در کوچه پس کوچههای دور شهر
آگوست 22, 2009
آخرین آخر هفتهی موجود در تاریخ زندگی ما، مصادف شد با بازگشت به خاطرات حوالی سال سفید (و نه سیاه) دو هزار! آن موقع شاید کمترین دلخوشیمان این بود که یک رییس جمهور با شخصیت و آدم حسابی (و نه یک مزلف متعفن چندشآور) داریم که در خور شأن این مملکت است، (که زمانی کوروش کبیر بر آن فرمانروایی میکرده)، و روابط خارجیمان اگر چه نه بهینه ولی حداقل آبرومندانه است. البته شاید حتی بتوانم بگویم این کمترین دلخوشیمان هم نبوده! بزرگترین دغدغه اکثر بچههای دبیرستان و اکثر همسن و سالان بنده، کنکور بود، و البته امیدوارم فهمیده باشید برای من این مسئله در آخرین درجه اهمیت قرار میگرفت. عمدهترین تلاش تحصیلی اینجانب برمیگردد به سالهای سوم راهنمایی تا سوم دبیرستان، که قطعا منجر به پایه قوی علمی گردید و من را در مهمترین سال برای نتیجه گیری در کنکور، نسبت به خیلی مسائل بینیاز کرد و بدون تلاش خاصی رتبه نسبتا مناسبی را نصیبم نمود. اگرچه همان موقع از خیلیها شنیدم که “گند زدی!” و البته حق هم داشتند، خیلی ها که در سالهای مذکور به گرد پای اینجانب هم نمیرسیدند، در کنکور رتبههای یک و دو رقمی آوردند، ولی بنده به فلان جایم هم نبود! بگذریم… روال پیشدانشگاهی بنده این بود که از صبح تا غروب با یکسری از بچهها (که این سری هم شبیه سریهای بعدی حداکثر مجموعهای 4 نفره را تشکیل میداد) به بهانه درس خواندن خانهی یکیمان تلپ میشدیم. بعدش برنامههایمان این بود که اگر ممکن بود قلیان و سیگاری دود کنیم، یا با جورابهای گله کرده فوتبال بزنیم، به اینترنت رفته و چت نماییم، موسیقی و فیلم (غربی) بزنیم درون رگ، معلمها را مسخره کنیم، و کمی هم درس بخوانیم. تاکید میکنم، کمی! حتی کار به جایی میرسید که گاها به دلیل مشکل رفتن برق کوچ میکردیم به خانهی یکی دیگر از اعضای گروه و مثلا آنجا چت کردن را ادامه میدادیم. این جمع متشکل بود از بنده، جواد ذ.، حمید ب. و شاید رضا ع. البته در برهه کوتاهی از زمان با جمع 4 الی 5 نفره دیگری هم به تفریحات نسبتا سالمتر، مثلا ورقبازی و موسیقی و فیلم (شرقی!) میپرداختم. جمع مذکور غیر از بنده عبارت بودند از مهدی ا.، محمد حسین ت. صادق ص. و گاها بهزاد ل. و محمد ع. بعد از آن تازه برنامه دیگری شروع میشد. حوالی غروب مثلا ساعت 6-7 بعد از ظهر، من ملحق میشدم به تیمی که از کتابخانه برمیگشتند، همه قرار تقریبا یکروز در میانمان کلوپی بود حوالی یکی از میدانهای اصلی شهر. آنجا PS1 داشتند، و البته تازه PS2 وارد بازار شده بود و یک دستگاه از آن هم موجود بود که بنده شخصا به آن محلی نمیگذاشتم! سرشار بود از کنسولها و دستهها (گیمپدها)ی درب و داغون و تلویزیونهای قرازه و درپیت 21″. مینشستیم و Konami Winning Eleven 99 بازی میکردیم، و خیلی خوش میگذشت. واقعا خیلی! دعوایمان میشد، داد و بیداد میکردیم، حرص میخوردیم و همه اینها واقعا لذتبخش بود. فارغ از هر دغدغهای برای آینده، و هر نوستالژی برای گذشته، فارغ از غم و غصه، جاهل به جور و جفا و فساد و فحشاء، زندگی پاک، پاکِ پاکِ پاکِ پاک! جمع آخر علاوه بر بنده متشکل بود از پیمان ا.ب.، محمدحسین ت.ا.، حمید ج.، (و گاها” علی گ.، جواد ذ. و حمید ب.). گذشت آن خاطرات خوب و دوست داشتنی، تا همین آخرین آخر هفته. یکسری از بچه های همدورهای دبیرستان جمع شدیم خانهی ما (این که گفتم یکسری، تعداد خیلی زیادی را لزوما شامل نمیشود. با خودم میشدیم 4 الی 5 نفر!). همه از اعضای تیم آخر، و نشستیم به بازی کردن، اینبار Konami Pro Evolution Soccer 2009، به اختصار PES 2009. و چقدر الان که نشستهام و مینویسم همان زندگی را دوست دارم. درجازدن را بیشتر از پیشرفت ظاهری، سطحی و احمقانه این زندگی پوچ و روزمره دوست دارم. پیشرفت در این زندگی از هزاران بار درجا زدن سخیف تر و پستتر است. زمان، این بعد یکسویه و خودخواه زندگی، به قول یکی از شخصیت های فیلم Irreversible، همه چیز را خراب میکند و در هم میریزد. چقدر دوست دارم امشب مجددا Into The Wild را ببینم و شاید روزی بتوانم مثل شخصیت اصلی فیلم بزنم به سیم آخر و خلاص شوم از همه این قید و بندهای زندگی. این محال هم شاید ممکن شود روزی. به امید آن روز.
پ.ن.1: دلیل اینکه اسمها را نمینویسم، جلوگیری از کشف شدن این چرکنوشتهها تا جای ممکن است.
پ.ن.2: مهدی ق. چند ماهی است رفته کانادا، پاشا و. پنج شنبه رفته هلند، مهدی ص. حدود یکماه دیگر عازم نیوزلند است. اکیپ فکسونیمان کم کمک به فاک میرود. چارهای جز رجعت به گذشته نمانده است فعلا. هر چند که نوستالژی لذتهای خاص خودش را دارد.
پ.ن.3: دیدن این سکانس حداقل روزی یکبار قبل از رفتن سرکار، روتین یکماه اخیر بنده بوده است.
کوآرتت
می 17, 2009
آری خانم الیاسی. حالا همزاد میخواهی باش، مهزاد میخواهی باش، بد ذات میخواهی باش، که نیستی، میدانم این را. یادت میآید، آن شب، همان حوالی جایی که در “آرامش با دیازپام ده” محسن میگفت: “این پخش که میکنی عطرت، همین پخش که میکنی آن نمیدانم نامش…” دیدم همدیگر را؟ همان شب که تئاتر نوینی را میدیدم با 4 ال سی دی؟ که البته نمیدیدیم هر چهار تا را. ما 50% پرفرمانسها را میدیدم. که تازه 50% آنها که میدیدم از ال سی دی بودند! تکثرگرایی، به قول دکتر، یک جمله از بودریار که دقیقش را نمیدانم. حالا حساب کن، اگر تو این 25% ها یادت بماند، از کل قضیه، که نمیماند، فقط تصویر مبهمی برایت میماند، آن هم تصویری که دوست صمیمیات کارگردانی کرده، حالا گیریم که متعلق به شوهرش بوده باشد، اما او کارگردان بوده آن شب، اینقدر مبهم میماند توی ذهنت، چطور من را یادت بماند؟ متاسفانه یادت نمیآید. توی فیسبوک که چرخ میزدم، ناگهان دیدم یک جفت چشم را، با همان برق نگاه، پوشیده در میان روسری که به سبک خاصی صاحبشان آن را با دو دست نگه داشته بود. همانجا بود که فهمیدم این، همان شیرزن است، و شاید هم گربهزن! که گربه بیشتر شایسته چشمانت است. البته انکار نمیکنم که نشانههایی بود که من را کمک کند یادم بیاید، اما به هر حال متاسفانه یادم آمد. هنوز هم موهایت مثل موهای ایکیو سان باقی مانده خانم الیاسی؟ یا کم کم میرسی به سایو جان؟ متاسفانه به خاطر نمیآوری، اما ما مردها، همیشه در مورد این مسائل، رویاپردازیهای بسیار قدرتمندی داریم، و درون ذهنمان هزاران اتفاق میافتد. منظور من از ما مردها، لزوما نتیجهگیری از جزء به کل نیست، اما خوب لااقل میدانم جنون ما در این موارد بیشتر است. و شاید تخیلمان قویتر. و اصلا شاید ربطی به مرد و زن ندارد، شاید به خیالاتی بودن مربوط باشد. راستی تو هم خیالپردازی میکنی خانم الیاسی؟ امروز که مغز گوسفند، شده بود غذای لذیذ ناهار، میدانی یاد چه افتادم؟ یاد دیگ کله پاچه، که از بالا آن را دیدم، و با اینکه بالا بودم، بالا نیاوردم، شانس آوردم، با آن شکم پر از عرق تو بالا نمیآوردی؟ چه ربطی دارد به اینها؟ من نمیدانم! فقط یادم آمد اینها. گفتم به تو هم بگویم. آن شب م.ص. نیامد با شما، شما چهار تا بودید، با آن دوست پسر شریفیات! که من نمیخواهم بگویم ریاضی خواندن یا فیزیک خواندن ساده است، خیلی هم دشوار است. اما قبولی در رشته ریاضیات در کنکور، یا فیزیک، کار سادهایست نسبتا. این را میگویم که نه تو، بلکه او، هی شریفا شریفا نکند! خلاصه من و م.ص. آقا و م.ص. خانم رفتیم، و شاید تو دلت گرفت که چرا م.ص. خانم با شما نیامد. دوست مشترک ما م.ص. آقاست خانم الیاسی. و دوست مشترک تو و م.ص. آقا هم، م.ص. خانم. یعنی تو به م.ص. خانم نزدیکتری تا به من یا م.ص. آقا. من هم م.ص. خانم را میشناسم، و او هم مرا، اما دوست مشترک ما، م.ص. آقاست. یعنی من به م.ص. آقا از هردوی شما نزدیکترم! مزخرف میگویم؟ میدانم! اما نهایت قضیه این بود که م.ص. خانم ما را ترجیح داد به شما. و شب رفتیم خانهی م.ص. آقا، از آرشلخت حرف زدم، و فیلمهای دیگر، و در نهایت هم رفتیم خانههایمان. ای کاش تو هم م.ص. خانم را به آن سه نفر ترجیح میدادی. شاید هم دلت میخواست، اما نمیتوانستی. فیلم متوسط “بنجامین باتن” جملهی زیبایی دارد: “زندگی ما با موقعیتهای ما تعری میشود، حتی آنهایی که از دست میدهیم.” و شاید تو از دست دادی موقعیت را، و شاید خیلی قبلتر از آن من. و این جمله برای تو مفهومی ندارد، اما برای من چرا. خلاصه همه اینهارا که نوشتم، میخواستم بدانی من متاسفانه به خاطر میآورم، حتی همین نکات ریز را.
کجایی اروند؟
مارس 11, 2009
دلم میخواهد فریاد بکشم، با همان لحن بالایی، کجایی پاکی؟ کجایی صداقت؟ (و البته نه م.ص.پ.، منظور راستی است و درستی!)
خیل عظیم خیانت، نمیگذارد، تمرکز را کامل برهم زده، چند نفر به یک نفر؟
کجایی وفا؟ (شوهر م.س. را نمیگویم خداوکیلی، باور بفرمایید، منظور وفای به عهد است، وفاداری) کجایی مردانگی؟
بدجوری هم ترسیده، برمیگردد به من میگوید، امنیت خانواده در معرض خطر است، خوب حق هم دارد مردک، یکی دو تا که ندارد ماشاءالله، این روزها امنیت یکی را هم به زور میشود تامین کرد، گرچه میدانم دست و پایش را گم کرده بود، منظورش از امنیت این نبوده لابد… میگوید کرم، همیشه از خود زنهاست. مردک کرم تو که یک وجب زیر نافت است، خواب هم ندارد لعنتی، 58 سالت شده، 24/7، نان استاپ کار میکند گویا! کرم از خود درخت است آقا جان!
کجایی خطیبی؟ (ر. را میگویم به جان شما، میبینید که بخواهم طرف را صدا کنم، ابایی ندارم! ر. خطیبی، آن حرامزادهی خائن! بدبخت آن زن و بچه دو سا و نیمهات (که البته این نوشته در اصل ربطی به او ندارد!))
چرا نمیشود کودک ماند، ندید، نفهمید، نشنید، زشتیها را، پلیدیها را، کثافت محض این جامعهی بیمار را، به گفتهی م.ص.پ. (گفته بودم که! ابایی نیست)، این جامعهی سکس زده را، که دیگر حالم را بهم میزند. من اگر هم on the lawn with someone else’s wife باشم فقط در خیال است، در موسیقی، ادبیات و سینماست، پای واقعیت که بیاید وسط، اجازه نمیدهم به خودم، ممکن است admiring view from the top of the mast بکنم، اما فقط در حد همان admirer میمانم و لاغیر، من مرد وفادار شهرم میمانم، شاید هم کشورم؟ جهانم؟
کجایی آخر؟ بگو کجایی؟
عریضه پر میکنیم
فوریه 10, 2009
همینطوری، برای خالی نبودن عریضه، بگویم که:
1- تعطیلات بین الترمین خیلی خوبی است، بهخصوص اینکه پروژهها به تخ*ممان هم نمیباشد، و در حال نمودن زندگی میباشیم.
2- کلاس شبکه دیگر کم کم تمام میشود، این آخرین کلاس فوقش 2-3 جلسهاش بماند بعد عید، و بعد خلاص! دیروز داشتم فکر میکردم که در این مسیر پر رفت و آمد ونک به کلاس، چه چهرههای زیادی را میشناسم، که نمیشناسمشان.
3- کمی پول رسیده، داریم شرایطی را جور میکنیم که به ارتقاء لایف استایل میانجامد. فیلم را HD ببینیم، قهوه خوردنمان اتوماتیک بشود، PES را با بهترین گرافیک بازی کنیم، و از این قبیل چیزها!
برخورد نزدیک، اما نوع چندمش را نمیدانم
ژانویه 1, 2009
ها! یادم آمد. اسمش والتر بود. باور کنید دوستان، نه از IMDB یا به قول شما مرجع دیدم، نه جای دیگری چون فکسون! اسم طرف والتر بود. جان گودمن توی لباوسکی بزرگ. حالا ربطش به اینجا چیست بعدا میفهمیم. شاید هم در کمال بیربطی باشد. جان گودمن به لری نوجوان میگوید:
“You know what happens when you fuck a stranger in the ass? You know what happens Larry?”
اول دو نکته را روشن کنیم. یک اینکه این دیالوگ به ترکیبهایی مختلفی در همان نقطه فیلم تکرار میشود که همراه است با کوبیدن ماشین لری (به تصور والتر) و چون همه اینها اشتباه است و بیربط و اصلا درگیری لری با قضیه بیربط تر از همه اینها، شدیدا رنگ و بوی کمدی و خندهداری دارد، که شخصا در این سکانس مبتلا به دل درد از روی خنده گردیدم. اما این مطلب اصلا خندهدار نیست، بلکه بسی هم تراژیک است. درست مثل اینکه هر گردی گردو نیست. و هر جا بحث گردی باشد، بحث درباره گردو نیست لزوما. دو اینکه جمله اول معنای استعاری دارد نه تحت اللفظی. و من هم اشتباه کردم وقتی ا.ش. SMS داد که شکر لله اینجا ویسکی هست، تحت اللفظی را در نظر گرفتم نه استعاری را! ما دوست داریم که همهی ویسکی خوریها به شادی باشد و سلامتی، اما نمیشود. و تو، م.ص. ملقب به دون س.، یا دون پ.، نگذاشتی که! من کاری ندارم، هر چه بوده و هست بین شما، بوده و باشد بین خودتان. وسط جمعی نشستهای، هر کسی برای خودش شخصیتی دارد آقا جان. پ.و. گفت پس یک جنده مینشست بقل دستت برخوردت چه بود؟ من میگویم با جنده هم اینگونه برخورد نکردم خدا وکیلی! خیلی بد بود این کار، و در نهایت اگر او شخصیتی داشت که سعی کردی بشکنیاش، در عوض خودت موجودی بیشخصیت قلمداد میشوی از دید سایرین! حالا من به تو میگوییم:
“You know what happens when you fuck a friend in the ass? You know what happens 7070?”
و خوب پاسخش واضح است. قطعا خیلی شکست. قطعا قلبش میگیرد، و زندگی تلخ میشود به کامش. پ.و. جان، درست است دختر بچه 20 ساله نیست، اما آدمیزاد، قلبش میشکند. آن هم وقتی خیلی ضربه خورده باشد، وقتی از ورودش میفهمی عصبی است، از سیگار کشیدن پیاپیش، و به قول خودش از مرعوب جو شدنش. به هر حال تجربه جالبی نبود قطعا، اولین قرار با حضور ا.ل.، نه به خاطر اینکه خودش به گمانش نچسب بود، که اصلا اینگونه نبود، چون اصلا فرصتی داده نشد به او. بلکه به خاطر این بیاحترامیها و بیملاحظگیها که من را هم شدیدا غمگین کرد. چه برسد به خودش…
پ.ن: کریسمس به من هیچ ربطی ندارد، اگر کسی اصرار دارد، مبارکش…
نوکیا، ارتباط مردمی
دسامبر 8, 2008
امروز بالاخره بعد از 2 سال گوشی تلفن همراه (موبایل) خود را عوض نموده و یک عدد Nokia N79 معظم خریداری نمودیم، 402000 تومان ناقابل.
فعلا همه چیز عالیست و تنها مشکل عدم وجود Video Editor داخلی در گوشیست که بسیار عجیب مینماید!
شایان ذکر است، گوشی مذکور در بدو ورود، یعنی حدود 2 هفته پیش، بالای 800 هزار تومان هم معامله شده، ولی طبق تجربیات ما قیمت خرید امروز، بسیار نزدیک به پایینترین قیمت گوشی در 6 ماه آینده خواهد بود، و بالطبع بهترین زمان برای خرید گوشی، همین امروز بوده است…
پ.ن: به مریونت: کارت داریم کجایی؟
Whole City or Hole City?
نوامبر 18, 2008
1- آقا جان، ما فوق لیسانس نخواستیم، سِنت را میآوری پایین معاف نشوم؟ پدرم، عزیزم، بیاور، دندم نرم، سربازی میروم، اما بدان که فوق لیسانس برای من پشیزی نمیارزد.،تو دکترا داری، داشته باش! توی روح این جبر جغرافیایی! شانس نداشتیم با ژرمنها کوچ کنیم به اروپا که، ای تف توی وجودت پدر جد آریایی ما، که ماندی این ور آب. ای ترسوی بزدل!
Fuck the whole city & everyone in…
2- حال و حوصله تورق در کتابهای مزخرفی که برای مقاصد آکادمیک نوشتهاند را ندارم. نه! دیگر ندارم… میان ترم؟ یک روز بسش است، آن هم از روی دستنوشتههای غ.ع. عزیز. چه صفر بشوم و چه چیز دیگری…برای اطلاعتان بگویم که نه اینکه نتوانم، نه! همین که بدانید دو ترم اول ارشد، شاگرد اول دانشگاه بودم بس است برایتان؟ خوب برای اینکه بیشتر بدانید، ترم قبلی مشروط شدم! یکی را که 10 شدم و افتادم و دیگری 14. اینجا زیر 14 بشود معدلت، مشروطی، زیر 12 بشوی افتادی…این ترم که سه درس دارم، و چهارشنبه هم میان ترم یکیشان، مثل ترم قبلی هنوز ورقی نخواندهام. و خوب بالطبع مشروط میشوم و احتمال 99% اخراج. دندم نرم، معاف نمیشوم، میروم سربازی، شاید آدم هم شدیم! بعدش هم میآیم بیرون، میروم سراغ کار زندگیام…
Fuck the hole city & everyone in
3- مادر من، تو که بهت میگویم برای پز دادن به دیگران دوست داری من ارشد بخوانم، به وجودت برمیخورد و ناراحت میشوی، پس چرا در میآیی میگویی مگر چه چیزت از پسر عمو و دایی و دختر دایی و غیره ذلک اینهایم کمتر است؟ بیل گیتس را ببین، دانشجوی اخراجی مملکت، به نظرت چیزی کم هم دارد؟ من هم اخراج شدم، شدم! من دوست دارم مهندس سیستمهای مایکروسافت بشوم نه فوق لیسانس مدیریت آی تی از پلی تکنیک! تف به مدیریت، تف به پلیتکنیک، زنده باد IT و
Fuck the whole city & everyone in
4- من دیگر درس نمیخوانم، آن هم در دانشگاههای تخمی این مملکت تخمی. من MCSE و CCNA را با کمال میل قورت میدهم، اما شبکههای توزیعی پدرام را به پشمم هم حساب نمیکنم. مینشینم برای خودم Voiceهای کلاس MCSE استاد ا.ا.چ. را بارها گوش میدهم، اما سر هیچ کدام از کلاسهای بازاریابی اینترنتی نمیروم. چرا؟ دوست ندارم بابا جان! 26 سال به حرف شما گوش دادیم. از همین امروز، یک ماه مانده به 27 سالگی کذایی، من راه خودم را میروم. طوری که لذت ببرم. خسته شدم دیگر! آنقدر خسته که نمیتوانم بگویم:
Fuck the hole city & everyone in
پ.ن: به گمانم باید بگویم، خداحافظ ماریونت…یا دقیقتر، خداحافظ وبلاگهای ماریونت
نه! صبر کنید، دست نگه دارید، چه کسی گفته وقتی مانیا اکبری در فیلم ده کیارستمی جلویی یک خانوم خوشگله ترمز میکند و او را سوار میکند، فقط یک فیلم است؟ امشب من هم در پیادهروی شبانهام با یک فاحشهی معتاد برخورد کردم. نه در آن حد معتاد که نتوانی نگاهش کنی. شاید عجیبترین تجربهی پیادهرویهای شبانه. ساعت 2:20 بامداد، دیگر در مسیر برگشت به خانه بودم که دیدمش. اسمش بود م مثل مادر! متولد 1354. اولش کمی قدم زدیم و بعد گفت که سیگار میخواهد. رفتم از خانه برایش سیب بردم و سیگار. سیب را خورد. سیگاری دود کردیم. نشستیم پای پلهی یکی از خانهها. کمی گفتیم و خندیدیم. بعدش هم باز پیادهروی. خیلی سردش بود، احتمالا مواد نرسیده بود… شیشه و کراک میکشید. بعد از یک ساعت هم رفتیم سر خیابان، گفتم بیخودی علاف من نشود، سوار پیکان سفیدی شد، با یک راننده میانسال با موهای جوگندمی، گفت که من هم بروم، خیلی اصرار هم کرد، گفتم نه! بعد رفتم جلوتر، سوار که شد در جلو را باز گذاشت و وقتی رسیدند به من راننده نگه داشت، در را بستم و گفتم به سلامت! اگر 5-6 سال پیش بود شاید با دیدن چنین چیزی، تا 2-3 شب خواب درست و حسابی نداشتم، اما الان دیگر ضد گلوله شدهام. چه کاری از دست من بر میآمد؟ اول اینکه خانه اصلا شرایط ورود چنین شخصی را ندارد، ثانیا اگر هم که داشت، باز هم این کار را نمیکردم! به همین پیچیدگی، به همین بدمزگی، ماجرای امشب من!
راز بقال یک چشم!
سپتامبر 11, 2008
بالاخره دیدمش. بعد از 2-3 سال. بقال گرانفروش محله را میگویم. همان که یک چشمش از کاسه درآمده بود و موهایش جوگندمی بود. اینبار اما، موهایش قهوهای روشن شده بود. فکر کنم حنا کرده بود موها را. آن دفعهی آخری که دیدمش، یا حداقل یکی از دفعات آخر، به من گفته بود که از حسین آقا که با هم فوتبال بازی میکردیم چه خبر؟ حال و احوالش خوب است یا نه؟ من هم به روی خودم نیاوردم و گفتم که او خوب است. گفت هنوز همانجاست؟ گفتم بله، هنوز همانجاست!
گذشت و آنها از آنجا رفتند و جای خودشان را دادند به یک بنگاه معاملات ملکی. مدتی بعد کمی آنطرفتر سوپر مارکت پرشین شروع به کار کرد. من همان 2-3 سال پیش یکبار به آنجا رفتم و هر چه میخواستم را نداشت! آقای جوان خوش برخوردی فروشنده بود و هر چه که میخواستم آلترناتیوش را پیشنهاد میداد. یکی دو ماه پیش که به دلایلی مجددا گذرم به سوپر پرشین افتاد، دیدم کادر فنی آن تغییر کرده و شده کادر فنی همان بقال گرانفروش. اما خودش را ندیده بودم تا همین نیم ساعت پیش. امروز که دوباره بقال یک چشم را دیدم، اول مرا نشناخت، بعد ناگهان مرا بهیاد آورد، و با تعجب و با همان لهجهی ترکیاش گفت: “چرا اینجوری شدی؟ نشناختمت.” و با دستش سر تا پایم را نشان داد!
- آره، لاغر کردم.
- خیلی لاغر شدی. آدم تو آشپزخونه باشه و لاغر بشه؟ عجیبه!
بندهی خدا حق هم داشت. 30 کیلو کم نیست! چیزی نگفتم، لبخند به لب نگاهش میکردم، او هم به همین ترتیب.
- هنوز همون جایی؟
- نه دیگه رفتم از اونجا. واسه خودم کار میکنم
- پس رفتی…
- چقدر شد؟
- 2250 تومن.
- بفرما.
- مرسی. خدافظ.
- خدافظ.
اما آخرش نفهمیدم، من کی با او فوتبال بازی کردم؟ حسین آقا که بود؟ من کی توی آشپزخانه کار کردم؟ کجا بودم؟ من را هنوز با چه کسی اشتباه میگیرد؟
سیمرغها شغاد شدند
آگوست 24, 2008
درست مثل کسی که از پشت خنجر خورده باشد. مطمئن بود که این یک بیعدالتی مطلق است، با اینکه میدانست دنیا جایی برای مطلقگرایی نیست، اما این یک مورد، بدون شک، بیعدالتی مطلق بود. مرد شده بود؟ حداقل اینطور که بهنظر میآمد. در دل اما، هنوز هم دلخوشیهای کودکیاش را داشت. در اینکه اشتباه کرده بود شکی وجود نداشت، اما این اشتباه اصلا شایسته چنین برخوردی نبود. پس چرا با او چنین کرد؟ فقط یک نمک به حرام عوضی میتوانست دلش را اینچنین تکه تکه کند، نه یک استاد واقعی…
در راه برگشت از کلاس، هیچ چیزی را نمیدید. کاملا در افکارش غرق شده بود. پیش از این نیز چند بار چنین برخوردی با او کرده بود، اما هیچکدامشان به این اندازه کمر او را خم نکرده بود. لحظه به لحظه درد شقیقهی چپش بیشتر میشد، و باعث میشد چشمش بیشتر بسته شود. دردی کاملا عصبی، از همان اعصاب دردهای همیشگی، که البته مدتها بود سراغش نیامده بود. هر چه فکر میکرد، منطق دلایل کمرنگتر میشد. گویی، از پیش آماده بود تا کمرش را بشکند.
توی تاکسی که نشست شیشه را تا آخر کشید پایین. با زیاد شدن سرعت ماشین و افزایش سرعت باد در پی آن ، احساس آرامش و سبکبالیاش بیشتر میشد، اما طولی نکشید که همان احساسات برگشتند، اینبار گویی رهایی از آنان غیرممکن بود، مثل باتلاقی او را به درون خود میکشیدند، و هر کاری، هر نوع تفکری، مشابه دست و پا زدن و بیشتر فرو رفتن بیشتر بود.
نمیدانست میتواند تصمیم نهایی را بگیرد یا نه، حداقل نباید عجله میکرد، باید فعلا تحمل میکرد، تصمیمگیری عجولانه ناعاقلانهترین کار ممکن بود، بنابراین تصمیم گرفت فعلا سکوت کند، تا شاید در موقعیتی بسیار بهتر در آینده، بتواند مرد شود، و به احترام غرور از دست رفتهاش، خنجری را در سینهای فرو کند، این تصمیم بههیچ وجه از روی عصبانیت نیست، و نویسنده، کاملا در آرامش این شرایط را انتخاب کرده! ولی حداقل، به احترام همان غرور از دست رفته، بی گدار به آب نخواهد زد. با خودش میاندیشد، که چه ساده سیمرغها شغاد میشوند، و پلهای پشت سرشان را خراب میکنند، زندگی چه ساده احمقانه میشود، و آدمیزاد، چه ساده دلگرم، و بسیار سادهتر از آن، درست زمانیکه تصورش بسیار دشوار است، دلسرد میشود.
