Let’s Shake Some Dust
جولای 22, 2008
سر اسقف جاستین! ای اسقف اعظم! اذان بگو… باز شد وقت گفتگو!
پ.ن: چند روز پیش با داماد گرام، در قسطنطنیه سابق داشتیم در مورد از بین رفتن شغل شریف “لاف دوزی، پنبه زنی” صحبت می کردیم و اینکه کجا رفته آن همه صفا و صمیمیت، امروز که داشتم یک نخ سیگار دود می کردم، پیرمردی از جلوی خانه رد شد در حالی که فریاد می زد، لاف دوزیه… لذتی بردیم!
کی میره تو غار؟
جولای 21, 2008
دیروز یکی از دوستان تعدادی فیلم میخواست که برایش رایت کنم، البته نه برای خودش، بلکه برای دوستش، شرایط از این قرار بود که فیلمها اگر DivX بودند، نباید روی دی وی دی رایت میشدند، من هم به او گفتم که آن فیلم کذایی دو سی دی است و من فقط یک سی دی خام دارم، با ایران رادیاتور کی میره تو غار؟!
امروز صبح تماس گرفت و بالاخره قرار شد که آن DivX کذایی هم روی دی وی دی رایت کنیم. شروع به رایت که کردم، ناگهان برق رفت، و فهمیدم که هر چه هم ایران رادیاتور داشته باشیم، باز هم باید برگردیم به غار!
کما اینکه الان قرار است رایانهها هم نقدی پرداخت شود، کما اینکه شرایط جامعه برگشته به قرون وسطی و وزير ارشاد از تعطیل کردن سینماها حرف میزند، کما اینکه در حالیکه همهی کشورها سعی میکنند پیامآور صلح و دوستی باشند ما میخواهیم اسرائیل را از روی نقشه محو کنیم…حالا بگو ببینم عمو یادگار، باز هم میگویی با ایران رادیاتور کی میره تو غار؟
پ.ن:
- بالاخره ما هم طلسم دوم شدن را شکستانده، شاگرد اول شده و مشمول تخفیف شهریه!
- حالا که همه سریال میبینند یا از مد شدن تماشای سریالهای مشهور جهان حرف میزنند، ما هم زدیم توی کار دیدن یک سریال غیر مشهور جهان.
شرح وقایع هفته ی شانزدم سنه ی هزار و سی صد و هشتاد و هفت
جولای 9, 2008
خوب این هفته که تا اینجایش گذشته،اولش همراه بود با پایان تلخ کلاس سرور، بعدش یکی دو روزی را خوش گذراندیم، مثلا رفتیم به پیتزا داوود، یا در یک نشست شبانه ی نسبتا به یاد ماندنی با یکی از بروبچ، پس صرف مقادیری از مسکرات، نشستیم و بار دیگر Wild at Heart را دیدیم. آخر هفته هم که قرار است برای اولین بار از ایران خارج شوم به مدت یک هفته، و بعد از دو سه سال، آبجی گرام را ببینم. اما اتفاق بدی که افتاد، این بود که دیشب مهدی و بهاره آمدند و کارت عروسی را دادند دستم! هفته ی دیگر دوشنبه، یعنی اینکه من نمی توانم بروم. خیلی بد شد…
