نه! صبر کنید، دست نگه دارید، چه کسی گفته وقتی مانیا اکبری در فیلم ده کیارستمی جلویی یک خانوم خوشگله ترمز می‌کند و او را سوار می‌کند، فقط یک فیلم است؟ امشب من هم در پیاده‌روی شبانه‌ام با یک فاحشه‌ی معتاد برخورد کردم. نه در آن حد معتاد که نتوانی نگاهش کنی. شاید عجیب‌ترین تجربه‌ی پیاده‌روی‌های شبانه. ساعت 2:20 بامداد، دیگر در مسیر برگشت به خانه بودم که دیدمش. اسمش بود م مثل مادر! متولد 1354. اولش کمی قدم زدیم و بعد گفت که سیگار می‌خواهد. رفتم از خانه برایش سیب بردم و سیگار. سیب را خورد. سیگاری دود کردیم. نشستیم پای پله‌ی یکی از خانه‌ها. کمی گفتیم و خندیدیم. بعدش هم باز پیاده‌روی. خیلی سردش بود، احتمالا مواد نرسیده بود… شیشه و کراک می‌کشید. بعد از یک ساعت هم رفتیم سر خیابان، گفتم بیخودی علاف من نشود، سوار پیکان سفیدی شد، با یک راننده میانسال با موهای جوگندمی، گفت که من هم بروم، خیلی اصرار هم کرد، گفتم نه! بعد رفتم جلوتر، سوار که شد در جلو را باز گذاشت و وقتی رسیدند به من راننده نگه داشت، در را بستم و گفتم به سلامت! اگر 5-6 سال پیش بود شاید با دیدن چنین چیزی، تا 2-3 شب خواب درست و حسابی نداشتم، اما الان دیگر ضد گلوله شده‌ام. چه کاری از دست من بر می‌آمد؟ اول اینکه خانه اصلا شرایط ورود چنین شخصی را ندارد، ثانیا اگر هم که داشت، باز هم این کار را نمی‌کردم! به همین پیچیدگی، به همین بدمزگی، ماجرای امشب من!

Bend Yo Wrist Like This!

سپتامبر 24, 2008

نه! این مطلب اصلا برای من قابل هضم نیست، اگه از زندگیت لذت نمی‌بری، مخصوصا به همون شیوه‌ای که 80-90 درصد آدم‌ها لذت می‌برن، چرا سعی می‌کنی وانمود کنی مثل اون‌هایی و خودت رو گول بزنی؟ چرا کاری می‌کنی که نه تنها اون سرخوشی رو نصیبت نمی‌کنه، باعث عذاب وجدان و خود درگیریت هم میشه، و علاوه بر اون، یک نقاب هم میزنی به چهره‌ت که مثلا این کار خیلی خوشاینده برات؟!
این حماقت محض رو من تو خیلی از آدم‌ها دیدم، با وجود این‌که انسان‌های متفاوتی هستند، حالا هر کسی تو یکی از جنبه‌های زندگی، نمی‌تونن این رو بپذیرن و می‌خوان مثل بقیه باشن، و یک درگیری دائمی با خودشون دارن که چرا این‌طوری هستن و چرا مثل بقیه نیستن، و سعی می‌کنن که باشن. خوب آقاجون، سرکار علیه، تو اون‌طوری نیستی! چرا این رو به همین سادگی نمی‌پذیری؟ چرا از زندگی همون‌طوری که خودت می‌تونی، نه بقیه، لذت نمی‌بری؟ اگر هم کلا زندگی برات غیرقابل تحمله، برو خودت رو خلاص کن! مگه مجبوری زنده بمونی، و زجر بکشی؟ دائما نق بزنی و یا افسرده باشی!
البته این به نظر من یه بدبختی هست که ما تو فرهنگ گوه گرفته‌ی این مملکت دچارش هستیم! اینکه آدم عادی چیه، و اصلا لزوما چرا یه آدم باید عادی و دیگری غیر عادی تلقی بشه، و اصلا چرا عادی خوبه و غیرعادی بده، و هزاران چیز مثل همین…
این نوشته طبیعتا خیلی سطحی بود، اما خوب توی پیاده‌روی‌های شبانه‌ی 1 ساعته‌ی فعلی!، یکم فکرم رو به خودش مشغول کرد، و لازم دیدم اینجا بنویسمش، مخصوصا برای یکی از ناخواننده‌های وبلاگ، سرکار خانوم غ.ع. و همچنین اون مردک پست فطرت!، ا.ف. که فلانم به فلانش به خاطر گشادی‌های زیادی که از خودش بروز میده و دیگه حالم رو داره به هم میزنه!