Gone insane, But the memory remainsssssss
آوریل 28, 2008
من بدون سکس ترتیبت را دادم رشیدیان مادری*! با آن لب مزخرفت، و ابرویی که برداشتهای، همین من، من که آزارم به کسی نمیرسد، که سرم توی کار خودم است، همین تو را، که چپ و راست با زبانت نیش میزنی، همین تو که هی پاهایت را میمالی به پاهایم، تکانشان میدهی، هی دستت را میآوری دم ماوس، مثلا تماسی برقرار کنی و تحریکی به وجود آوری، ترتیب همین تو را دادم.
چگونه اش را به یاد نمیآوری؟ خودت را نزن به کوچهی علی چپ! کافیست به آن حافظهات مراجعه کنی که از خودت هم لکاتهتر است. یادت میآید چه گفتی؟
“ما دخترها اگر توی کاری نتونیم موفق شیم، شکست بخوریم، حالا هر کاری، نا امید میشیم، دلسرد میشیم از ادامهی راه“
خودم چپ و راست ضربهی فنیات میکنم. گرچه اصلا برایم مهم نیست، اصلا مگر چه اهمیتی داری تو؟ اما دیگر نمیتوانم! دیگر مغزم پر شده از نیش و کنایههایت. کشش ندارد. دیگر چپ و راست کندهات را میگیرم، میچلانم، ترتیبت را میدهم، که بمانی توی خماریاش. دیگر میدانم چطوری ماتحتت را آتش بزنم. برای من کاری ندارد. وقتی ا.ا.چ. میگوید آن جملهی معروفش را، وقتی موهایت سیخ میشود، هری دلت میریزد پایین، ته تهش که زور میزنی میشوی 2، برگه من را که میبینی عدد 4 نوشته بالایش، ماتحتت آتش میگیرد. میدانی که، بارها گفتهام به تو، که به فلانم هم نیست! اما تو، ماتحتت آاتش میگیرد، میسوزد. همین کافیست برایم. من که آزارم به کسی نمیرسد، که سرم توی کار خودم است.
=====
محمدرضا میخواند. شجریان را میگویم. با هر چه چه که میزند گویی میخی روی سرم میگذارند. بعد ضربات سنتور نقش چکش راایفا میکنند. در مغزم فرو میرود. میرود در تار و پود تنم این تصنیف شیدایی. جزیی از وجودم میشود. حرکت میکند توی رگها. منفجر میکند درونم را.
شرحاین قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
=====
“تو مشکل اعصاب داری! میآیی کلاس که عقدههایت را خالی کنی. مشکل اعصابت را حل کنی.” چه بگویم به تو من؟ میترکی ازاینکه یکی از مغزش استفاده میکند؟ چشم دیدن شادی دیگران را نداری؟ زهر حلاحل نثار میکنی چپ و راست؟ بکن تا من هم کنده بچلانم، تا ترتیب بدهم، آتشی بزنم خاموش ناشدنی، کینهای درست کنم شتری، بکن تا بکنم.
=====
ترانهScandal ازQueen . فریاد میزند:
Scandal, now you’ve left me all the world’s gonna know
Scandal, they’re gonna turn our lives into a freak show
* در نسخه اولیه نوشته سرشار بود از ناسزا. اما در بازبینی سعی کردما حذف کنمشان، اگر نه، کمرنگ.
I’m big in Iran, I’m big in Iran
آوریل 26, 2008
1- م.س. نگاهت میکند. سر تا پا را قشنگ برانداز میکند. قند توی دلت آب میشود. آن روزت میشود بهترین روز هفته. هی بالا و پایین میپری! زیگ زاگ راه میروی. توی خیابان که میروی، با آن لبخند موزی روی لبها، یک دیوانهی تمام عیار میشوی برای رهگذران، رهگذرانی که اصلا برای تو وجود ندارند، وقتی تو را با نگاهش یک لقمهی چرب کرده! یک نگاه ساده؟ نه خوب، ساده که نبود! کل وجودت را برانداز کرد. نه یک بار! حداقل سه بار. آخر حتی به کفشت هم رحم نکرده. پس آنقدر میارزد که روزت بشود بهترین روز هفته.
2- از صبحانه عصر طلاییام بگویم برایت، که شده بخش لذتبخشی از روزهایم. کرهی بادام زمینی مارگارین 30-40 گرم، عسل 30-40 گرم، 4 برش نان تست و 800 سیسی شیر پاکبان. ترجیحا پرچرب. اگر نبود کم چرب. آن هم نبود باید بروم دنبال آنهایی که مزهی آب میدهند. این یکی که تعریفش را کردم، هنوز هم بوی گاو میدهد. بوی دامداری. هنوز هم سرش سرشیر میبندد. این یکی را شده چند کیلومتر هم پیاده بروم، میروم تا پیدایش کنم. که صبحانه بشود بهترین بخش روزانه. که لذت خوردن ابدی بشود. به ابدیت یک روز!
3- موقعیت: سعادت آباد. میدانی حوالی میدان سرو. مکانی مشهور به “شاش پلیس*”. نشستهای با پ.و. صبر کن! بگذار برویم عقب تر. صبح که بیدار شدی خورد توی ذوقت! بهترین روز هفتهات خراب شده بود. دیگر بهترین روز هفته نمیتوانست باشد! قرار بود بروند جابان. پس چرا نرفتند؟ از همه چیز بو برده بودند؟ نه امکان ندارد. اگر هم برده بودند میرفتند. بهانه هر چه که بود، دیگر، روز، بهترین روز هفته نمیتوانست باشد. درست به فاصله یک هفته با بهترین روز هفتهی قبل، این هفته داشت بدون بهترین روز تمام میشد. اما خوب حالا بیا همان جایی که اول شروع کردیم. نشستهای با پ.و. روی زمین. روزنامهی کیهان پهن کردهاید. ماتحتت را چسباندهای به صورت آقا! لم دادهای. اسمیرنف** آبی هم آنجا در کنار آبانار، و دو تا پیتزا، یکی مارگاریتا و دیگری قارچ و پنیر حاضر و آمادهاند. گویی همه چیز مثل خوان چهارم رستم شده. یک زن افسونگر*** کم دارد که تبدیل به عجوزه شود و خایهایت را ببرد! اولی را می روی بالا و دو قاچ قارچ و پنیر هم میفرستی کنارش. سیگار را روشن میکنی. کمتر از 10 دقیقه بعد باز همان آش و همان کاسه. حالا راحت لم میدهی روی کیهان، چشم میدوزی به آن یکی کیهان، ستارههایش را میبینی. دب اکبر میآید یک متریات. با دست ترتیب ستارههایش را بههم میریزی. کاری هم ندارد به کارت. دیدی بهترین روز هفته را؟ من میدانستم درست یک هفته بعد هم همان روز بهترین روز هفته میشود. همین را کم داشتیم که م.ق. و پیمان هم بیایند، که آمدند و آتش گلستان شد.
4- چرا همیشه زن شوهردار از دختر باکره برایت جذابتر است؟ این چه صیغهایست دیگر؟ این بساط را از کجایت در آوردی تو؟ بس که فیلم میبینی آخر. چرا ف.ق. را اینقدر دوست داری تو؟ چرا روز به روز از م.س. بیشتر خوشت میآید؟ بیچاره وفا! او چه میداند یکی هم مثل توی مریض، پیدا میشود در آن حوالی؟ تازه شبیه احمدرضا هم هستی، پس شاید فکر میکنی این رابطه دوطرفه باشد؟ من کاری ندارم، اما حساب روزی را بکن که یکی روی زن خودت سوار شود. آن وقت هی برو یک گوشه، بنشین روی صندلی، سیگار دود کن و ناخن بجو. آخر تو که دلت نمیآید زنت را قطعه قطعه کنی بگذاری توی چمدان که! من تو را میشناسم…
=====
* Shaash Place: معمولا وقتی آن حوالی دور میزنی، شاشت که میگیرد، مي آیی اینجا و میشاشی! کسی هم تو را نمیبیند. اما تو همه را میبینی. همه میشوند کبکی که سرشان را در برف فرو کردهاند.
** Smirnoff
*** Femme Fatale
بی وفا، تو حتی سگ هم نیستی
آوریل 13, 2008
و اتاق دخترک سرچشمهی احساس بود. مرد اما همراهش بوی خیانت میآمد، اما از همراهش بوی خیانت میآمد…
===
- الو
- الو سلام. مخلصم!
- چاکریم. کجایی؟ اومدی کسل*؟
- چی؟
- میگم کجایی؟
- خونهم
- آها. فکر کردم اومدی کسل!
- تو کجایی؟
- منم هیچی داریم برمیگردیم از اونجا. الان نزدیک ونکم.
- آقا برنامهت چیه؟ میتونی بیای اینجا؟ “ن” هم هست گفتیم تو هم بیا دور هم باشیم.
(بعد از اندکی من و من و تامل: (
- باشه (میکشد آن صدا را! باشهی معمولی نیست این). میام.
- تو کی حدودا میرسی اینجا؟
(شمارندهی چراغ قرمز عدد 30 را نمایش میدهد(
- اگه مشکل خاصی پیش نیاد نیم ساعت دیگه اونجام.
- اوکی آقا پس میبینمت.
- اوکی. چاکریم. خداحافظ.
- خداحافظ.
تا اینجایش را داشته باشید تا برویم سر اصل مطلب.
====
خانم سرایداری؟ آن زنیکهی لکاته؟ خانم خوشگلهی بابل؟ منشی سابق بوده که باشد جناب دکتر! با “خ” خیلی لاس میزدند که میزدند! نه خداوکیلی؟ تو؟ “ع”؟ مگر میشود؟ اِ اِ اِ اِ! مردک خجالت بکش. چشم زنت را دور دیدهای؟ یک ماه را هم نمیتوانی دوام بیاوری آخر تو؟ مردک خجالت بکش! شوهر دارد! ابرویش را هم که تتو کرده! تو و ابروی تتو شده؟ نکند من اشتباه میکنم؟ دِ آخر اس ام اس زدی “من خوبم عزیزم تو چطوری؟” این را چه میگویی؟ چرا پاک میکنی سریع پس؟ چرا 50 بار برایت زده که الان رودهن است؟ چرا پس از من میترسی؟ اگر زیر سر تو باشد سرایداری خودم فلان جایت را جر میدهم!
====
3 روز قبل – مکان موعود
دختر خیلی انرژیکی بود انصافا! به قولی هایپر اکتیو. خندان و شیطان! بازیگوش. در یک کلام باحال!
روز مورد بحث
خوب این دقیقا چه معنایی میدهد؟ بیچاره! تو هم فکرهایی میکنی برای خودت! خیلی سادهای تو! خداوکیلی کمی عقلت را بهکار بیانداز!
چند دقیقه بعد همان روز
“م” فال میگیرد. فال؟ عمرا تن بدهم به این خزعبلات! حالا که اصرار میکنی بگیر! اما من توی دلم دارم به تو و آن یکیها میخندم ها! دوتای اولش یکی میآید خوب بیاید! آخر من را خر گیر آوردهای؟ پس 14 قرمز با 14 رنگهای دیگر فرقش چیست؟ لابد اگر 14 نبود مال من، اگر یکی نمیشد آن عددها باز هم همان را میخواندی، بعد که من میگفتم چرا یکی شده میگفتی 14 رنگهای دیگر با این عدد قرمز یکی است! ای تف توی وجودت “م”.
====
چرا باز هم تماس میگیری با او؟ به فلان جای فلان ورت که کار طرف گیر است! یکبار! دوبار! نه روزی 10 بار! خداوکیلی چه فکر کردی “ع”؟ من خرم؟ یا نکند اشتباه میکنم؟ زیادهروی میکنم؟ پارانویا و من؟ پس چرا برایش زدی “من خوبم عزیزم تو چطوری؟” یک ماه هم دوام نیاوردی کثافت؟
====
از یک چیز خیلی بدم میآید! آن هم این است که یکی را میبینی، نشانش میکنی برای یکی که فکرش را میکنی! آنوقت فکرش را بکن، طرف چه فکر میکند و تو چه؟ اصلا مگر خودش چلاق است؟ حداقل بگذار بیشتر بگذرد تابلو نشود! اینقدر بدم میآید از این حرکت! اصلا تو با 4 ساعت طرف را میشناسی؟ ببین فکرش را بکن، اصلا از کجا طرف تو با این یکی مچ باشد. به فرض هم که بود، این یکی را بیخیال میشوی؟ مهمانی را میکنی مجلس خواستگاری؟ آشنایی؟ نه نکن این کار را “ن”. نکنید این کارها را! تازه میخواستیم برویم تکیلا** بخوریم ها! خرابش نکنید. تکیلا با کرم***، اگر کرمش را “م” بخورد و اگر نمیخورد فقط بدون کرم! کرم ابریشم توی مشروب؟ خداوکیلی حالت بهم نمیخورد؟ همین چیزها را میخوری که با “ن” دوست میشوی که طرف را برای فلانیاش در نظر میگیرد. اصلا درنظر گرفتهاید؟ اگر جواب مثبت است جراتش را داشته باش بگویی مثبت است. فقط اگر زیر سر تو بوده باشد “م”! خودم فلان جایت را جر میدهم!
====
* کافه کسل (Castle Cafe)، یکی از معدود کافههایی که میشد در دوران ممنوعیت سیگار هم درونش پکی بزنی، و لذتی ببری از همنشینی با رفقا.
** Tequilla
*** Mezcal
Murray’s Seven Labours
آوریل 9, 2008
خوب دیروز که قدم میزدم، مسیر یک سال آینده رو به هفت خوان کلیدی تقسیم کردم. این 7 خوان، که از بعضی جهات شباهتهای زیادی به 7 خوان رستم دارند، اصلی ترین ويژگی خوانهای رستم رو ندارن! کلیدیترین ویژگی این 7 خوان، تقسیم مسیر به 7 قسمت در کمال تعجب نامساویه. مسیری که من طی سال آینده به صورت نسبتا روزمره طی خواهم کرد. دلیل این تقسیمبندی هم این بود که وقتی مسیر رو طی میکنم آگهی نسبی از میزانی که طی شده و باقیمونده، داشته باشم.
خوان اول: از خوانه تا میدان (به دلایلی از ذکر نام این میدان معذورم)
خوان دوم: از میدان تا میدان ونک (این خوان شباهتش با 7 خوان رستم این است که نه با پای پیاده بلکه با یک نوع رخش مدرن طی میشود)
خوان سوم: از میدان ونک تا پل توانیر
خوان چهارم: از پل توانیر تا سوپر سبز یا رستوران بزرگ خاان جان
خوان پنجم: از سوپر سبز یا رستوران بزرگ خان جان تا خیابان عباسپور – نبش دفتر آگهیهای همشهری
خوان ششم: از خیابان عباسپور- نبش دفتر آگهیهای همشهری تا موسسه رسانههای تصویری
خوان هفتم: از موسسه رسانههای تصویری تا آیس پک
پ.ن:
1- این که این نوشته چقدر nonsense هست رو نمیدونم. همچنین این که اصلا به کسی چه ربطی داره این خزعبل.
2- خوانهای 4 و 7 هم شباهت کوچکی به یکی از خوانهای رستم دارند. خان چهارم.
کاکالا کاکالا!
آوریل 2, 2008
هر چه پاییز و بهخصوص زمستان در تب و تاب و حال و هوای جیم جارموش بودم، الان فقط و فقط دلم برای امیر کاستاریکا (کوستوریتسا به تلفظ صحیحش) غش میرود!
چند دقیقه پیش که هوسش زد به سرم، یاد پست دون سیچو در فکسون بلاگ افتادم، گفتم برم ببینم تاریخ پست چه بوده، خودتان ببینید.
