1- گاهی شنیدن آهنگی قدیمی، از خواننده‌ای که زمانی احمقانه دلبسته‌اش بودی، نوستالژی لذتبخشی دارد، و غمی طاقت فرسا.

2- بوی نم اتاق کلبه گون هتل مربوطه، در کلاردشت، مگر می‌شود از خاطرش برود؟ خودش می‌گوید امکان ندارد. آتشی که نه در نیستان، ولی به پا کرد به هر حال، مگر می‌شود یادش برود؟ ممکن نیست! بعد از آن هم رفت و شومینه را آتش کرد. اتاق کلبه گون، شبیه این خانه‌های دو طبقه جنگلی بود. آن دو، در طبقه دوم. دو دو تا چهار تاست.دخترک خوابید، در آرامش، در تاریکی، زیر نور ماه. اما پسرک نه. زده بود بالا تا آنجایش. همین یک وجبی زیر دماغ درازش. مگر می‌شود دست نزند به آن سینه‌هایی که تازه بالا آمده بودند؟ نه نمی‌شد. رفت دراز کشید پایین تختش. خواب خواب بود، ولی نور ماه همه چیز را به اندازه کافی روشن کرده بود. یواش یواش دستش را برد بالا. اول به دستش، دست زد. منتظر عکس العملی بود تا سریع دستش را بکشد. اما خبری نبود. بعد رفت سراغ صورت. همه چیز مثل سابق بود، جز یک چیز، که خودتان می‌دانید چیست. همه چیز را که نباید برایتان توضیح بدم! دستش کم کم رسیده بود به یقه‌ی باز لباس دخترک، و حالا می‌توانست برجستگی را احساس کند، آری می‌توانست، چند ثانیه دستش را نگه داشت، تغییر قبلی اکنون بیشتر احساس می‌شد. شکاف بین دو برجستگی، آه چه لذتی داشت برای پسرک، و همانطور که بعدها در کتابی از یک نویسنده داخلی خواند، آن خیسی عرق بین دو برجستگی، ناخواسته بویی دارد مسحور کننده، که پسرک شاید آن بو را لزوما احساس نمی‌کرد، اما الان که من می‌نویسم، شاید سلول‌های خاکستری توهمش را برایش ایجاد کنند. حالا نوبت آن بود که برجستگی را کاهش دهد، و اینجا بود که آن عکس العمل می‌آید، و حالا شما انتظار دارید همه چیز خراب شود، و گند قضیه در بیاید، اما نیامد، سریع جستی زد و رفت کنار پنجره‌ی کلبه، نگاهش را دوخت به آسمان، بعد از چند ثانیه سرش را برگرداند، خبری نبود. دخترک فقط کمی جابجا شده بود.دوباره در همان حالتی که لب پنجره بود حرکتش را تکرار کرد، و این‌بار تا عکس‌العمل را دید، سریعا دستش را پس کشید و گذاشت لبه‌ی پنجره، ولی نگاهش به چشمان دخترک بود. بعد از چند ثانیه چشم‌ها باز شدند، و در کمال معصومیت، پسر را کنار پنجره یافتند، بدون شکی و شبهه‌ای، با تصور اینکه مگسی، پشه‌ای، چیزی آنجا را تحریک کرده، پلک‌ها دوباره سنگین شدند. پسر اما دیگر جراتش را نداشت، بعد از چند دقیقه، برگشت سرجایش و خوابید. بعدها پسر به دلیل همین خاطره بود، که “درخت گلابی” مهرجویی را دوست داشت، فقط به خاطر همین بود، نه هیچ چیز دیگر.

3- گیج گیجم الان. نشسته ام پشت کانپیوتر، الان در حال تایپ کردن این خط هستم. گیج گیج، و الان دنبال کسی می‌گردند که نگاهش آبی است و ذلش داغ شقایق دارد. هوا ولی خنک است. و کنکاش‌های ناخودآگاه به پایان رسیده. نه، باید بروم. نه! باید بروم. دیس دازنت میک سنس انی مور! چهارتاست. خلاص

می 22, 2009

تویی تنها – شهرام ناظری

شعر از شفیعی کدکنی:

درین شبها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را،

در این آقاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

تویی تنها که می خوانی

درین شب ها،

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.

درین شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار

تویی تنها که می خوانی.

تویی تنها که می خوانی،

رثای ِ قتل ِ عام  و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را

تویی تنها که می فهمی

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

این روزها، حتی قبل از اینکه صد صفحه‌ای رضا براهنی، یعنی “چاه به چاه” را بخوانم، “مرد تکثیر شده” از ژوزه ساراماگو را با ترجمه‌ی به نظر من متوسط عبدالرضا روزخوش می‌خوانم. البته کمی تحمل داشته باشید، به نثر مترجم عادت می‌کنید و مشکل حا می‌شود. کلا ساراماگو را دوست دارم، نه به خاطر اینکه حالا نوبل ادبی برده. این سومی کتابیست که بعد از “کوری” و “دخمه” از او می‌خوانم و انصافا رمانهایش کشش لازمه را در انسان ایجاد می‌کند. سبک روایی خاص خود را دارد، که من خیلی آن را دوست دارم، و خواننده را با داستان درگیر می‌کند، و به موقع، فاصله‌گذاری‌های لازمه را هم انجام می‌دهد، تا خیلی غرق روایت نشویم. بازی با زمان و شخصیت‌هایش را هم دوست دارم که در این رمان بیشتر به چشم می‌آید، در “دخمه” هم یادم می‌آید بود چنین حرکاتی، اما “کوری” را یادم نیست. یکی از چیزهایی که در این رمان خیلی مرا مجذوب خود کرده، رابطه‌ی موجود بین “تورتولیانو ماکسیمو آفونزو” و “ماریا پاز” است، که هم گفتگوهای جالبی بینشان رد و بدل می‌شود، و هم ساراماگو توصیفات خوبی را برای نشان دادن روابط بین این دو به کاربرده است. به هر حال این رمان را امشب یا فردا به اتمام خواهم رساند، و تا به اینجای کار، رمانیست که اگر فرصت کنید و بخوانید ضرر نمی‌کنید.

کوآرتت

می 17, 2009

آری خانم الیاسی. حالا همزاد می‌خواهی باش، مهزاد می‌خواهی باش، بد ذات می‌خواهی باش، که نیستی، می‌دانم این را. یادت می‌آید، آن شب، همان حوالی جایی که در “آرامش با دیازپام ده” محسن می‌گفت: “این پخش که می‌کنی عطرت، همین پخش که می‌کنی آن نمی‌دانم نامش…” دیدم همدیگر را؟ همان شب که تئاتر نوینی را می‌دیدم با 4 ال سی دی؟ که البته نمی‌دیدیم هر چهار تا را. ما 50% پرفرمانس‌ها را می‌دیدم. که تازه 50% آن‌ها که می‌دیدم از ال سی دی بودند! تکثرگرایی، به قول دکتر، یک جمله از بودریار که دقیقش را نمی‌دانم. حالا حساب کن، اگر تو این 25% ها یادت بماند، از کل قضیه، که نمی‌ماند، فقط تصویر مبهمی برایت می‌ماند، آن هم تصویری که دوست صمیمی‌ات کارگردانی کرده، حالا گیریم که متعلق به شوهرش بوده باشد، اما او کارگردان بوده آن شب، اینقدر مبهم می‌ماند توی ذهنت، چطور من را یادت بماند؟ متاسفانه یادت نمی‌آید. توی فیس‌بوک که چرخ می‌زدم، ناگهان دیدم یک جفت چشم را، با همان برق نگاه، پوشیده در میان روسری که به سبک خاصی صاحبشان آن را با دو دست نگه داشته بود. همان‌جا بود که فهمیدم این، همان شیرزن است، و شاید هم گربه‌زن! که گربه بیشتر شایسته چشمانت است. البته انکار نمی‌کنم که نشانه‌هایی بود که من را کمک کند یادم بیاید، اما به هر حال متاسفانه یادم آمد. هنوز هم موهایت مثل موهای ایکیو سان باقی مانده خانم الیاسی؟ یا کم کم می‌رسی به سایو جان؟ متاسفانه به خاطر نمی‌آوری، اما ما مردها، همیشه در مورد این مسائل، رویاپردازی‌های بسیار قدرتمندی داریم، و درون ذهنمان هزاران اتفاق می‌افتد. منظور من از ما مردها، لزوما نتیجه‌گیری از جزء به کل نیست، اما خوب لااقل می‌دانم جنون ما در این موارد بیشتر است. و شاید تخیلمان قوی‌تر. و اصلا شاید ربطی به مرد و زن ندارد، شاید به خیالاتی بودن مربوط باشد. راستی تو هم خیال‌پردازی می‌کنی خانم الیاسی؟ امروز که مغز گوسفند، شده بود غذای لذیذ ناهار، می‌دانی یاد چه افتادم؟ یاد دیگ کله پاچه، که از بالا آن را دیدم، و با اینکه بالا بودم، بالا نیاوردم، شانس آوردم، با آن شکم پر از عرق تو بالا نمی‌آوردی؟ چه ربطی دارد به این‌ها؟ من نمی‌دانم! فقط یادم آمد این‌ها. گفتم به تو هم بگویم. آن شب م.ص. نیامد با شما، شما چهار تا بودید، با آن دوست پسر شریفی‌ات! که من نمی‌خواهم بگویم ریاضی خواندن یا فیزیک خواندن ساده است، خیلی هم دشوار است. اما قبولی در رشته ریاضیات در کنکور، یا فیزیک، کار ساده‌ایست نسبتا. این را می‌گویم که نه تو، بلکه او، هی شریفا شریفا نکند! خلاصه من و م.ص. آقا و م.ص. خانم رفتیم، و شاید تو دلت گرفت که چرا م.ص. خانم با شما نیامد. دوست مشترک ما م.ص. آقاست خانم الیاسی. و دوست مشترک تو و م.ص. آقا هم، م.ص. خانم. یعنی تو به م.ص. خانم نزدیکتری تا به من یا م.ص. آقا. من هم م.ص. خانم را می‌شناسم، و او هم مرا، اما دوست مشترک ما، م.ص. آقاست. یعنی من به م.ص. آقا از هردوی شما نزدیک‌ترم! مزخرف می‌گویم؟ می‌دانم! اما نهایت قضیه این بود که م.ص. خانم ما را ترجیح داد به شما. و شب رفتیم خانه‌ی م.ص. آقا، از آرشلخت حرف زدم، و فیلم‌های دیگر، و در نهایت هم رفتیم خانه‌هایمان. ای کاش تو هم م.ص. خانم را به آن سه نفر ترجیح می‌دادی. شاید هم دلت می‌خواست، اما نمی‌توانستی. فیلم متوسط “بنجامین باتن” جمله‌ی زیبایی دارد: “زندگی ما با موقعیت‌های ما تعری می‌شود، حتی آن‌هایی که از دست می‌دهیم.” و شاید تو از دست دادی موقعیت را، و شاید خیلی قبل‌تر از آن من. و این جمله برای تو مفهومی ندارد، اما برای من چرا. خلاصه همه این‌هارا که نوشتم، می‌خواستم بدانی من متاسفانه به خاطر می‌آورم، حتی همین نکات ریز را.

باشد آقا جان، باشد. باز هم رای می‌دهم. با کسی هم مشورت نکردم. تقریبا امیدی هم به پیروزی کسی غیر از ا.ن ندارم. اما من رای می‌دهم. شاید موسوی شجاعت کروبی را هم نداشته باشد. اما کروبی توی کتم نمی‌رود خدا وکیلی. چه رای بدهیم، چه ندهیم، خرداد ماه حماسه خواهد بود برای جمهوری اسلامی، اینکه تقلبی می‌شود در انتخابات، من نمی‌دانم، اما می‌دانم مشارکت همیشه بالا خواهد بود، حتی اگر واقعا نبوده باشد. پس به امید اینکه تقلبی در کار نباشد، من تلاش خودم را خواهم کرد. آمدیم و همه چیز به دور دوم کشید، آن وقت شاید حسرت رای ندادن دور اول را بخوریم و اینکه دور دوم ا.ن با خیال راحت پیروز شود. چهار سال پیش، دور دوم قید رای دادن را زدم، خیلی‌ها می‌گفتند، رفسنجانی احمدی نژاد را بالا آورده که خودش با اقتدار پیروز شود. اما اینگونه نشد به هر ترتیب، و من و خیلی‌های دیگر شاید اشتباه کردیم…

رمان قبلی رضا براهنی را که می‌خواستم بخوانم، دلم را خیلی زود زد، “آزاده خانم و نویسنده‌اش”، که احتمالا یک رمان ضد روایت بود، و من به هیچ عنوان تا انتهای آن را نخواندم. کلا تا به حال از ادبیات پسامدرن لذت نبرده ام بر خلاف سینمای آن. این شد که دادمش به یکی از رفقا، به عنوان هدیه‌ی تولد! اما “چاه به چاه” رمان کوتاه (شاید نیمه بلندی!) است که سرشار از توصیفات خوب (و البته دردآور) و جملاتی است که شایسته ماندگاری‌اند. جملاتی که از زبان شخصیت “دکتر” بیان می شوند. چاه به چاه از زبان یک زندانی در بند ساواک به نام حمید  روایت می‌شود و نمایانگر شکنجه‌های زندانیان سیاسی رژیم سابق است. خواندن این رمان نسبتا گمنام را به شما توصیه می‌کنم، و با توجه به کوتاه بودن آن کار سختی نخواهد بود. این‌جاست که شاید بتوان گفت، گاهی پرسه زدن در کتابخانه‌ی قدیمی دایی‌جان، خیلی بهتر از وقت تلف کردن در نمایشگاه کتاب است! چیزهایی گیرت می‌آید که آنجا هرگز به چشمت هم نمی‌آید! از این حرف‌ها گذشته، چه خوب می‌شود اگر روزی در همین وبلاگ، خواندن رمانی را توصیه کنم که شکنجه‌ها و چهره‌ی اهریمنی رژیم فعلی را وصف کرده باشد.

چاه به چاه

از زبان شخصیت دکتر:

“مردم مثل یک جنگل هستند، یک درخت را می توان با تبر زد و انداخت، می توان صد یا هزار درخت را با تبر زد و انداخت، ولی هیچ کس نمی تواند جنگل را بزند و بیندازد. هیچ کس این قدرت را ندارد. پس باید قدرتی مثل قدرت جنگل داشت. برای زنده ماندن نمی توان فقط به زندگی تکیه کرد. باید به زندگی دیگران هم تکیه کرد. باید جزئی از جنگل بود، به دلیل اینکه جنگل، تقریبا همیشه دست نخورده باقی می ماند.”

Quitting Strategies

می 11, 2009

1- Walking (More than usual)

2- Watching South Park

3- Drinking Tea (More than usual)

4- Reading Short Stories (Not started yet!)

از در خانه که زدم بیرون، خورشید هنوز پشت کوه‌ها نرفته بود. سر کوچه اولین نشانه‌های فصل گرم، تابستان، فصل مورد علاقه چند سال اخیرم نمایان شدند. از اولین سوسکی که امسال دیدم، البته مرده، تا بوی گند تعفن و رطوبت موجود در هوا که محله ما را شبیه بوشهر کرده بود. به هر حال چاره‌ای جز تحمل بو که از ابتدای قدم‌زنی ما خودش را تحمیل می‌کرد نبود.
*
نه برای عکس ریه‌های به فاک رفته‌ی روی پاکت‌ها وینستون لایت، و نه برای هشداری که چندسالی است روزی چند بار می‌بینمش، برای هیچکدام از این دو نیست، فقط و فقط زانوی سابقم را می‌خواهم. حل معمای زانوی راست من، شاید خیلی آسان نبوده، و هنوز هم شاید آسان نباشد. زانویی که یکسال و نیم است روی اعصاب و روان من است و هنوز هم نمی‌دانم قضیه چیست. توی مسیر به این فکر می‌کردم که در دو دوره مشکل زانو تقریبا رفع شده بود. یکی سفر به سرزمین فاتح تریم، یکی هم سفر نوروزی سال گذشته. نکته مهم در هر دو این سفرها این بود که این عامل اصلی سرطان، و این زیان‌آور برای سلامتی را خیلی به ندرت مصرف می‌کردم. حالا قرار است یک هفته این همدم تنهایی را بگذارم کنار، بلکه شاید زانو التهابش را بگذارد کنار و به مدد یک ورق تلتونال و قدم‌پراکنی‌های پیش رو، برگردیم به همان دوران سابق. ارزشش را دارد که این خاله خرسه را بفرستم پی کارش. اگر زانو خوب شد که فبها، و اگر نه هم، یک هفته سیگار نکشیدیم، ترک که نکردیم که!
*
پیچ پایین ترین خیابان سردار را که رد کردم و در سربالایی بازگشت قرار گرفتم، ابر تیره‌ای روی کوه‌ها دیده می‌شد. هوا تقریبا رو به تاریکی گذاشته بود. گویی در این 30-40 دقیقه گذشته، هم شرایط جوی، و هم اوضاع من از این رو به آن رو شده بود.

در این مورد بخصوص، شاید بهتر باشد که حقیقت بخوابد، یو نو سیستر؟
دونت بادر یورسلف، دونت بادر می، دونت فادر، اسپشلی نات مادر
لتس هو فان، وی دونت هو دت ماچ تایم فور دیز شتز
لیو ایت الون
امضا: مردی که زیاد می‌دانست

الان تو این فکرم که با این فکسون 5-6 ساله چه کنم؟ دو سال دیگه خودمم حس ندارم بهش سر بزنم! هیچ هم خوشم نمیاد به سرنوشت باقی سایت‌های این مملکت دچار بشه. الان شده پاتوق جوجه‌های 15-16 ساله، ماکزیمم 20، هستند البته هنوز هم سن و سال‌های خودم، اما نسبتشون و فعالیتشون خیلی کمتر ا اون مابقیه، در حد صفر.
===
ایستک + ساقه طلایی، شیر پرچرب+آب انبه شادلی!
===

Trainspotting, Which one? You decide!

===

چرا این هیتاچی بدبخت باید دائما بیکار باشد؟ مگر نه اینکه امسال برق هم نمی‌رود، این بدبخت چه گناهی کرده؟ که حتی آب خنک هم ندارد بخورد. د بس کن این لعنتی را! ویتامین  D هم اضافه کن به قضایا، و لذت تابش آفتاب روی پوست.

===

حریم را برویم ببینیم؟ یا نرویم و نبینیم؟ لذت دیدن فیلم ترسناک در سینما چیز دیگریست، مخصوصا اینکه کارگردان فیلم امریکایی و اروپایی زیاد دیده باشد، کمی بتواند تلاش کند در این زمینه که بیننده را بترساند. نه اینکه دست از لوله بخاری بزند بیرون! این هم ترس دارد مگر؟

===