خواهم نه! شاید نه! فقط باید…
ژوئن 24, 2009
برای من هم همه چیز تقریبا تمام شده است. دوستانم که زیر باتوم کتک خوردند و خودم هم اگر کمی دیر جنبیده بودم، همین سرنوشت در انتظارم بود. هم فکرانم زیر رگبار گلوله کشته شدند. دیوار خانهام محل نوشتن شعار تهدید آمیز شده، به جرم الله اکبر گفتن، و شاید هم شعار مرگ بر دیکتاتور. قایقی باید ساخت، باید انداخت به آب، دور باید شد از این خاک غریب…
فصل خون
ژوئن 12, 2009
چه کسی فکر میکرد اینگونه شود؟
شده برایتان چند صفحه کتابی را بخوانید، ولی هیچ نفهمید، برگردید عقب، چون با اینکه خواندهاید اما نخواندهاید آن صفحات را؟
شده چندین ثانیه از فیلمی را ببینید بی آنکه دیده باشید؟ فکرتان، هوشتان، حواستان، سرجایش نیست؟
امشب در حین دیدن “دشت سوزان” اثر فیلمنامهنویس مشهور “گیلرمو آریاگا” بارها این موضوع برایم پیش آمده. گفتم آریاگا،بگذارید بگویم امسال سال فیلمسازی فیلمنامهنویسها بوده گویا. فرانک میلر و چارلی کافمن هم فیلم ساختهاند. اما چرا حواسم پرت می شود امشب؟ چون امسال شاید آن سالی باشد که زمانی حبیب خوانده برایش، بزن باران بهاران فصل خون است. جوانه زدیم در بهاران و سبز شدیم، باران هم کم نباریده، فصل خونش مانده، که اگر تقلبی در کار باشد، که بوهایش می آید، (قطعی شبکه SMS و خودکارهایی با حوهر نامرئی شونده که واقعی هم هستند)، شاید فصل خون در راه باشد. شاید فصل خون در راه باشد.
آری چنین است شاید.
