کوآرتت
می 17, 2009
آری خانم الیاسی. حالا همزاد میخواهی باش، مهزاد میخواهی باش، بد ذات میخواهی باش، که نیستی، میدانم این را. یادت میآید، آن شب، همان حوالی جایی که در “آرامش با دیازپام ده” محسن میگفت: “این پخش که میکنی عطرت، همین پخش که میکنی آن نمیدانم نامش…” دیدم همدیگر را؟ همان شب که تئاتر نوینی را میدیدم با 4 ال سی دی؟ که البته نمیدیدیم هر چهار تا را. ما 50% پرفرمانسها را میدیدم. که تازه 50% آنها که میدیدم از ال سی دی بودند! تکثرگرایی، به قول دکتر، یک جمله از بودریار که دقیقش را نمیدانم. حالا حساب کن، اگر تو این 25% ها یادت بماند، از کل قضیه، که نمیماند، فقط تصویر مبهمی برایت میماند، آن هم تصویری که دوست صمیمیات کارگردانی کرده، حالا گیریم که متعلق به شوهرش بوده باشد، اما او کارگردان بوده آن شب، اینقدر مبهم میماند توی ذهنت، چطور من را یادت بماند؟ متاسفانه یادت نمیآید. توی فیسبوک که چرخ میزدم، ناگهان دیدم یک جفت چشم را، با همان برق نگاه، پوشیده در میان روسری که به سبک خاصی صاحبشان آن را با دو دست نگه داشته بود. همانجا بود که فهمیدم این، همان شیرزن است، و شاید هم گربهزن! که گربه بیشتر شایسته چشمانت است. البته انکار نمیکنم که نشانههایی بود که من را کمک کند یادم بیاید، اما به هر حال متاسفانه یادم آمد. هنوز هم موهایت مثل موهای ایکیو سان باقی مانده خانم الیاسی؟ یا کم کم میرسی به سایو جان؟ متاسفانه به خاطر نمیآوری، اما ما مردها، همیشه در مورد این مسائل، رویاپردازیهای بسیار قدرتمندی داریم، و درون ذهنمان هزاران اتفاق میافتد. منظور من از ما مردها، لزوما نتیجهگیری از جزء به کل نیست، اما خوب لااقل میدانم جنون ما در این موارد بیشتر است. و شاید تخیلمان قویتر. و اصلا شاید ربطی به مرد و زن ندارد، شاید به خیالاتی بودن مربوط باشد. راستی تو هم خیالپردازی میکنی خانم الیاسی؟ امروز که مغز گوسفند، شده بود غذای لذیذ ناهار، میدانی یاد چه افتادم؟ یاد دیگ کله پاچه، که از بالا آن را دیدم، و با اینکه بالا بودم، بالا نیاوردم، شانس آوردم، با آن شکم پر از عرق تو بالا نمیآوردی؟ چه ربطی دارد به اینها؟ من نمیدانم! فقط یادم آمد اینها. گفتم به تو هم بگویم. آن شب م.ص. نیامد با شما، شما چهار تا بودید، با آن دوست پسر شریفیات! که من نمیخواهم بگویم ریاضی خواندن یا فیزیک خواندن ساده است، خیلی هم دشوار است. اما قبولی در رشته ریاضیات در کنکور، یا فیزیک، کار سادهایست نسبتا. این را میگویم که نه تو، بلکه او، هی شریفا شریفا نکند! خلاصه من و م.ص. آقا و م.ص. خانم رفتیم، و شاید تو دلت گرفت که چرا م.ص. خانم با شما نیامد. دوست مشترک ما م.ص. آقاست خانم الیاسی. و دوست مشترک تو و م.ص. آقا هم، م.ص. خانم. یعنی تو به م.ص. خانم نزدیکتری تا به من یا م.ص. آقا. من هم م.ص. خانم را میشناسم، و او هم مرا، اما دوست مشترک ما، م.ص. آقاست. یعنی من به م.ص. آقا از هردوی شما نزدیکترم! مزخرف میگویم؟ میدانم! اما نهایت قضیه این بود که م.ص. خانم ما را ترجیح داد به شما. و شب رفتیم خانهی م.ص. آقا، از آرشلخت حرف زدم، و فیلمهای دیگر، و در نهایت هم رفتیم خانههایمان. ای کاش تو هم م.ص. خانم را به آن سه نفر ترجیح میدادی. شاید هم دلت میخواست، اما نمیتوانستی. فیلم متوسط “بنجامین باتن” جملهی زیبایی دارد: “زندگی ما با موقعیتهای ما تعری میشود، حتی آنهایی که از دست میدهیم.” و شاید تو از دست دادی موقعیت را، و شاید خیلی قبلتر از آن من. و این جمله برای تو مفهومی ندارد، اما برای من چرا. خلاصه همه اینهارا که نوشتم، میخواستم بدانی من متاسفانه به خاطر میآورم، حتی همین نکات ریز را.
