درست مثل کسی که از پشت خنجر خورده باشد. مطمئن بود که این یک بی‌عدالتی مطلق است، با این‌که می‌دانست دنیا جایی برای مطلق‌گرایی نیست، اما این یک مورد، بدون شک، بی‌عدالتی مطلق بود. مرد شده بود؟ حداقل اینطور که به‌نظر می‌آمد. در دل اما، هنوز هم دلخوشی‌های کودکی‌اش را داشت. در این‌که اشتباه کرده بود شکی وجود نداشت، اما این اشتباه اصلا شایسته چنین برخوردی نبود. پس چرا با او چنین کرد؟ فقط یک نمک به حرام عوضی می‌توانست دلش را این‌چنین تکه تکه کند، نه یک استاد واقعی…
در راه برگشت از کلاس، هیچ چیزی را نمی‌دید. کاملا در افکارش غرق شده بود. پیش از این نیز چند بار چنین برخوردی با او کرده بود، اما هیچ‌کدامشان به این اندازه کمر او را خم نکرده بود. لحظه به لحظه درد شقیقه‌ی چپش بیشتر می‌شد، و باعث می‌شد چشمش بیشتر بسته شود. دردی کاملا عصبی، از همان اعصاب دردهای همیشگی، که البته مدت‌ها بود سراغش نیامده بود. هر چه فکر می‌کرد، منطق دلایل کم‌رنگ‌تر می‌شد. گویی، از پیش آماده بود تا کمرش را بشکند.
توی تاکسی که نشست شیشه را تا آخر کشید پایین. با زیاد شدن سرعت ماشین و افزایش سرعت باد در پی آن ، احساس آرامش و سبکبالی‌اش بیشتر می‌شد، اما طولی نکشید که همان احساسات برگشتند، این‌بار گویی رهایی از آنان غیرممکن بود، مثل باتلاقی او را به درون خود می‌کشیدند، و هر کاری، هر نوع تفکری، مشابه دست و پا زدن و بیشتر فرو رفتن بیشتر بود.
نمی‌دانست می‌تواند تصمیم نهایی را بگیرد یا نه، حداقل نباید عجله می‌کرد، باید فعلا تحمل می‌کرد، تصمیم‌گیری عجولانه ناعاقلانه‌ترین کار ممکن بود، بنابراین تصمیم گرفت فعلا سکوت کند، تا شاید در موقعیتی بسیار بهتر در آینده، بتواند مرد شود، و به احترام غرور از دست رفته‌اش، خنجری را در سینه‌ای فرو کند، این تصمیم به‌هیچ وجه از روی عصبانیت نیست، و نویسنده، کاملا در آرامش این شرایط را انتخاب کرده! ولی حداقل، به احترام همان غرور از دست رفته، بی گدار به آب نخواهد زد. با خودش می‌اندیشد، که چه ساده سیمرغ‌ها شغاد می‌شوند، و پل‌های پشت سرشان را خراب می‌کنند، زندگی چه ساده احمقانه می‌شود، و آدمیزاد، چه ساده دلگرم، و بسیار ساده‌تر از آن، درست زمانی‌که تصورش بسیار دشوار است، دلسرد می‌شود.

اول اینکه امروز که در حال جستجوی واژه ی مبارکه‌ی Smoking در غول جستجوگر بودم، صفحه کلید فارسی بود و جالب اینجا که یکی قبلا به ذهنش رسیده بود با خوانندگانش بازی کند.

دوم اینکه، کتاب “دیو همخون” با مشخصات کتاب قبلی را مطالعه می‌کردیم که برخوردیم به این:
“در قسمت بازسازی شده و قدیمی عمارت، آهسته پیش می‌روم. سرمای کف سنگی را با پاهایم حس می‌کنم، اما زورم می آید که برگردم و دمپایی‌هایم را بپوشم.”
دقیقا یادم می‌آید که سپیده‌دم روزی تابستانی بود و هوا خنک. بوی آن خانه را هنوز با تمام وجودم احساس می‌کنم. اما هر چه قدر هم که در هزارتوی خاطرات فرو می‌روم، نمی‌توانم تفکیک کنم، خانه ی خیابان زعفرانیه بود؟ خانه ی قلهک بود؟ ویلای س. سفیدگر و پدرش؟ نمی‌دانم!

قطعا شما آقای بیگی را یادتان نمی‌آید (به گمانم همان بیگی بود نه بیکی)، اصلا به احتمال زیاد او را نمی‌شناسید. آقای بیگی معلم شیمی دبیرستان ما بود، سال اول کمی رو داد به بچه‌ها و کم کم بچه‌ها شورش را درآوردند.از آن روزی که م.ت. دو تا نوشابه آورد سر کلاس که با آقای بیگی بخورد، به‌همراه مقادیر متنابهی از تنقلات برای سایر بچه‌ها، آقای بیگی سگ شد! یک هیتلر به تمام معنا. تا برسیم به پیش‌دانشگاهی اوضاع همین بود. گرچه آقای بیگی هر وقت حالش را داشت کمی شوخی هم می‌کرد، اما فقط خودش می‌توانست از این خط قرمز عبور کند. یادم می‌آید یک‌بار م.ا. ملقب به م. خالی بند، که چاق‌ترین بچه‌ی کلاس بود، داشت سر کلاس می‌خندید، آقای بیگی درآمد و گفت: “و تو شعورش رو نداری، قلنبه‌ی شخصیت و شعور!”

=========

همیشه جر و بحث می‌کردیم، از همان اولش هم جفتمان یک‌دنده بودیم، درجاتش متفاوت بود، و من مطمئنم یک‌دنده‌تر و لج‌بازتر از او ندیده‌ام! هیچ‌وقت یادم نمی‌آید چیزی را پذیرفته باشد! و یا این‌که بگوید اشتباه کرده است. یا این‌که قبول کند کاری که می‌کند منجر به اشتباه خواهد شد، مگر این‌که به تو نیاز داشته باشد و نخواهد کل کل کند. حتی چیزی که بعدها ثابت می‌شود که او اشتباه می‌کرده به‌کل منکر می‌شود، یا ادعا می‌کند که چنین چیزی یادش نمی‌آید. من به شخصه دیگر تحمل چنین اخلاق گهی را ندارم! حتی اگر اخلاق خودم هم نسبتا به همان میزان گه باشد! حوصله‌اش را ندارم دیگر. اصلا مخالفتی نمی‌کنم با او، اگر هم بکنم و شروع به توجیه بکند، فقط سر تکان می‌دهم، اصلا درست نمی‌شنوم چه می‌گوید، توی دلم می‌گویم: “و تو شعورش را نداری، قلنبه‌ی شخصیت و شعور!”

Time destroy all things

آگوست 8, 2008

“هیچ‌وقت به قصه‌های دیو و پری* اعتماد نکنید. هر قصه‌ای که با جمله‌ی “و از آن به بعد با خوشبختی زندگی کردند” تمام بشود، چرند است. هیچ پایان خوشی وجود ندارد. آخر هیچ قصه‌ای، نقطه نیست. زندگی ادامه دارد. همیشه در گوشه و کنار زندگی، چیز جدیدی پیدا می‌شود. [...] زندگی شما را به جلو هل می‌دهد، شما را این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند، خرد و خمیرتان می‌کند، ماجراهای غم‌انگیز یا وحشتناکی را توی بغلتان می‌اندازد و هیچ‌وقت دست از سرتان برنمی‌دارد تا به پایانی حقیقی برسید –به مرگ. تا زمانی که نفس می‌کشید قصه‌تان ادامه دارد.”
قسمتی از کتاب فاجعه‌ی اسلاتر – نوشته‌ی دارن شان – ترجمه‌ی فرزانه کریمی

* همان Fairy Tale ها که بهتر بود قصه‌های جن و پری ترجمه می‌شد!

Dustless!

آگوست 1, 2008

این شبکه‌های تلویزیونی، واقعا توسط انسان‌هایی ابله اداره می‌شوند، ابله‌تر از اکثریت بینندگانشان که خود ابلهانی بیش نیستند.

بالاخره آخرین قسمت از سریال فسخ شده‌ی کارناوال را دیدم، و جدا از خطوط داستانی رها شده، دلم برای فضای ترسیم شده در این سریال و شخصیت‌هایش _خوب یا بد) تنگ خواهد شد

باز هم جای تشکر دارد که سازنده، طرح‌هایش برای ادامه ی کار را در اختیار ملت قرار داد تا لااقل مثل خر توی گل نمانیم.

ای توی روحت HBO که امتیاز سریال را گرفتی و نمی‌گذاری دانیل بیچاره به کارش برسد، توی روحت ای کپی رایت، توی روحت