دانایی یا تشنج زاست یا اصلا وجود ندارد
مارس 27, 2009
یک سفر کوچک شمال که تمام می شود هم حتی یک دنیا خاطره دارد برای خودش
از زن افسونگر پای منقل البته کباب ویلای پایین، از حیض بازی یاسر سیاه و گله مندی گلی، اگرچه دیدار اول باشد و گلی هم سام وان السز وایف؛ از سه شب میگساری یونیک در باغ احمد کلا، از مردن باکستر علی، از خالی بندی های ایمان، از خراب کاری کسری و پریدن همه عکس هایمان، از کدام بگویم؟
نه! از این چیزهای قابل گفتن زیاد دارم؛ ولی غم دل را چه کنم؟ که غم دراز دارم… بعضی اوقات ندانی خیلی چیزها را بهتر است، مخصوصا وقتی نباشد همدم راستینی برایت، آن موقع دیگر تو هم نمی توانی بار امانت بکشی و آخرش مجبوری آن جای زندگی را بچشی، می چشاندش در واقع.
یادتان باشد فردا که برگشتم این آهنگ
Meeting Mouna
را از ساندترک
The Visitor
بگذارم برایتان
به امید جهل مرکب ابد الدهر برای همگان
کجایی اروند؟
مارس 11, 2009
دلم میخواهد فریاد بکشم، با همان لحن بالایی، کجایی پاکی؟ کجایی صداقت؟ (و البته نه م.ص.پ.، منظور راستی است و درستی!)
خیل عظیم خیانت، نمیگذارد، تمرکز را کامل برهم زده، چند نفر به یک نفر؟
کجایی وفا؟ (شوهر م.س. را نمیگویم خداوکیلی، باور بفرمایید، منظور وفای به عهد است، وفاداری) کجایی مردانگی؟
بدجوری هم ترسیده، برمیگردد به من میگوید، امنیت خانواده در معرض خطر است، خوب حق هم دارد مردک، یکی دو تا که ندارد ماشاءالله، این روزها امنیت یکی را هم به زور میشود تامین کرد، گرچه میدانم دست و پایش را گم کرده بود، منظورش از امنیت این نبوده لابد… میگوید کرم، همیشه از خود زنهاست. مردک کرم تو که یک وجب زیر نافت است، خواب هم ندارد لعنتی، 58 سالت شده، 24/7، نان استاپ کار میکند گویا! کرم از خود درخت است آقا جان!
کجایی خطیبی؟ (ر. را میگویم به جان شما، میبینید که بخواهم طرف را صدا کنم، ابایی ندارم! ر. خطیبی، آن حرامزادهی خائن! بدبخت آن زن و بچه دو سا و نیمهات (که البته این نوشته در اصل ربطی به او ندارد!))
چرا نمیشود کودک ماند، ندید، نفهمید، نشنید، زشتیها را، پلیدیها را، کثافت محض این جامعهی بیمار را، به گفتهی م.ص.پ. (گفته بودم که! ابایی نیست)، این جامعهی سکس زده را، که دیگر حالم را بهم میزند. من اگر هم on the lawn with someone else’s wife باشم فقط در خیال است، در موسیقی، ادبیات و سینماست، پای واقعیت که بیاید وسط، اجازه نمیدهم به خودم، ممکن است admiring view from the top of the mast بکنم، اما فقط در حد همان admirer میمانم و لاغیر، من مرد وفادار شهرم میمانم، شاید هم کشورم؟ جهانم؟
کجایی آخر؟ بگو کجایی؟
امروز
مارس 8, 2009
امروز، شروع تعطیلی 1 ماهه من
امروز، روز بازگشت به تول (باند)، دات آی آر شاید!
امروز فرانسهی سابق مینوشم…
امروز، اگر بچه بودم، حتما میگفتم: امروز، روز غولاب شدن است، و لا غیر.
