Streets of Hate and Despair

ژوئن 27, 2008

در این باره، یعنی همین خیابان‌های نفرت و نومیدی، خیلی چیزها داشتم برای نوشتن، که فعلا حس و حالی نمانده. حس و حال این روزها بیشتر شبیه شده به شعر زیر از فرامرز اصلانی:

روزهای بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند و بی فرجام
از فغان نگفته‌ها انبوه

روزگار سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن گشتن
سال‌خوردن به کوچه‌های غریب
تیغ افسوس بر سر آوردن*

من از این خسته ام که می‌بینم
تیرگی هست و شب‌چرا غی نیست
پشت دیوارهای تو در تو
هیچ سبزینه‌ای ز باغی نیست

روزهای دروغ و صد رنگی
پوچ و خالی ز دل سپردن‌ها
روز گار پلید و دژخیمی
بر سر دار ، یار بردن‌ها

روزگار هلاک بلبل‌ها
جغدها را به شاخه‌ها دیدن
روزهایی که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگیدن*

من از این خسته ام که می‌بینم
تیرگی هست و شب‌چرا غی نیست
پشت دیوارهای تو در تو
هیچ سبزینه‌ای ز باغی نیست

* فکر کنم این 2 قسمت رو خود اصلانی هم نفهمیده چی خونده دقیقا!

پ.ن: البته در مورد وضعیت این روزها، چند عامل کلیدی و موثر وجود دارد، یکی یورو 2008 که دوره‌ای بسیار پرهیجان بود، و این‌که دیگر نیست به دلیل این است که ترکیه حذف شد، و دو تیمی که به فینال رسیدند، هر دو از تیم‌های مورد علاقه‌ی من هستند، و عملا دیگر هیجان خاصی برایم وجود ندارد. معمولا اگر از لحاظ هیجانی Overdose کنم، بعد از این‌که هیجان مورد نظر تمام شود، شدیدا می‌خورم به پیسی و نومیدی. مورد دیگر خبری است که امروز رسید، در مورد خراب شدن رابطه‌ای، که فکرم را به خیلی جاها مشغول کرد، و از جمله این آهنگ اصلانی را بعد از سال‌ها به یادم آورد، که خوب مکمل ماجرا بود.

Leave a Reply