In the mood for strangeness

ژوئن 28, 2008

خوب در حال و هوای بیگانگی که باشی، خیلی چیزی نیست که راضی‌ات کند. دیشب تصمیم گرفتم کمی رژیم فیلم‌بینی‌ام را اصلاح کنم! به همین دلیل هم رفتم سراغ یکی از اساتید خلق فضاهای سورئال و نامتعارف، یعنی دیوید کراننبرگ، و به تماشای فیلم Videodrome نشستم. انصافا پس از مدت‌ها تجربه‌ی چنین فضایی خیلی لذت بخش بود، گرچه فیلم به پای شاهکارهای کراننبرگ نظیر Crash (محصول 1996 و نه آن مزخرفی که اسکار گرفته!) و eXistenZ نمی‌رسید، اما در نوع خود بسیار دوست داشتنی بود. پیام اصلی فیلم تاثیر رسانه بر زندگی بشر و خشونت و سکس رسانه‌ای بود و با همان سبک خاص کراننبرگ این مسائل به تصویر کشیده شده بود. امشب هم برنامه، دیدن ساعت گرگ و میش برگمان است که از همان فضاهای غیرمتعارف بهره می‌برد. کلا زیاد که فیلم ببینی، به جایی می‌رسی که هر مزخرفی ارضایت نمی‌کند، منتظر یک پدیده و اثر خاص هستی، و من میان این همه آثار جدید سینما، خیلی کم به چنین مسئله‌ای برمی‌خورم، اینجاست که می‌روم سراغ کیف DVDها و کارهای حسابی را که مدت‌ها خاک خورده‌اند برمی‌دارم و یکی را تماشا می‌کنم.

همه‌ی این‌ها را که نوشتم، هیچ ربطی ندارد به آن چیزی که قصد نوشتنش را داشتم. آن نگاه خیره که از پهلوی چشمانت سنگینی‌اش را احساس می‌کنی، اما به هیچ وجه جرات نداری پاسخی بدهی به آن چشم‌ها! زیباترین چشم‌های دنیا بدون شک…و ذهن توهم‌زایت که به کجاها سرک نمی‌کشد. کسی نیست به تو بگوید، آخر توهم تا کجا؟ آخر چقدر خیالبافی؟ برو قال قضیه، نه، قضیه نه، قضایا را بکن و خلاص کن خودت را! یکبار برو تو، اگر نشد با من.

Streets of Hate and Despair

ژوئن 27, 2008

در این باره، یعنی همین خیابان‌های نفرت و نومیدی، خیلی چیزها داشتم برای نوشتن، که فعلا حس و حالی نمانده. حس و حال این روزها بیشتر شبیه شده به شعر زیر از فرامرز اصلانی:

روزهای بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند و بی فرجام
از فغان نگفته‌ها انبوه

روزگار سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن گشتن
سال‌خوردن به کوچه‌های غریب
تیغ افسوس بر سر آوردن*

من از این خسته ام که می‌بینم
تیرگی هست و شب‌چرا غی نیست
پشت دیوارهای تو در تو
هیچ سبزینه‌ای ز باغی نیست

روزهای دروغ و صد رنگی
پوچ و خالی ز دل سپردن‌ها
روز گار پلید و دژخیمی
بر سر دار ، یار بردن‌ها

روزگار هلاک بلبل‌ها
جغدها را به شاخه‌ها دیدن
روزهایی که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگیدن*

من از این خسته ام که می‌بینم
تیرگی هست و شب‌چرا غی نیست
پشت دیوارهای تو در تو
هیچ سبزینه‌ای ز باغی نیست

* فکر کنم این 2 قسمت رو خود اصلانی هم نفهمیده چی خونده دقیقا!

پ.ن: البته در مورد وضعیت این روزها، چند عامل کلیدی و موثر وجود دارد، یکی یورو 2008 که دوره‌ای بسیار پرهیجان بود، و این‌که دیگر نیست به دلیل این است که ترکیه حذف شد، و دو تیمی که به فینال رسیدند، هر دو از تیم‌های مورد علاقه‌ی من هستند، و عملا دیگر هیجان خاصی برایم وجود ندارد. معمولا اگر از لحاظ هیجانی Overdose کنم، بعد از این‌که هیجان مورد نظر تمام شود، شدیدا می‌خورم به پیسی و نومیدی. مورد دیگر خبری است که امروز رسید، در مورد خراب شدن رابطه‌ای، که فکرم را به خیلی جاها مشغول کرد، و از جمله این آهنگ اصلانی را بعد از سال‌ها به یادم آورد، که خوب مکمل ماجرا بود.

A Marionettian Invitation

ژوئن 19, 2008

این پاسخی است به دعوت ماریونت:

خوب همون‌طوری که ماریونت هم گفت، شروع چت و چت بازی از همون سالهای آخر دهه‌ی 70 بود. من هم دقیقا یادم میاد که سال 79 بود که برای اولین بار چت کردم. اون موقع هم تهران نبودیم. دقیقا سال پیش دانشگاهی بود و باید برای کنکور می‌خوندیم خیر سرمون. من چون سال‌های قبل اوضاع خیلی خوبی داشتم، و یکسری اتفاقات خیلی مهم تو اون سال برام افتاده بود، اصلا نه انگیزه‌ای داشتم برای درس خوندن و نه حس و حالی، رو این حساب اون سال با یکسری از بچه‌ها می‌پریدم که اصلا درس و اینا رو بیخیال بودیم و اتفاقا یکی از به یاد ماندنی ترین سال‌های زندگیم به حساب می‌آید. تا غروب تو کافی نت‌ها و یا خونه‌ی یکی از ما چند نفر بساط چت و مسخره بازی و اینا به پا بود و بعدش هم با یکسری دیگه می‌رفتیم کلوپ Play Station دورشهر! و تا 10 شب اونجا Konami Winning Eleven/Pro Evolution Soccer بازی میکردیم. بگذریم.

اولین چت‌های من نه توی یاهو، بلکه تو سایت Iranclick بود و اونجا هم چیزی به نام ID مفهومی نداشت. یه اسم انتخاب می‌کردی و می‌رفتی تو یه Room و می‌تونستی هر سری یه اسم بزنی، بدون نیاز به Password. یواش یواش بساط یاهو هم پهن شد و ما هم یه ID یاهو ساختیم، و البته حدود 2 سال بعد، به دلیل کرم ریختن تو چت روم‌های یاهو اون آیدی رو از دست دادم، که خیلی هم دوست داشتنی بود!

یکی از افرادی که من باهاش تو Iranclick آشنا شدم و بهش یاد دادم Yahoo! ID بسازه، غزاله بود. من هنوز هم با غزاله دوستم و حتی الان هم دانشگاهی هم هستیم. اتفاقات زیادی تو این 7-8 سال افتاده و خیلی‌هاش رو می‌شه به عنوان خاطره تعریف کرد. اما خوب هرچی فکر می‌کنم چیز جالبی رو که بتونم به عنوان خاطره‌ی چتی از توش انتخاب کنم پیدا نمی‌کنم. اما یادمه یه بار وسط چت با غزاله بودیم به اتفاق یکی از دوستان، که برق خونه‌مون رفت! ما هم پاشدیم رفتیم به لپتاپ پدر گرامی دستبرد زدیم و کار رو ادامه دادیم. برق همچنان رفته بود که باتری لپتاپ تموم شد، و اوضاع بسیار خطرناک شد، با توجه به اینکه ما مثلا درس می‌خوندیم و اگه بابام میومد تابلو می‌شد، رفتیم خونه‌ی رفیقم تا لپتاپ رو شارژ کرده و برگردیم، اما اونجا هم برق نبود! یه نیم ساعتی صبر کردیم تا برق اومد و سریعا لپتاپ رو گذاشتیم تو شارژ و وقتی به حالت اولیه برگشت، من سریعا برگشتم خونه و خوشبختانه اتفاق خاصی نیفتاد.

الان هم که یورو 2008 داره برگذار می‌شه و جو فوتبال و ایناست، یادمه جام جهانی 2002 که بود، با خواهر کوچیکترم یکسری آیدی ساخته بودیم و می‌رفتیم تو روم‌های یاهو مسخره بازی. یکیشون این بود: Pesare_Pierre_Luigi_Colina و خوب حسابی هم خندیدیم با اون آیدی! هر کی میومد PM می‌داد ما اولا اشاره می‌کردیم که خیلی شبیه بابامون هستیم و یک سوال کلیدی ازشون می‌پرسیدیم: دلاکروز رو می‌شناسی؟ کیل بین رو چطور؟ و این‌طور دیوونه بازی‌ها که فقط برای کسایی می‌تونه جالب باشه که حداقل با تیم اکوادور، جمهوری ایرلند، اسکندر کوتی و جام 2002 آشنایی داشته باشن!

در مورد چت با خارجی‌ها اصلا خاطرات خوبی ندارم، به غیر از یکی دو نفر، اغلب به مشکلات کلیدی برمی‌خوردم! خصوصا یکبار که با یک آلبانیایی ابله تو Yahoo Games و در حین بازی تخته چت کردم، و حسابی دعوامون شد! کل تاریخ ایران رو برده بود زیر سوال و ما رو عرب می‌دونست!

در پایان با عذرخواهی از مدعو گرامی، باید بگم که خودم می‌دونم پست جالبی نشده!