنیامین از این سر بن‌بست تا آن سرش مسابقه دوچرخه‌سواری بدهی، آخرش هم ترمز لعنتی نگیرد و بخوری به در، خایه‌هایت هم درد بگیرد، اما گذر زمان را که احساس نمی‌کنی که. ولی وحشت شب‌ها را چه می‌کرد؟ صدای پای توی باغ را چه می‌کرد؟ حالت تهوع صبح‌ها را چه؟

______

سر پسرک گیج می‌رفت. خواب‌های پرت و پلا می‌دید و مدام از خواب می‌پرید. خوابش که می‌برد، اول صدای مادرش را می‌شنید که با لحن خاصی صدایش می‌کرد. آرام و کش‌دار. می‌ترسید از این نوع صدا کردن. م…ر…ت…ضی! بچه که باشی نمی‌دانی دقیقا چقدر که بخوری، زیاد خورده‌ای! شام، پیراشکی گوشت داشتند. تا خرخره بلعیده بود. هرچه می‌توانست. اما حالا سرش گیج می‌رفت. درست نمی‌توانست بخوابد. از تخت خواب بلند شد. تلو تلو می‌خورد. قلبش یک‌جوری بود. هرطوری که بود تا انتهای اتاق رفت و برگشت. طول اتاق 10 متری می‌شد. پسرک حالا سبک شده بود. چند دقیقه بعد به خواب سنگینی می‌رفت. دیگر نه صدای پایی بود و نه تیک تاک ساعتی. فقط بوی اسید معده فضای اتاق را پر کرده بود…

تو بودی؟

فوریه 2, 2008

آن بیماری فراموشی را که یادت هست؟ همان که کسی را می‌دیدم، فکر می‌کردم قبلا او را دیده‌ام، اما کجایش را نمی‌دانستم، اما چه کسی را نمی‌داستم. این‌ها را که می‌نویسم فقط می‌خواهم یادم نرود، همین. و الا من فقط نگاه می‌کنم…

______

دهه‌ی فجر (بخوانید زجر) چه سالی بود یادم نیست. بین سال‌های 77-79 را در نظر بگیرید. آقای ایرانی با لبخند آمد سراغ آقای حقانی. شروع کرد به خواندن شعرش:

آن‌که بر ایرانی حمله‌ور شد / حقانی نبود، همسایه‌اش بود!

آقای حقانی دو سه روزی این شعر را تحمل می‌کرد. بیچاره نمی‌دانست که به نفعش بود به ایرانی حمله نکرده باشد. آخر او دامنه‌ی دیدش خیلی محدودتر بود. هر چند الان خیلی بهتر شده است.

فردای آن دو سه روز، آقای حقانی سر صف صبحگاهی رفت پشت سر آقای ایرانی ایستاد. خیلی خوشحال بود. آقای ایرانی که آقای حقانی را دید، شروع کرد به زمزمه‌ی شعرش، آن‌که بر ایرانی حمله‌ور شد / حقانی نبود، همسایه‌اش بود…آقای حقانی شروع کرد به خواندن:

وقتی بر ظلم شب حمله‌ور شد / ظلمت ایرانی در صَغَر شد

آن زمان ایرانی کَله سَر* شد / طَلع خورشید ایران حَتَم شد

آن‌که بر ایرانی حمله ور شد / همسایه‌ای نبود حقانی بود

آن‌که بر ایرانی حمله ور شد / همسایه‌ای نبود حقانی بود…

اما بعد از آن همچنان هر دو طرف ساز خودشان را زدند و آواز خودشان را خواندند. طبق معمول هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمی‌افتاد.

* بابلی‌ها به کچل می‌گویند

______

این کلمات خیلی ناتوانند، این‌ها را می‌نویسم که یادم نرود. بعدها که می‌خوانم، خودم می‌دانم چگونه تصورش کنم. والا این کلمات پشیزی نمی‌ارزند…

چرا زندگیم سرشاره از نوستالژی؟ چرا همه اش باید یاد خوشی های قدیمی بیفتم؟ چرا این همه فرق میکنه نوستالژی با نوستالژي؟
بن بست جابربن حیان یا آقای فرزین؟ اینکه کدومش رو انتخاب کنی خیلی فرق میکنه! ولی در نهایت هردوتاش میکشنت!
======
آقای فرزین بالای نردبون بود و یک دستش رو گرفت به این سیم لخت و یه اون یکی هم به اون سیم لخت.
-می بینی؟ برق من رو نمیگیره! تا زمانیکه این کفش ها پامه برق نمی گیرتم. ببین! ایناهاش!
======
روی تراس خونه نشسته بود. ذره بین پولکی رو گرفته بود در امتداد نور خورشید. لکه ای زرد رنگ رو هر مورچه که می افتاد مچاله می شد.
======
مواد لازم:
- 1 عدد شمع
- 1 عدد در نوشابه
- 2 عدد آجر سالم
- مقداری حشره موزی
و در نهایت این آب دهان است که می ماند…
======
تف به این زندگی! تف به واکسن نوستالژی! من نباید ایمن می شدم. نباید…

Wish I could do that…

دسامبر 3, 2007

میدونی چی شد؟
یهو قلبه هری ریخت پایین
رفت پیش آقای آگاه منش! هه! “آقای آگاه منش”
-اين رو به جاش برات گرفتم!
-زدی شیکوندی CD رو مرد حسابی؟
- شرمنده دیگه!
- حالا چی هست این؟
- کماندوز 2. میگن خیلی توپه
- باشه! خیالی نیست…حالا بذار ببینم چیه اگه خوشم نیومد همون رو میخوام ها!
- باشه اگه خوشت نیومد دو تا برات میگیریم
***
-Hello
-Hello
-Follow me
-O.K
***
نیشابور – 1378؟
میری تو همون سیاهچاله قبلیه! اما این دفعه عمقش بیشتره ها! یا نه شایدم کمتر باشه! چه فرقی میکنه؟ در هر حال عمیقه آقاجون
***
تهران – مهرآباد – 1381
لبخند
***
تهران – حوالی میدان پونک – 1386
شر شر