پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
نوامبر 5, 2009
اگر پسند و اگر ناپسند مي گويم
نگفته بودم و اينك بلند مي گويم
نگفته بودم و جنگ است بعد ازين سخنم
و از دهان تفنگ است بعد ازين سخنم
نگفته بودم و خشكيده سالي آمده بود
و ابر ابر نبود آسمان كپك زده بود
نگفته بودم و ديدم درخت بود و دعا
درشت خويي ايام سخت بود و دعا
نگفته بودم و ديدم كه در دعاي درخت
دعاي سرخ درختند ميوه هاي درخت
دعا قبول شد آري صداي باران بود
و قطره ها كه ملخ مي شدند وقت فرود…
نگفته بودم و ديدم كه نان دهان را بست
غرور پرواز درهاي آسمان را بست
نگفته بودم و سيمرغ ها شغاد شدند
برادران سر تقسيم حق زياد شدند
نگفته بودم و جنگ است آنچه مي گويم
و از دهان تفنگ است آنچه مي گويم
ملخ چكيد اگر از آسمان شما كرديد
فرو نشست اگر آتشفشان شما كرديد
درخت و مزرعه را نيمه جان شما كرديد
ودنده هاي مرا نردبان شما كرديد
فرشته بوديد آن گونه اي كه شيطان بود
و مرد خاصه آن جا كه خوردن آسان بود
برادري به زبان بود ما ندانستيم
فقط به خاطر نان بود ما ندانستيم
گمانتان مرود آسمان تهي مانده ست
و صبح دهكده مان از اذان تهي مانده ست
گمانتان مرود باد بسته خواهد ماند
دهان به لقمه ي افراد بسته خواهد ماند
هنوز بر لب شمشيرها تبسم هست
هنوز حوصله ي آخرين تهاجم هست
هنوز بارقه اي از غرور من باقي است
هنوز بارقه اي از غرور مردم هست
هنوز اگر چه زمستان هنوز دل گرمم
كه در تنور من و آفتاب هيزم هست
شكوه قريه نخواهد شكست مي دانم
كه نان گندم اگر نيست بذر گندم هست
شكستم و همه گفتند بر نخواهد خاست
شكستم و … نشكستم كه خوان هفتم هست
كلاه اگر نه سرم با من است مي دانم
و آسمان پدرم با من است مي دانم
به حيله جنگي اسفنديار خسته منم
و رستمي كه به سيمرغ دل نبسته منم
به اختيار نباشد نفس نمي خواهم
نكرده فرياد فريادرس نمي خواهم
بهشت اگر به شفاعت رسد نخواهم رفت
به زور گريه و طاعت رسد نخواهم رفت
بدون كشته شدن سرنوشت بيهوده ست
شهيد اگر نتوان شد بهشت بيهوده ست
شكست عبدود است آنچه طاعت است مرا
وكندن در خيبر شفاعت است مرا
سخن خلاصه كنم روشن است اي مردم!
كه اختيار زمين از من است اي مردم!
و روشن است از اول براي من زنده ست
درخت و چشمه و جنگل براي من زنده ست
و روشن است كه مغرور و سخت خواهد ماند
درخت بعد ملخ هم درخت خواهد ماند…
(محمد كاظم كاظمي)
—
به یاد سال عجیب و غریب دوم راهنمایی، و البته اسم نمیبرم، فقط از شکیبانیا تشکر میکنم که اشعار زیبای بسیاری خواند برایمان.
—
زین پس اینجا نخواهم نوشت
هاین ریش ریش، اِ لیویت…
اکتبر 1, 2009
“به تصویر کشیدن پوچیهای زندگی روزمره، از نقاط قوت من به شمار میرود: من زندگی مردم را به دقت مورد بررسی قرار میدهم، مشاهداتم را جمعآوری میکنم و سرانجام با در نظر گرفتن عوامل مختلف به ریشهیابی آنها میپردازم. هر روز صبح، در هر ایستگاه راهآهن، هزاران نفر داخل شهر میشوند تا به سر کارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر از شهر خارج میشوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محلهای کارشان را با یکدیگر عوض نمیکنند؟”
عقاید یک دلقک – هاینریش بل – ترجمه محمد اسماعیلزاده
“[...] ماندن، در گذشته غوطهور شدن است و رفتن، به سوی آینده گام برداشتن.”
راز سکوت – مهدی صداقت پیام
بوی ماه مدرسه
سپتامبر 19, 2009
هیچوقت به املای این کلمه فکر نکرده بودم. هیچ کجا هم ندیده بودمش، و فقط در گزارشهای فوتبال آقای بهرام شفیع، گزارشهایی که هر کدامش ارزش چند گل را داشت ولی کاملا بیارزش بود، این کلمه را شنیده بودم. بهرام میگفت شوت اسطقس دار، من یک چیزی تصور میکردم در مایههای اوست و قوس دار، بخش دومش مثلا میشد یک شوت کات دار، بخش اولش هم لابد در فهم من نمیگنجید. امروز که داشتم کتاب “خانوادهی پاسکوآل دوآرته” را میخواندم برای اولین بار املای این کلمه را دیدم.
رازهای قصر السینور؟
آگوست 20, 2009
تا آنجا که یادم است نام اصلیاش این بود. به هر حال کتاب “راز سکوت” اثر دوست عزیزم “مهدی صداقتپیام” توسط نشر مروارید چاپ شده است. حتما بخوانید.
روزمره
جولای 15, 2009
کار روزمره
این زندگی مکار روزمره
این نبرد و جنگ و پیکار روزمره
این هرزگی نشستن پشت فرمان یک قطار روزمره
–
“سیمای زنی دور دست”، قابل خرید در بقالیهای محله شد. دیدن این فیلم را برای حداقل یکبار توصیه میکنم. “گاوخونی” هم رویت شده،ایضا، گرچه کتاب گاوخونی را در درجه اول بخوانید.
–
“والس با بشیر” هیچ چیزی نداشته باشد، موسیقی متنش عالیست.
مرد تکثیر شده
می 17, 2009
این روزها، حتی قبل از اینکه صد صفحهای رضا براهنی، یعنی “چاه به چاه” را بخوانم، “مرد تکثیر شده” از ژوزه ساراماگو را با ترجمهی به نظر من متوسط عبدالرضا روزخوش میخوانم. البته کمی تحمل داشته باشید، به نثر مترجم عادت میکنید و مشکل حا میشود. کلا ساراماگو را دوست دارم، نه به خاطر اینکه حالا نوبل ادبی برده. این سومی کتابیست که بعد از “کوری” و “دخمه” از او میخوانم و انصافا رمانهایش کشش لازمه را در انسان ایجاد میکند. سبک روایی خاص خود را دارد، که من خیلی آن را دوست دارم، و خواننده را با داستان درگیر میکند، و به موقع، فاصلهگذاریهای لازمه را هم انجام میدهد، تا خیلی غرق روایت نشویم. بازی با زمان و شخصیتهایش را هم دوست دارم که در این رمان بیشتر به چشم میآید، در “دخمه” هم یادم میآید بود چنین حرکاتی، اما “کوری” را یادم نیست. یکی از چیزهایی که در این رمان خیلی مرا مجذوب خود کرده، رابطهی موجود بین “تورتولیانو ماکسیمو آفونزو” و “ماریا پاز” است، که هم گفتگوهای جالبی بینشان رد و بدل میشود، و هم ساراماگو توصیفات خوبی را برای نشان دادن روابط بین این دو به کاربرده است. به هر حال این رمان را امشب یا فردا به اتمام خواهم رساند، و تا به اینجای کار، رمانیست که اگر فرصت کنید و بخوانید ضرر نمیکنید.
ازین گودال به اون گود…
می 15, 2009
رمان قبلی رضا براهنی را که میخواستم بخوانم، دلم را خیلی زود زد، “آزاده خانم و نویسندهاش”، که احتمالا یک رمان ضد روایت بود، و من به هیچ عنوان تا انتهای آن را نخواندم. کلا تا به حال از ادبیات پسامدرن لذت نبرده ام بر خلاف سینمای آن. این شد که دادمش به یکی از رفقا، به عنوان هدیهی تولد! اما “چاه به چاه” رمان کوتاه (شاید نیمه بلندی!) است که سرشار از توصیفات خوب (و البته دردآور) و جملاتی است که شایسته ماندگاریاند. جملاتی که از زبان شخصیت “دکتر” بیان می شوند. چاه به چاه از زبان یک زندانی در بند ساواک به نام حمید روایت میشود و نمایانگر شکنجههای زندانیان سیاسی رژیم سابق است. خواندن این رمان نسبتا گمنام را به شما توصیه میکنم، و با توجه به کوتاه بودن آن کار سختی نخواهد بود. اینجاست که شاید بتوان گفت، گاهی پرسه زدن در کتابخانهی قدیمی داییجان، خیلی بهتر از وقت تلف کردن در نمایشگاه کتاب است! چیزهایی گیرت میآید که آنجا هرگز به چشمت هم نمیآید! از این حرفها گذشته، چه خوب میشود اگر روزی در همین وبلاگ، خواندن رمانی را توصیه کنم که شکنجهها و چهرهی اهریمنی رژیم فعلی را وصف کرده باشد.

از زبان شخصیت دکتر:
“مردم مثل یک جنگل هستند، یک درخت را می توان با تبر زد و انداخت، می توان صد یا هزار درخت را با تبر زد و انداخت، ولی هیچ کس نمی تواند جنگل را بزند و بیندازد. هیچ کس این قدرت را ندارد. پس باید قدرتی مثل قدرت جنگل داشت. برای زنده ماندن نمی توان فقط به زندگی تکیه کرد. باید به زندگی دیگران هم تکیه کرد. باید جزئی از جنگل بود، به دلیل اینکه جنگل، تقریبا همیشه دست نخورده باقی می ماند.”
ایش!
آوریل 3, 2009
پوست دور ناخن، ریش ریش میشود،
صورتت را هر چقدر هم که تیغ بزنی، باز پر از ریش میشود،
از این همه تکرار انسان روانپریش میشود،
و گاهی مشغول به کشیدن حشیش میشود،
ولی فرار از این دنیای سریش، مگر میشود؟
انسان آچمز شده، تکان بخورد خدا هم حتی کیش میشود،
و سوژه خنده مان در آن سریال کذایی، پالام پولوم پیلیش میشود،
در این شرایط است که دنیا محلی برای ریدن و جیش میشود!
(همونطوری که میدونین، شر و ور گفتم بدون قبض و فیش هم می شود، پس ما هم! خیلی مسخرهست خود دانم نیز هم…)
ولش کن! ولش کنین…
فوریه 27, 2009
“نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چیزی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدمها عقیدهات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیدهی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بیفایده است.”
چراغها را من خاموش میکنم – زویا پیرزاد
