خارش مغزی؟
نوامبر 29, 2008
خوب از این به بعد خارشهای مغزیم رو میذارم اینجا برای شنود دوستداران!
یه خبری تو بی بی سی پرشین در این باره نوشته شده بود. بعضی موزیکها رو بعضی افراد خارش مغزی ایجاد میکنن. یعنی میاد تو ذهنت و هی تکرارش میکنی، و تا چندین بار نشنویش بیخیالش نمیشی! یه همچین حالتیه…
امروز Tango To Evora از Loreena McKennitt براتون در نظر گرفته شده، که خوب فکر کنم اثر خارشیش برای خیلیها وجود داشته باشه. این رو “ایلیا منفرد” هم با نام “گل بابونه” کاور کرده و یه خواننده یونانی هم به نام Haris Alexiou با نام To Tango Tis Nefelis ایضا…
تم آهنگ شدیدا خارشآوره، صرف نظر از ترانهای که باهاش خونده بشه/نشه، و سازهای به کار رفته
روپولی!
نوامبر 24, 2008
نمیدانم چه شد که ناگهان یاد یکی از بازیهای دوران کودکی افتادم. ایروپولی، یروپولی، روپولی، که البته دیگر پایان کارش همینجا بود و به وپولی و پولی نکشید!، یکی از بازیهای مورد علاقه دوران کودکی من بود. آخرین باری که بازی کردمش تابستان سال اول راهنمایی بود، یعنی احتمالا سال 73. تهران خانهی عمه جان بازی کردیم. در واقع دو هفتهای که ما آنجا بودیم، بارها بازی کردیم، و دیگر بعد از آن یادم نمیآید سراغش رفته باشم. بیشتر هم من و م.ح. بازی میکردیم، اما آبجیها هم گاهی اضافه میشدند و میشدیم چهار نفر. من با آبجی او، او با آبجی من! یک تیم میشدیم. یک اصطلاح هم آن زمان باب شد بین من و م.ح.، که اسمش بود کولاک کردن، که در نهایت هم همیشه آخر بازی یکی کولاک میکرد! یک جملهی کل کلانه هم این بود که میگفتیم مثلا فلانی، کولاک میکونما! سیستم هم به این صورت بود که کسی موفق به کولاک کردن میشد، که تقریبا همه خیابانها رو خریده بود، توی همه کارخانه زده بود، و حتی از بس رقیب از بانک وام میگرفت که مثلا بدهیها را بپردازد، دیگر پولهای بانک تمام میشد و آنجا بود که شخص کولاک کننده، به بانک وام میداد! آخرش هم که دیگر خسته میشدیم…
همان دوران بود که با م.ح. از میدان تجریش، توی جوبها دو تا ته سیگار میانداختیم و مسابقه شروع میشد، که تا سر پسیان، ته سیگار کداممان زودتر میرسد و برنده میشویم!
همان دوران بود که ظرف حباب گ.ح، از دستم افتاد روی فرش، همهی فرش خیس شد و تا دو سه روز بوی گند فرش خیس کل فضا را گرفته بود.
و چه خوش بود وقتی توی ماشین، میشنیدیم که: “شکر افشان خامه آمد به سخن، بسراید وصف گلزار وطن…”
صورت و تصوير كيست، اين شه و اين مير كيست؟
نوامبر 21, 2008
امروز فقط و فقط این میچسبید:
تاریخچه طراحی فکسون!
نوامبر 20, 2008
خوب بد نیست یه مروری بکنیم
البته اینجا از نسخه دوم یا سوم به بعد رو داره!
سال 2005 رو هم کلا نداره…
فکسون در:
بعد از اون هم همینیه که الان میبینین…
Whole City or Hole City?
نوامبر 18, 2008
1- آقا جان، ما فوق لیسانس نخواستیم، سِنت را میآوری پایین معاف نشوم؟ پدرم، عزیزم، بیاور، دندم نرم، سربازی میروم، اما بدان که فوق لیسانس برای من پشیزی نمیارزد.،تو دکترا داری، داشته باش! توی روح این جبر جغرافیایی! شانس نداشتیم با ژرمنها کوچ کنیم به اروپا که، ای تف توی وجودت پدر جد آریایی ما، که ماندی این ور آب. ای ترسوی بزدل!
Fuck the whole city & everyone in…
2- حال و حوصله تورق در کتابهای مزخرفی که برای مقاصد آکادمیک نوشتهاند را ندارم. نه! دیگر ندارم… میان ترم؟ یک روز بسش است، آن هم از روی دستنوشتههای غ.ع. عزیز. چه صفر بشوم و چه چیز دیگری…برای اطلاعتان بگویم که نه اینکه نتوانم، نه! همین که بدانید دو ترم اول ارشد، شاگرد اول دانشگاه بودم بس است برایتان؟ خوب برای اینکه بیشتر بدانید، ترم قبلی مشروط شدم! یکی را که 10 شدم و افتادم و دیگری 14. اینجا زیر 14 بشود معدلت، مشروطی، زیر 12 بشوی افتادی…این ترم که سه درس دارم، و چهارشنبه هم میان ترم یکیشان، مثل ترم قبلی هنوز ورقی نخواندهام. و خوب بالطبع مشروط میشوم و احتمال 99% اخراج. دندم نرم، معاف نمیشوم، میروم سربازی، شاید آدم هم شدیم! بعدش هم میآیم بیرون، میروم سراغ کار زندگیام…
Fuck the hole city & everyone in
3- مادر من، تو که بهت میگویم برای پز دادن به دیگران دوست داری من ارشد بخوانم، به وجودت برمیخورد و ناراحت میشوی، پس چرا در میآیی میگویی مگر چه چیزت از پسر عمو و دایی و دختر دایی و غیره ذلک اینهایم کمتر است؟ بیل گیتس را ببین، دانشجوی اخراجی مملکت، به نظرت چیزی کم هم دارد؟ من هم اخراج شدم، شدم! من دوست دارم مهندس سیستمهای مایکروسافت بشوم نه فوق لیسانس مدیریت آی تی از پلی تکنیک! تف به مدیریت، تف به پلیتکنیک، زنده باد IT و
Fuck the whole city & everyone in
4- من دیگر درس نمیخوانم، آن هم در دانشگاههای تخمی این مملکت تخمی. من MCSE و CCNA را با کمال میل قورت میدهم، اما شبکههای توزیعی پدرام را به پشمم هم حساب نمیکنم. مینشینم برای خودم Voiceهای کلاس MCSE استاد ا.ا.چ. را بارها گوش میدهم، اما سر هیچ کدام از کلاسهای بازاریابی اینترنتی نمیروم. چرا؟ دوست ندارم بابا جان! 26 سال به حرف شما گوش دادیم. از همین امروز، یک ماه مانده به 27 سالگی کذایی، من راه خودم را میروم. طوری که لذت ببرم. خسته شدم دیگر! آنقدر خسته که نمیتوانم بگویم:
Fuck the hole city & everyone in
پ.ن: به گمانم باید بگویم، خداحافظ ماریونت…یا دقیقتر، خداحافظ وبلاگهای ماریونت
1- باز هم دم Norton Ghost گرم. اگر این Image گرفتن Sector-Based نبود ما چه میکردیم؟!
2- دیشب بالاخره دانلود بزرگترین تورنت اینترنت، که حجمش 72.8 گیگابایت بود، تمام شد. Twin Peaks Gold Box Edition از دیوید لینچ عزیز…خیلیها قرار بود ما را در انجام این دانلود یاری کنند، اما وعده کجا و وفا کجا!
3- پیادهرویهای شبانهام کم شده، از امشب باید با جدیت از سر بگیرمشان…
نه! صبر کنید، دست نگه دارید، چه کسی گفته وقتی مانیا اکبری در فیلم ده کیارستمی جلویی یک خانوم خوشگله ترمز میکند و او را سوار میکند، فقط یک فیلم است؟ امشب من هم در پیادهروی شبانهام با یک فاحشهی معتاد برخورد کردم. نه در آن حد معتاد که نتوانی نگاهش کنی. شاید عجیبترین تجربهی پیادهرویهای شبانه. ساعت 2:20 بامداد، دیگر در مسیر برگشت به خانه بودم که دیدمش. اسمش بود م مثل مادر! متولد 1354. اولش کمی قدم زدیم و بعد گفت که سیگار میخواهد. رفتم از خانه برایش سیب بردم و سیگار. سیب را خورد. سیگاری دود کردیم. نشستیم پای پلهی یکی از خانهها. کمی گفتیم و خندیدیم. بعدش هم باز پیادهروی. خیلی سردش بود، احتمالا مواد نرسیده بود… شیشه و کراک میکشید. بعد از یک ساعت هم رفتیم سر خیابان، گفتم بیخودی علاف من نشود، سوار پیکان سفیدی شد، با یک راننده میانسال با موهای جوگندمی، گفت که من هم بروم، خیلی اصرار هم کرد، گفتم نه! بعد رفتم جلوتر، سوار که شد در جلو را باز گذاشت و وقتی رسیدند به من راننده نگه داشت، در را بستم و گفتم به سلامت! اگر 5-6 سال پیش بود شاید با دیدن چنین چیزی، تا 2-3 شب خواب درست و حسابی نداشتم، اما الان دیگر ضد گلوله شدهام. چه کاری از دست من بر میآمد؟ اول اینکه خانه اصلا شرایط ورود چنین شخصی را ندارد، ثانیا اگر هم که داشت، باز هم این کار را نمیکردم! به همین پیچیدگی، به همین بدمزگی، ماجرای امشب من!
One Month Itch!
نوامبر 5, 2008
باز هم مادر گرامی، قصد تنوع نموده، و اینبار قرار است که طبقهی وسطی دلباز گردد، بنابراین به مدت یکماه، همه منتقل میشن به طبقهی پایین، که طبقهی اینجانب به همراه مهمانان (در صورت حضور) میباشد. این یعنی اینکه، استقلال کوچک من در این یکماه و یا حتی بیشتر، کاملا به خطر میفته، و باید زودتر به فکر استقلال کامل باشم، چون من اصلا حال و حوصله این تنوعبخشیهای مزخرف رو که هر 1-2 سال هوس میکنن ندارم! ای لعنت به ج.ا. که این اجبار خدمت کثیف سربازی رو ور نمیداره…اما تو این یکماه خیلی از کارها رو سختتر از سابق باید انجام بدم، و از اون آرامش هم خبری نیست احتمالا. دارم تلاش میکنم که حداقل برای خواب شب به طبقه بالا برن، حداقل شبهای تاریک و تنها رو بتونم حفظ کنم…

