Relationship in movies
می 25, 2008
امروز که بالاخره بخش بزرگی از کارهای آمادهسازی فکسون تمام شد، و رفته بودم هارد را تحویل شریک مربوطه بدهم، همینطور در راه برگشت فکری به ذهنم رسید، که چرا در فیلمها کمتر پیش میآید که روابط بین Cousin ها را نمایش بدهند. یعنی همان عوزادهها، عمه زادهها، خاله زادهها و دایی زادهها را! خیلی که به مغزم فشار آوردم چند تایی تک و توک پیدا کردم، اما خوب برای اطمینان از قضیه به IMDB سری زدم. نتیجه جالب است. کلا 290 فیلم ثبت شده در IMDB وجود دارد که در مورد روابط Cousin ها با یکدیگر، حداقل سکانسی دارند! نتیجه را از اینجا ببینید. در این بین، بیشترین آمارها اول مربوط میشود به روابط پدر و پسر، مقام دوم از آن روابط پدر و دختر است، و در نهایت مادر و دختر، رتبه سوم را دارد. اگرچه در این بین روابط انسانی و روابط زن و مرد هم جزو کلمات کلیدی حضور دارند، اما هدف من روابطی بود که بین اعضای خانوادهها وجود دارد. حالا به این موضوع که فکر میکنید، چندان توجیهی ندارد که فقط مثلا 290 فیلم در مورد روابط بین Cousin ها باشد (که دقیقا هم در این باره نیستند، بلکه حداقل در این مورد هم سکانسی دارند). در حالیکه حدودا در رتبه 25 بین کلمات کلیدی روابط قرار میگیرد. ولی مثلا همان روابط پدر و پسر، حدود 14750 فیلم دربارهشان ساخته شده. حالا اینکه چرا؟ من نمیدانم..
In this situation, feXon is a nerves breaker
But I’ve always been a tough undertaker!
—-
هیچی نیست، فقط اینکه فکسون تا 1 هفته دیگه باز میشه باز، و من دهنم سرویسه این چند روزه، چون که، باید کلی فیلم از سی دی بریزم رو هارد، باید آیتم های فروش رو آماده کنم، باید برم ی(ن).ب رو راه بندازم که بتونه کار رو شروع کنه، و باید امتحان 70-270 بدم، و باید پروژه انجام بدم، و دارم نزدیک میشم به پایان ترم که هیچی ازش نمی دونم، هیچی نخوندم، و کلاس سرور از 4 شنبه شروع میشه، و فردا ناهار دعوتیم خونه ی داییشون اینا، و من دهنم سرویسه…
حتی حوصله ندارم این پست رو قالب بندی و ویرایش کنم، و استاندارد.
وقایع اتفاقیه
می 9, 2008
چند وقت پیش، خواستم مطلبی بنویسم، طرحی گذرا به ذهنم آمد، مقداری کاغذ پاره صرف نوشتن شد، اما بعد به نظرم رسید که چه بشود؟ این خزعبلات معنا ندارد. اما خوب نمیشود، همهاش میآید به سراغم و میرود. و من اعصاب ندارم، مخصوصا وقتی جدیدترین کار فیلیپ گلس را هم که میشنوی، جو میگیردت. آن طرح الان حالت اولیهاش را از دست داده است، اما الان، که دوباره اتفاق افتاد، میخواهم توضیح نسبتا کوتاهی بدهم که قضیه از چه قرار است.
ببینید شده به یک چیزی فکر کنید، مثلا توی ذهنتان هست که مثلا نیکول کیدمن * فلان، بعد میآیی تلویزیونی روشن میکنی، سایتی باز میکنی، روزنامهای میگیری دستت، میبینی که ای بابا، این که نیکول کیدمن است که اینجاست! خوب شاید اگر یکی دوبار برایت پیش بیاید، یا اگر هر بار بهیک صورت برایت پیش بیاید، مثلا یکبار یکی راجع به آن موضوع حرف بزند، بار دیگر روزنامه و یا …، عجیب نباشد. اما من و فکسون رابطهمان جدی تر از این حرفهاست. به جرات میتوانم بگویم، در 90% مواقعی که فکر یکی از دست اندرکاران سینما میآید گوشه و کنار مغزم، فکسون در لیست توصیه شدهها نمایشش میدهد، آن هم وقتی باید کاری در مورد آن شخص انجام دهم، و فراموش میکنم!
طرح اولیه از این قرار بود که میخواستم تک تک بنویسم این موارد را، و ببینم تا کجا پیش میروم، آیا الگویی میتوان استخراج کرد یا نه. اما بعد از 10-12 مورد بیخیالش شدم. تا اینکه امشب فیلمی دیدم که یکی از دست اندرکارانش فردی بود به نام کن گوچ، داشتم دوچرخه میزدم و می خواستم آمار فیلم را در بیاورم، وسط کار که نمیتوانستم، گفتم اسمی به خاطر بسپارم تا در مرجع جستجویش کنم. تنها اسم شبیه به اسامی آشنا برایم همین بود، شبیه نام کارگردان شهیر انگلیسی کن لوچ. دوچرخه را زدم و تمام شد، از خستگی فراموش کردم قضیه را، آمدم نشستم پشت سیستم، رفتم توی فکسون ببینم چه خبر است، که پسرم آمد و عکس کن لوچ را آن گوشه آورد، و من ماندم با این وقایع اتفاقیه…
* نه، من خیلی هم اندر کف سرکار علیه، کیدمن نیستم، این یکی هم یکی از آن وقایع است.
Blood of a poet
می 3, 2008
Come on, Pay the price
Go & get the dice
Come back now, Drink your coffee along with spice*
And remember, Never play with me “Cat & Mice”…
======
Let’s explore the deserts man. I mean it! Do you like the deserts? Do you like exploring them? So pick me up! Every weekend, Thursdays or Fridays, no fuckin difference between’em, because the day is not the issue here…**
======
Was a long, dark night of a september
That clearly I remember, from the trees of that street
There she was…
She look at my eyes with a tender, A tender that I couldn’t endure
& I left there with a dagger, a dagger in my heart
There she was…
======
* اینجا ادویهی شاعر، خون اوست. خون شاعر. ریخته در دانشگاه صنعتی امیرکبیر…
** از وصیت نامهی موری به پاشا
پ.ن : با تشکر از ژان کوکتو، خانم عراقی، بانک ملی ایران، دکتر شجری، سی دیهای درس تجارت الکترونیکی، توماس آلن ویتس، بروس اسپرینگستین، کلدپلی، و کسی که همیشه می پرسد: کویرهای اطراف تهران کجا هستند؟
