1- آدم‌ها هم دلشان به چه چیزهایی خوش است! یکیشان سعی می‌کند سریعتر از تو به ونک برسد، تمام تلاشش را می‌کند، غافل از اینکه اصلا برای تو مهم نیست. دیگری وقتی در کوئیز نمره‌اش بیشتر از تو می‌شود شادیش غیر قابل پنهان است. آن یکی هم عشقش این است که CD نصرت گوش کند. روزی 1 درس را 3 مرتبه! اگر نبود این دلخوشی‌ها، چه می‌کردیم؟

2- من مطمئنم دیوید لینچ نه تنها “نیویورک، نیویورک” را دیده‌است بلکه به این فیلم علاقه هم دارد!

3- رابرت دنیرو و مارتین اسکورسیزی حتما زبان همدیگر را خیلی خوب می‌فهمند. یک هفته که بنشینی کارهای دنیرو را ببینی یا دوره کنی نتیجه‌اش همین است!

فوریه 23, 2008

1- من فعلا زنده‌ام اما خوب چیزی برای نوشتن ندارم.

2- این هفته قرار بر این شده که بنده حداقل 5 فیلم از رابرت دنیرو ببینم. امشب استارت رو با دیدن دوباره‌ی گاو خشمگین زدم. اگر حسش باشه ممکنه راننده تاکسی ششمی باشه.

پیوستن امواج

فوریه 15, 2008

1- امروز کل خونه رو تحت پوشش شبکه‌ی فخمیه‌ی وایرلس قرار دادم! این تکنولوژی هم بعضی اوقات واقعا می‌چسبه. تجربه‌ی لذت بخشی بود مخصوصا برای من که مدت‌ها منتظرش بودم.

2- وس آندرسن که فیلم جدیدش سر و صدای زیادی کرده (نامزد شیر طلایی جشنواره فیلم ونیز هم بوده)، بخش اول فیلمش رو هم به عنوان یه فیلم کوتاه منتشر کرده به نام Hotel Chevalier. فیلمی دلچسب، با میزانسن عالی و موسیقی بی نظیر. از اینجا می‌تونید ببینید. دیدن این فیلم به صورت تصادفی تو روزی که هیچگونه دلبستگی بهش ندارم در نوع خودش جالب توجه بود…

3-

1- عنوان این پست فقط به یک احساس شخصی، یک عذاب وجدان برمی‌گردد (برای ع.ح) و هرگونه شباهت آن با ادامه‌ی مطلب و هر چیز دیگری غیرعمدی ولیکن محتمل است. ای تف توی وجودت رشیدیان که می‌روی سایتش را می‌بینی!

2- امشب خیلی راحت تر از آنچه فکر می‌کردم بلیت آتش سبز را که یکی از دوستان توصیه کرده بود گرفتم. چه مصیبتی است دیدن فیلم در سینماهای ایران. صرف نظر از لطف مردم که نیم ساعت اول فیلم را با هم گپ می‌زدند یا تازه می‌رسیدند، و از یک ساعت مانده به پایان فیلم شروع به ترک سالن کردند، کیفیت صدای فیلم فاجعه بود و اگر نبود زیرنویس انگلیسی حداقل 75% فیلم نامفهوم بود! نمی‌دانم مشکل از سینما بهمن بود یا خود فیلم.

3- آتش سبز فیلم خوبی بود، اما تا پرده چهارم. به نظر من انرژی کارگردان بیشتر صرف چهار پرده اول شده که انصافا هم عالی از کار درآمده. اما هر چه نزدیکتر شدیم به زمان فعلی، کار خراب شد. فیلم کمی بیش از هر چیز دیگر، به نقش زن در تاریخ ایران می‌پرداخت. نه فقط نقش زن، بلکه شاید سرنوشت او. از پرده چهارم به بعد جادوی فیلم برای من لااقل، کاملا فروکش کرد و دیگر به هیچ عنوان جذبه سابق را نداشت. گرچه فیلم از لحاظ تکنیکی و فرم قدرت سابق را داشت، اما از لحاظ روایت به مشکل برمی‌خورد. مشکلی که شاید با دیدن دوباره حل شود. فیلم بیش از هر چیز من را یاد مرد جان به لب رسیده از محسن نامجو انداخت.

پرتاب شو عزیز

فوریه 9, 2008

گاهی اوقات نمی‌توان گفت. نمی‌توان نوشت. اما باید شنید. یا که دید. شاید بتوان حس کرد… دلقک، مرد مرموز، کابوی یا سوراخ خرگوش؟

ان در امیدواری

فوریه 5, 2008

روسری‌اش را کشید پایین. موهایش ریخته بود. نه! دقیق‌تر بگویم، نریخته بود. اما به همچین زنی می‌گویند کچل. خیلی کم‌پشت بود موها. پسرک ترسید. دقیقا یادم نیست کلاس سوم بود یا چهارم. روی لبه‌ی تیغ که بایستی، همین‌گونه می‌شود. شب‌ها نمی‌توانی بخوابی که! یک غلت که بزنی رفتی آن دنیا. آری، سرطان داشت. تحت شیمی درمانی بود. پسرک هم حسابی ترسیده بود.

______

سرش را که می‌گذاشت روی بالش، از باغ صدای پا می‌آمد. جرئت نداشت رویش را برگرداند. صدای تیک تاک ساعت هم می‌آمد. چراغ اتاقش روشن بود تا اگر طرف آمد چهره‌اش را ببیند. اتاق را دو تکه کرده بودند. آن شب، پسرک حال و روز خوشی نداشت. فردا 6 صبح باید بیدار می‌شد. باید آن حالت تهوع همیشگی را تحمل می‌کرد. چیزی نمی‌توانی بخوری که! اگر بخوری همه‌اش را برمی‌گرداند. مامانی دوای درد را می‌دانست. حیف که او تهران بود، و الا نبات داغ او چه کارها که نمی‌کرد. پسرک فکر کرد حداقل باغ که دارند اگر تهران نیستند. بن‌بست جابربن حیان با این‌که از تهران خیلی دور بود، اما صفا داشت. بعد ازظهرها حیات در آن جاری بود. می‌توانستی ساعت‌ها در باغ مشغول باشی، گویی زمانی نمی‌گذرد. می‌توانستی با دانیال و بنیامین از این سر بن‌بست تا آن سرش مسابقه دوچرخه‌سواری بدهی، آخرش هم ترمز لعنتی نگیرد و بخوری به در، خایه‌هایت هم درد بگیرد، اما گذر زمان را که احساس نمی‌کنی که. ولی وحشت شب‌ها را چه می‌کرد؟ صدای پای توی باغ را چه می‌کرد؟ حالت تهوع صبح‌ها را چه؟

______

سر پسرک گیج می‌رفت. خواب‌های پرت و پلا می‌دید و مدام از خواب می‌پرید. خوابش که می‌برد، اول صدای مادرش را می‌شنید که با لحن خاصی صدایش می‌کرد. آرام و کش‌دار. می‌ترسید از این نوع صدا کردن. م…ر…ت…ضی! بچه که باشی نمی‌دانی دقیقا چقدر که بخوری، زیاد خورده‌ای! شام، پیراشکی گوشت داشتند. تا خرخره بلعیده بود. هرچه می‌توانست. اما حالا سرش گیج می‌رفت. درست نمی‌توانست بخوابد. از تخت خواب بلند شد. تلو تلو می‌خورد. قلبش یک‌جوری بود. هرطوری که بود تا انتهای اتاق رفت و برگشت. طول اتاق 10 متری می‌شد. پسرک حالا سبک شده بود. چند دقیقه بعد به خواب سنگینی می‌رفت. دیگر نه صدای پایی بود و نه تیک تاک ساعتی. فقط بوی اسید معده فضای اتاق را پر کرده بود…

تو بودی؟

فوریه 2, 2008

آن بیماری فراموشی را که یادت هست؟ همان که کسی را می‌دیدم، فکر می‌کردم قبلا او را دیده‌ام، اما کجایش را نمی‌دانستم، اما چه کسی را نمی‌داستم. این‌ها را که می‌نویسم فقط می‌خواهم یادم نرود، همین. و الا من فقط نگاه می‌کنم…

______

دهه‌ی فجر (بخوانید زجر) چه سالی بود یادم نیست. بین سال‌های 77-79 را در نظر بگیرید. آقای ایرانی با لبخند آمد سراغ آقای حقانی. شروع کرد به خواندن شعرش:

آن‌که بر ایرانی حمله‌ور شد / حقانی نبود، همسایه‌اش بود!

آقای حقانی دو سه روزی این شعر را تحمل می‌کرد. بیچاره نمی‌دانست که به نفعش بود به ایرانی حمله نکرده باشد. آخر او دامنه‌ی دیدش خیلی محدودتر بود. هر چند الان خیلی بهتر شده است.

فردای آن دو سه روز، آقای حقانی سر صف صبحگاهی رفت پشت سر آقای ایرانی ایستاد. خیلی خوشحال بود. آقای ایرانی که آقای حقانی را دید، شروع کرد به زمزمه‌ی شعرش، آن‌که بر ایرانی حمله‌ور شد / حقانی نبود، همسایه‌اش بود…آقای حقانی شروع کرد به خواندن:

وقتی بر ظلم شب حمله‌ور شد / ظلمت ایرانی در صَغَر شد

آن زمان ایرانی کَله سَر* شد / طَلع خورشید ایران حَتَم شد

آن‌که بر ایرانی حمله ور شد / همسایه‌ای نبود حقانی بود

آن‌که بر ایرانی حمله ور شد / همسایه‌ای نبود حقانی بود…

اما بعد از آن همچنان هر دو طرف ساز خودشان را زدند و آواز خودشان را خواندند. طبق معمول هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمی‌افتاد.

* بابلی‌ها به کچل می‌گویند

______

این کلمات خیلی ناتوانند، این‌ها را می‌نویسم که یادم نرود. بعدها که می‌خوانم، خودم می‌دانم چگونه تصورش کنم. والا این کلمات پشیزی نمی‌ارزند…

1- اولین باری که Down by law اثر استاد جیم جارموش را دیدم، با شروع تیتراژ آغازین فیلم همراه با موسیقی مسحور کننده‌ی تام ویتس، می‌دانستم این فیلم را بارها خواهم دید. هفته پیش یکی از همان بارها بود. علاوه بر موسیقی تیتراژ، فیلم مزه‌ی خیلی خاصی دارد که با هر فیلمی نمی‌توان چنین طعم بی‌نظیری را چشید. اضافه کنید به این ها بازی‌های شاهکار روبرتو بنینی و خود تام ویتس را به همراه دیالوگ‌های بی نظر و مینیمالیسم خاص جیم جارموش. این فیلم همه‌ی ویژگی‌هایی که یکی از 10 فیلم برتر سینما می توانند داشته باشند را، با خود دارد. اما همان‌طور که سابقا می خواستیم بگوییم (و نگفتیم قطعا)، کاشکی داوری در کار بود

______

2- بار سومی که قهوه و سیگار جارموش را می‌دیدم، فهمیدم که Isaach De Bankolé واقعا کیست! همان کسی که در اپیزود No Problem نقش Isaach را بازی می‌کند، در Ghost Dog نقش همان بستنی فروش را داشت و قرار است در فیلم جدید جارموش، The Limits of Control نقش اصلی فیلم را بازی کند. اپیزود مذکور در قهوه و سیگار واقعا مورد بی‌مهری من قرار گرفته بود، به طوری که بار سوم اصلا یادم نبود چه چیزی در آن می‌گذرد! این بار فهمیدم چه گوهر نابی را از دست داده‌ام.

______

3- اپیزود Jack Shows Meg His Tesla Coil که به گمان اکثر جارموش بازان، بدترین اپیزود قهوه و سیگار است، حداقل یک چیز خوب دارد و آن هم یک ادای دین مینیمال به استاد دیوید لینچ است. اگر گفتید کدام فیلم؟

______

4- آری فیلم‌های خوب اینگونه‌اند، هر بار زاویه‌ی دید جدید، و هر بار نکته‌ای تازه. حالا راستش را بگو، مطمئنی همه چیز رو به راه است؟!

______

 

بشنوید: موسیقی تیتراژ آغازین Down by law

تصور کنید حال و هوای ملت را در بهمن 57. این درست که آن همه شور اوضاع را بهتر که نکرد هیچ، خیلی رقت بار تر از همیشه کرد. این درست که از چاله افتادیم به چاه. اما خوب آن شور و حال برای من دارای احترام خاصی است. هنوز هم مو به تنم راست می‌شود وقتی یک سرود انقلابی می‌شنوم. بهمن 57 شاید حداقل دو نسل از این مملکت را به باد داد، اما مطمئنا اگر چیزی مشابه آن تکرار شود اوضاع متفاوت خواهد بود. یک محال ممکن