Bend Yo Wrist Like This!

سپتامبر 24, 2008

نه! این مطلب اصلا برای من قابل هضم نیست، اگه از زندگیت لذت نمی‌بری، مخصوصا به همون شیوه‌ای که 80-90 درصد آدم‌ها لذت می‌برن، چرا سعی می‌کنی وانمود کنی مثل اون‌هایی و خودت رو گول بزنی؟ چرا کاری می‌کنی که نه تنها اون سرخوشی رو نصیبت نمی‌کنه، باعث عذاب وجدان و خود درگیریت هم میشه، و علاوه بر اون، یک نقاب هم میزنی به چهره‌ت که مثلا این کار خیلی خوشاینده برات؟!
این حماقت محض رو من تو خیلی از آدم‌ها دیدم، با وجود این‌که انسان‌های متفاوتی هستند، حالا هر کسی تو یکی از جنبه‌های زندگی، نمی‌تونن این رو بپذیرن و می‌خوان مثل بقیه باشن، و یک درگیری دائمی با خودشون دارن که چرا این‌طوری هستن و چرا مثل بقیه نیستن، و سعی می‌کنن که باشن. خوب آقاجون، سرکار علیه، تو اون‌طوری نیستی! چرا این رو به همین سادگی نمی‌پذیری؟ چرا از زندگی همون‌طوری که خودت می‌تونی، نه بقیه، لذت نمی‌بری؟ اگر هم کلا زندگی برات غیرقابل تحمله، برو خودت رو خلاص کن! مگه مجبوری زنده بمونی، و زجر بکشی؟ دائما نق بزنی و یا افسرده باشی!
البته این به نظر من یه بدبختی هست که ما تو فرهنگ گوه گرفته‌ی این مملکت دچارش هستیم! اینکه آدم عادی چیه، و اصلا لزوما چرا یه آدم باید عادی و دیگری غیر عادی تلقی بشه، و اصلا چرا عادی خوبه و غیرعادی بده، و هزاران چیز مثل همین…
این نوشته طبیعتا خیلی سطحی بود، اما خوب توی پیاده‌روی‌های شبانه‌ی 1 ساعته‌ی فعلی!، یکم فکرم رو به خودش مشغول کرد، و لازم دیدم اینجا بنویسمش، مخصوصا برای یکی از ناخواننده‌های وبلاگ، سرکار خانوم غ.ع. و همچنین اون مردک پست فطرت!، ا.ف. که فلانم به فلانش به خاطر گشادی‌های زیادی که از خودش بروز میده و دیگه حالم رو داره به هم میزنه!

راز بقال یک چشم!

سپتامبر 11, 2008

بالاخره دیدمش. بعد از 2-3  سال. بقال گرا‌ن‌فروش محله را می‌گویم. همان که یک چشمش از کاسه درآمده بود و موهایش جوگندمی بود. این‌بار اما، موهایش قهوه‌ای روشن شده بود. فکر کنم حنا کرده بود موها را. آن دفعه‌ی آخری که دیدمش، یا حداقل یکی از دفعات آخر، به من گفته بود که از حسین آقا که با هم فوتبال بازی می‌کردیم چه خبر؟ حال و احوالش خوب است یا نه؟ من هم به روی خودم نیاوردم و گفتم که او خوب است. گفت هنوز همانجاست؟ گفتم بله، هنوز همانجاست!
گذشت و آن‌ها از آنجا رفتند و جای خودشان را دادند به یک بنگاه معاملات ملکی. مدتی بعد کمی آن‌طرف‌تر سوپر مارکت پرشین شروع به کار کرد. من همان 2-3 سال پیش یک‌بار به آن‌جا رفتم و هر چه می‌خواستم را نداشت! آقای جوان خوش برخوردی فروشنده بود و هر چه که می‌خواستم آلترناتیوش را پیشنهاد می‌داد. یکی دو ماه پیش که به دلایلی مجددا گذرم به سوپر پرشین افتاد، دیدم کادر فنی آن تغییر کرده و شده کادر فنی همان بقال گران‌فروش. اما خودش را ندیده بودم تا همین نیم ساعت پیش. امروز که دوباره بقال یک چشم را دیدم، اول مرا نشناخت، بعد ناگهان مرا به‌یاد آورد، و با تعجب و با همان لهجه‌ی ترکی‌اش گفت: “چرا اینجوری شدی؟ نشناختمت.” و با دستش سر تا پایم را نشان داد!
- آره، لاغر کردم.
- خیلی لاغر شدی. آدم تو آشپزخونه باشه و لاغر بشه؟ عجیبه!
بنده‌ی خدا حق هم داشت. 30 کیلو کم نیست! چیزی نگفتم، لبخند به لب نگاهش می‌کردم، او هم به همین ترتیب.
- هنوز همون جایی؟
- نه دیگه رفتم از اونجا. واسه خودم کار می‌کنم
- پس رفتی…
- چقدر شد؟
- 2250 تومن.
- بفرما.
- مرسی. خدافظ.
- خدافظ.

اما آخرش نفهمیدم، من کی با او فوتبال بازی کردم؟ حسین آقا که بود؟ من کی توی آشپزخانه کار کردم؟ کجا بودم؟ من را هنوز با چه کسی اشتباه می‌گیرد؟