خوب در حال و هوای بیگانگی که باشی، خیلی چیزی نیست که راضیات کند. دیشب تصمیم گرفتم کمی رژیم فیلمبینیام را اصلاح کنم! به همین دلیل هم رفتم سراغ یکی از اساتید خلق فضاهای سورئال و نامتعارف، یعنی دیوید کراننبرگ، و به تماشای فیلم Videodrome نشستم. انصافا پس از مدتها تجربهی چنین فضایی خیلی لذت بخش بود، گرچه فیلم به پای شاهکارهای کراننبرگ نظیر Crash (محصول 1996 و نه آن مزخرفی که اسکار گرفته!) و eXistenZ نمیرسید، اما در نوع خود بسیار دوست داشتنی بود. پیام اصلی فیلم تاثیر رسانه بر زندگی بشر و خشونت و سکس رسانهای بود و با همان سبک خاص کراننبرگ این مسائل به تصویر کشیده شده بود. امشب هم برنامه، دیدن ساعت گرگ و میش برگمان است که از همان فضاهای غیرمتعارف بهره میبرد. کلا زیاد که فیلم ببینی، به جایی میرسی که هر مزخرفی ارضایت نمیکند، منتظر یک پدیده و اثر خاص هستی، و من میان این همه آثار جدید سینما، خیلی کم به چنین مسئلهای برمیخورم، اینجاست که میروم سراغ کیف DVDها و کارهای حسابی را که مدتها خاک خوردهاند برمیدارم و یکی را تماشا میکنم.
همهی اینها را که نوشتم، هیچ ربطی ندارد به آن چیزی که قصد نوشتنش را داشتم. آن نگاه خیره که از پهلوی چشمانت سنگینیاش را احساس میکنی، اما به هیچ وجه جرات نداری پاسخی بدهی به آن چشمها! زیباترین چشمهای دنیا بدون شک…و ذهن توهمزایت که به کجاها سرک نمیکشد. کسی نیست به تو بگوید، آخر توهم تا کجا؟ آخر چقدر خیالبافی؟ برو قال قضیه، نه، قضیه نه، قضایا را بکن و خلاص کن خودت را! یکبار برو تو، اگر نشد با من.