پلنگ زخمی بیشه، یا از تجلی آتشی در سینهها
می 28, 2009
1- گاهی شنیدن آهنگی قدیمی، از خوانندهای که زمانی احمقانه دلبستهاش بودی، نوستالژی لذتبخشی دارد، و غمی طاقت فرسا.
2- بوی نم اتاق کلبه گون هتل مربوطه، در کلاردشت، مگر میشود از خاطرش برود؟ خودش میگوید امکان ندارد. آتشی که نه در نیستان، ولی به پا کرد به هر حال، مگر میشود یادش برود؟ ممکن نیست! بعد از آن هم رفت و شومینه را آتش کرد. اتاق کلبه گون، شبیه این خانههای دو طبقه جنگلی بود. آن دو، در طبقه دوم. دو دو تا چهار تاست.دخترک خوابید، در آرامش، در تاریکی، زیر نور ماه. اما پسرک نه. زده بود بالا تا آنجایش. همین یک وجبی زیر دماغ درازش. مگر میشود دست نزند به آن سینههایی که تازه بالا آمده بودند؟ نه نمیشد. رفت دراز کشید پایین تختش. خواب خواب بود، ولی نور ماه همه چیز را به اندازه کافی روشن کرده بود. یواش یواش دستش را برد بالا. اول به دستش، دست زد. منتظر عکس العملی بود تا سریع دستش را بکشد. اما خبری نبود. بعد رفت سراغ صورت. همه چیز مثل سابق بود، جز یک چیز، که خودتان میدانید چیست. همه چیز را که نباید برایتان توضیح بدم! دستش کم کم رسیده بود به یقهی باز لباس دخترک، و حالا میتوانست برجستگی را احساس کند، آری میتوانست، چند ثانیه دستش را نگه داشت، تغییر قبلی اکنون بیشتر احساس میشد. شکاف بین دو برجستگی، آه چه لذتی داشت برای پسرک، و همانطور که بعدها در کتابی از یک نویسنده داخلی خواند، آن خیسی عرق بین دو برجستگی، ناخواسته بویی دارد مسحور کننده، که پسرک شاید آن بو را لزوما احساس نمیکرد، اما الان که من مینویسم، شاید سلولهای خاکستری توهمش را برایش ایجاد کنند. حالا نوبت آن بود که برجستگی را کاهش دهد، و اینجا بود که آن عکس العمل میآید، و حالا شما انتظار دارید همه چیز خراب شود، و گند قضیه در بیاید، اما نیامد، سریع جستی زد و رفت کنار پنجرهی کلبه، نگاهش را دوخت به آسمان، بعد از چند ثانیه سرش را برگرداند، خبری نبود. دخترک فقط کمی جابجا شده بود.دوباره در همان حالتی که لب پنجره بود حرکتش را تکرار کرد، و اینبار تا عکسالعمل را دید، سریعا دستش را پس کشید و گذاشت لبهی پنجره، ولی نگاهش به چشمان دخترک بود. بعد از چند ثانیه چشمها باز شدند، و در کمال معصومیت، پسر را کنار پنجره یافتند، بدون شکی و شبههای، با تصور اینکه مگسی، پشهای، چیزی آنجا را تحریک کرده، پلکها دوباره سنگین شدند. پسر اما دیگر جراتش را نداشت، بعد از چند دقیقه، برگشت سرجایش و خوابید. بعدها پسر به دلیل همین خاطره بود، که “درخت گلابی” مهرجویی را دوست داشت، فقط به خاطر همین بود، نه هیچ چیز دیگر.
3- گیج گیجم الان. نشسته ام پشت کانپیوتر، الان در حال تایپ کردن این خط هستم. گیج گیج، و الان دنبال کسی میگردند که نگاهش آبی است و ذلش داغ شقایق دارد. هوا ولی خنک است. و کنکاشهای ناخودآگاه به پایان رسیده. نه، باید بروم. نه! باید بروم. دیس دازنت میک سنس انی مور! چهارتاست. خلاص

می 29, 2009 at 5:30 ب.ظ
موری
چه غمگنانه بود.
می 29, 2009 at 5:34 ب.ظ
میدونی
این حس گیج و منگی تو رو
من الان
یک ساله که دارم
و هنوز دارم با خودم میگم
دو دوتا
چار تاست ؟