سپتامبر 27, 2009

“[...] ماندن، در گذشته غوطه‌ور شدن است و رفتن، به سوی آینده گام برداشتن.”

راز سکوت – مهدی صداقت پیام

سیاهچاله‌های سیار

سپتامبر 27, 2009

نمی‌دانم که دقیقا چه می‌شود. به ناگاه مجموعه‌ای نامشخص دست به دست هم می‌دهند، از حوادث و وقایع، مواد و موجودات، و … که می‌روی 20 سال عقب‌تر. کم و بیش. می‌روی به زیرزمین هتلی در مشهد. در واقع پارکینگ هتل. یا هتل‌هایی و پارکینگ‌هایی. سرگرمی دوران کودکی تداعی می‌شود برایت. سرگرمی که سال‌هاست فراموشش کردی. در دورترین نقاط زباله‌دان مغزت. در تاریک ترین نقاط انباری سلول‌های خاکستری. در مخروبه‌ترین جای نه مخابرات! پارکینگ خالی از انسان، و پر از ماشین، با بوی رطوبت آغشته به خاک همیشگی پارکینگ‌های زیرزمینی، با سنگینی هوا و سکوت، می‌رفتی و سرک می‌کشیدی از شیشه ماشین‌ها به داخلشان. ماشین‌های عجیب و غریب و جورواجور امریکایی و ژاپنی. انواع تویوتا و نیسان و شورلت و کادیلاک. به امید دیدن تاپ اسپید‌های بالای 200. و گاها وقتی 220 را می‌دیدی و یا 240 را در برخی مدل‌ها، مثلا مرسدس بنز 280، چقدر ذوق زده و خوشحال می‌شدی. نمی‌دانم در اولین غروب‌های پاییزی سال 88، در ترافیک بزرگراه همت، وقتی لکسوس پر ذرق و برق از کنار ون دلیکا گذشت، دقیقا چه شد که رفتم به آنجا، و یاد یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌ام در کودکی افتادم، که به اندازه همان پارکینگ‌ها، نم گرفته و خاک خورده و سنگین شده بود…

! Google Chrome rocks in many ways

سپتامبر 26, 2009

به همه‌ی دلایلی که گوگل کروم را به همه‌ی مرورگرها به صورت پیش فرض ترجیح می‌دادم این یکی را اضافه می‌کنم:
کوچکترین باگی که در کروم پیدا می‌کنید، به آنها اطلاع دهید. در کمتر از یک روز نسخه به‌روز شده مرورگر بدون باگ مذکور در اختیارتان است!

Google Chrome Logo

Google Chrome

بوی ماه مدرسه

سپتامبر 19, 2009

هیچ‌وقت به املای این کلمه فکر نکرده بودم. هیچ کجا هم ندیده بودمش، و فقط در گزارش‌های فوتبال آقای بهرام شفیع، گزارش‌هایی که هر کدامش ارزش چند گل را داشت ولی کاملا بی‌ارزش بود، این کلمه را شنیده بودم. بهرام می‌گفت شوت اسطقس دار، من یک چیزی تصور می‌کردم در مایه‌های اوست و قوس دار، بخش دومش مثلا می‌شد یک شوت کات دار، بخش اولش هم لابد در فهم من نمی‌گنجید. امروز که داشتم کتاب “خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته” را می‌خواندم برای اولین بار املای این کلمه را دیدم.

اسطقس در لغت‌نامه دهخدا

با اسطقس یا همان اسطقس‌دار

پشتیبانان اینترنت!

سپتامبر 17, 2009

افرادی که در پشتیبانی ISP ها کار می‌کنند آدم‌های بسیار ابله و بی‌سوادی هستند!! این را نه از روی عقده می‌گویم و نه کینه، این حقیقتی است که بعد از چندین سال استفاده از اینترنت و سر و کله زدن با این آدم‌ها در شرکت‌های مختلف به آن پی برده‌ام. نهایتا و در بهینه‌ترین حالت یک متخصص فنی در یک ISP، مجموعه‌ای از Error ها را حفظ، و با تاکید، حفظ کرده و بر اساس گفته‌های شما یک راه حل تکراری ارائه می‌دهد و هیچ توی کتش هم نمی‌رود که شما این کار را انجام داده‌اید. شما چه چیزهایی را بررسی کرده‌اید و چه مطالعاتی داشته‌اید و اینکه فکر می‌کنید مشکل از کجا باشد و یا تجربه قبلیتان از این مشکل چه بوده. اساسا در ISP های ایرانی اصول کار این است که همیشه حق با ISP است. و خوب از یکسری ابله بی‌سواد بیشتر از این انتظار نداشته باشید. در ضمن سواد داشتن هیچ ربطی به فوق لیسانس و دکترا هم ندارد! گفته باشم… در نهایت وقت خودتان را با تماس با اینجور آدم‌ها تلف نکنید. راه‌های بسیار بهتری برای عیب‌یابی و رفع مشکل شما وجود دارد و البته بعضی از آن‌ها هزینه دارند. اگر نشد، زنگ بزنید و در صورت یکدندگی و کله‌شقی طرف او را به نحوی تهدید کنید و یا یک داد سرش بکشید! اگر به جایی نرسیدید ISP تان را عوض کنید. خلاص!

سلامت سنج

سپتامبر 15, 2009

روز شنبه مصادف بود با نوش جان نمودن یک فقره واکسن یگانه مننژیت با سرنگ کوچک در بازوی راست، و یک فقره واکسن دوگانه دیفتری و کزاز با سرنگ بزرگ، در بازوی چپ. پس از آن حوالی ظهر یکشنبه کم کمک به فاک فنا رفته و شروع کردیم به نمودن تب ( و در ذهنمان طب). بالاخره حوالی غروب کم کم ریکاوری ما شروع گردید. قبل از طلوع آفتاب هم یک فقره Faint اجرا نمودیم که کمرمان مورد عنایت پایه های صندلی قرار گرفت و آگاهان گفتند که شانس آوردیم سرمان نبوده…
خلاصه همه اینها را نوشتم که بگویم این دفعه فهمیدم که یکی از چیزهایی که باعث می شود بدانم سلامتی کاملم را به دست آورده ام قهوه است! اگر حالم خوب باشد میل شدیدی به آن دارم، ولی اگر نه اصلا نمی توانم به آن نزدیک شوم. الان هم این را نوشتم که بگویم بفرمایید قهوه.

پ.ن: جمعه می‌رویم.

“هر مردی بخواهد به جایی برسد، باید سرش را از میان این سینه ها عبور دهد.” این اولین جمله ای بود که محی الدین پس از کنار رفتن سینه بندهای دخترک بر زبان آورد. دخترک به سینه بند می گفت سوتین، اما محی الدین از همان اول هم سینه بند را ترجیح داده بود. به هر حال هم یک کلمه ی فارسی بود و هم در سینه اش، سینه داشت. یعنی سکسی هم بود. مثل کرست! ولی سوتین نه تنها سکسی نبود بلکه نمادی بود از چس کلاس های دخترهای بالاشهری که محی الدین نه با خودشان، و نه محل سکونتشان، هیچ میانه ای نداشت.

***

محی الدین فریاد زد: “حتی اکبر آقای بقال هم می داند تو جنده ای!” دخترک نمی دانست باید خوشحال باشد یا از غصه دق کند! صرف نظر از اینکه جنده بودن چقدر خوب باشد یا بد، طبیعت یک فاحشه به این است که همه بدانند فاحشه است، و حالا گفتن اینکه حتی اکبر آقای بقال هم این قضیه را می داند، چه تفاوتی ایجاد می کرد؟ چرا محی الدین به او نگفت زنیکه ی جنده؟ فقط همین و بس؟ تازه اکبر آقا که دار و ندار همه محل را می داند، این را هم باید می دانست، مگر نه؟

***

ناگهان از خواب پرید. خواب که نه، یک کابوس تیره و دهشتناک. قطره‌های عرق روی پوست محی الدین، یک سرنگ 20 سی سی را به راحتی پر می کرد. معنی این کابوس چه می توانست باشد؟ محی الدین توان جنبیدن نداشت. سرجایش خشک شده بود. دراز کشیده. نفس کشیدن هم سخت بود برایش. دخترک که بود؟ از جان او چه می خواست که هر شب به خوابش می آمد؟ چرا به دخترک گفته بود جنده؟! دقیقا چرا؟

پ.ن: سرکار خانم علیه، حاجیه خانم شین ؟، با سلام، ضمن تبریک قبولی جنابعالی در آزمون کارشناسی ارشد. والسلام علی.