تویی تنها – شهرام ناظری
شعر از شفیعی کدکنی:
درین شبها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد،
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را،
در این آقاق ظلمانی
چنین بیدار و دریا وار
تویی تنها که می خوانی
درین شب ها،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.
درین شب ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریا وار
تویی تنها که می خوانی.
تویی تنها که می خوانی،
رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

می 25, 2009 at 8:23 ب.ظ
این شعر خیلی قشنگ بود.
چه قد آپ کردی!
حالا حالاها باید بخونم .
می 26, 2009 at 1:12 ب.ظ
من الان پستهای تو رو خوندم.
و خیلی حال کردم.
و راستشو بگم
اگه ناشر بودم ازت میخواستم که یه کتاب بنویسی.
در مورد زانوت یه پست بذا ببینیم چش شده این!
چرا این جوریه ؟ اصلا چه جوریه ؟
کی این جوری شده ؟
می 26, 2009 at 2:18 ب.ظ
زانوی من قصه درازی داره، و چند سالی هست که مشکلات دارم باهاش، ولی من ترک نکردم، و این هم داره خوب میشه، تدریجی.
آگوست 7, 2009 at 8:16 ب.ظ
با این آهنگ یاد همه این اتفاقات غم انگیز میفتم….
با اینکه آلبوم 5 ماه پیش منتشر شد انگار میدونست قراره چی بشه….
همه آهنگهای البومش در خور این روزهاست…
با این غروب از غم سبز چمن بگو….
به هر حال ممنون از شعر و آهنگ..
آگوست 31, 2009 at 1:24 ب.ظ
i like it..