اگر پسند و اگر ناپسند مي گويم
نگفته بودم و اينك بلند مي گويم

نگفته بودم و جنگ است بعد ازين سخنم
و از دهان تفنگ است بعد ازين سخنم

نگفته بودم و خشكيده سالي آمده بود
و ابر ابر نبود آسمان كپك زده بود

نگفته بودم و ديدم درخت بود و دعا
درشت خويي ايام سخت بود و دعا

نگفته بودم و ديدم كه در دعاي درخت
دعاي سرخ درختند ميوه هاي درخت

دعا قبول شد آري صداي باران بود
و قطره ها كه ملخ مي شدند وقت فرود…

نگفته بودم و ديدم كه نان دهان را بست
غرور پرواز درهاي آسمان را بست

نگفته بودم و سيمرغ ها شغاد شدند
برادران سر تقسيم حق زياد شدند

نگفته بودم و جنگ است آنچه مي گويم
و از دهان تفنگ است آنچه مي گويم

ملخ چكيد اگر از آسمان شما كرديد
فرو نشست اگر آتشفشان شما كرديد

درخت و مزرعه را نيمه جان شما كرديد
ودنده هاي مرا نردبان شما كرديد

فرشته بوديد آن گونه اي كه شيطان بود
و مرد خاصه آن جا كه خوردن آسان بود

برادري به زبان بود ما ندانستيم
فقط به خاطر نان بود ما ندانستيم

گمانتان مرود آسمان تهي مانده ست
و صبح دهكده مان از اذان تهي مانده ست

گمانتان مرود باد بسته خواهد ماند
دهان به لقمه ي افراد بسته خواهد ماند

هنوز بر لب شمشيرها تبسم هست
هنوز حوصله ي آخرين تهاجم هست

هنوز بارقه اي از غرور من باقي است
هنوز بارقه اي از غرور مردم هست

هنوز اگر چه زمستان هنوز دل گرمم
كه در تنور من و آفتاب هيزم هست

شكوه قريه نخواهد شكست مي دانم
كه نان گندم اگر نيست بذر گندم هست

شكستم و همه گفتند بر نخواهد خاست
شكستم و … نشكستم كه خوان هفتم هست

كلاه اگر نه سرم با من است مي دانم
و آسمان پدرم با من است مي دانم

به حيله جنگي اسفنديار خسته منم
و رستمي كه به سيمرغ دل نبسته منم

به اختيار نباشد نفس نمي خواهم
نكرده فرياد فريادرس نمي خواهم

بهشت اگر به شفاعت رسد نخواهم رفت
به زور گريه و طاعت رسد نخواهم رفت

بدون كشته شدن سرنوشت بيهوده ست
شهيد اگر نتوان شد بهشت بيهوده ست

شكست عبدود است آنچه طاعت است مرا
وكندن در خيبر شفاعت است مرا

سخن خلاصه كنم روشن است اي مردم!
كه اختيار زمين از من است اي مردم!

و روشن است از اول براي من زنده ست
درخت و چشمه و جنگل براي من زنده ست

و روشن است كه مغرور و سخت خواهد ماند
درخت بعد ملخ هم درخت خواهد ماند…

(محمد كاظم كاظمي)

به یاد سال عجیب و غریب دوم راهنمایی، و البته اسم نمی‌برم، فقط از شکیبانیا تشکر می‌کنم که اشعار زیبای بسیاری خواند برایمان.

زین پس اینجا نخواهم نوشت

آقا سید جان

نوامبر 1, 2009

Tom Waits در آلبوم Rain Dogs ترک Gun Street Girl که به ترجمه مسخره می‌شود گفت آلبوم سگهای باران و آهنگ دختر خیابان تفنگ می‌گوید آقا سید جان اسلام رفته است. البته همینجا بود که م.ق. فهمید تام ویتس دوست مسلمان دارد. تام ویتس می‌گوید آسد جان جان، یعنی آقا سید جان جان، یعنی طرف مسلمان هم که باشد اسمش را همان جان باقی گذاشته. بقیه‌اش را هم انگلیسی می‌گوید ایزلام گان یا Islam Gone یعنی اسلام از دست رفته است. اینها را بخشی من و فهمیدم بخشی م. ق. ساکن فعلی ساسکاتون، کانادا. بعدش هم ویتس می‌گوید که من دیگر هیچوقت یک دختر خیابان تفنگ را نخواهم بوسید. چرا؟ چون می‌خواهد ایمانش را حفظ کند. حداقل ایمان دوست مسلمانش را…

حقیقت جایگزین

اکتبر 27, 2009

در دنیایی که جی جی ایبرامز در آن زندگی می‌کند، حتما موجوداتی بمانند فیلم کلاورفیلد به زمین حمله خواهند کرد و وقایع و اتفاقات فیلم مذکور اتفاق خواهند افتاد. دنیایی پر از ترس و هیجان. دنیای فیلم استار ترک، دنیای سریال گمشدگان. فیلم‌هایی که اخیرا دیده‌ام و می‌بینم و با توجه به اینکه سطح سلیقه‌ام نزول چشمگیری داشته، و به جریان اصلی نزدیک‌تر شده، متاسفانه یا خوشبختانه به دلم می‌نشینند.

سرباز،

زینت کشور

افتخارملت

***

سرباز،

پر از شور و شعف

نگاهش همیشه به هدف

گوهر زیبایی چون صدف [!!!!!!!!!!]

***

سرباز،

مایه‌ی افتخار

همواره هوشیار

همیشه پایدار

***

موقع بازگشتن دیدمشان.  هنگام ورود داشتم دنبال سالن 3 می‌گشتم، اتاق 5. برخوردهای داخل اتاق 5 و البته اکثر اتاق‌های آنجا، سخیف‌تر از برخورد با حیوانات است. حیوان هم حسابت نمی‌کنند شاید! زنجیره‌ای انگشتر عقیق دستش بود. سرخ سرخ. و سرشار بود از ته ریش. به این‌ها بعدا دقت کردم. گفتم ببخشید، باید نوبت بگیرم؟ گفت آره. گفتم کجا؟ گفت اونجا. اشاره کرد به پشت سرم. پیش خودم گفتم این همه آدم که اینجا نشسته بودند حتما جلوی من توی صف هستند. بالای در اتاق شماره 605 را دیدم. رفتم دکمه اتاق 5 را فشردم. شماره 606 خارج شد! همزمان زنجیره‌ای دکمه مربوطه را فشرد و خانم خوش صدایی که هر جا نوبت می‌دهند صدایش می‌آید، شاید دختر سازنده دستگا‌های نوبت‌دهی، گفت شماره 606 به اتاق 5! رفتم داخل. فرم شماره 1 را دادم دستش.

- برای کفالت.

- شناسنامه.

- ندارم اما کپی‌اش را آورده‌ام با کارت ملی. گرفت و شروع کرد به بررسی کردن.

- بیسوادی!

- ببخشید؟

- بیسوادی.

- دانشجوی فوق لیسانسم.

شروع کرد به خندیدن. قاه قاه. نفهمیدم چرا می‌خندد. زنجیره‌ای بود دیگر. همینجا فهمیدم که زنجیره‌ای است. حتی ستوان تمام هم نبود اما حس سرهنگی‌اش گل کرده بود. و حس توهین، تحقیر، و قرار است ما مایه‌ی افتخار شویم. بنیاد سگ‌‌پروری ساخته‌اند آقایان. این سگ مسلمانان. همین‌که عقیق قرمز را دیدم خوشحال شدم که ذره‌ای اعتقاد به این دین ابلهانه‌ی آن مردک عرب ندارم. شاید م.ص.پ. حق داشت که می‌گفت پناهندگی می‌گیرم که دیگر نتوانم برگردم ایران. حتی اگر بخواهم.

- نگفتم بنشین، گفتم دو دقه بیرون واسا.

رفتم بیرون و همان حوالی به شعاع یکی دو متر قدم زدم.

- آقای حقانی.

- بله؟

- نگفتم قدم بزن، گفتم دم در وایسا.

طبیعی است که برخورد را نمی‌توان نوشت. این تجربه دوم من در آن ساختمان منحوس بود و هر دوبار تجربه‌ای مشابه. در راه برگشت که تابلوهای کذایی را دیدم، نمی‌دانستم باید بخندم یا غصه بخورم. وسط را برگشتم، بدون اینکه از دوربین‌های مداربسته که چپ و راست به چشم می‌خوردند، و نشانی از نگرش ناظر کبیر برجای گذاشته بودند، بهراسم، شروع کردم به نوشتن شعار ها. دفترچه نظام وظیفه شاید به این یک درد بخورد. حالا شما دخترها که خودتان هزار و یک بدبختی دارید می‌گویید سربازی خوب است! مرد می‌شوی. تف به این مردانگی.

قضاوت، چه بسیار قضاوت می‌کنیم و چه سریع! هرکداممان شاید یک شعبه قضایی یا دادگاهی باشیم برای خودمان. براستی اگر قوه قضاییه هر کشوری این همه قاضی زبردست داشت دیگر مشکلی وجود نداشت. گاهی در این می‌مانم، آدمیزادی که حتی خودش را درست و حسابی نمی‌شناسد، حتی نمی‌داند در فلان موقعیت خاص چه غلطی خواهد کرد (اگرچه ما آدم‌ها معمولا ادعایمان فلان جای فلان حیوان بدبخت را فلان بهمان می‌کند)، چه راحت و سریع، در کسری کوچک از ثانیه، به کوچکی اتم شکافته شده‌ی آخرین آلبوم گروه Massive Attack، حکم صادر می‌کنیم برای خودمان. تازه خوب است کسی برای دادخواهی سراغمان نیامده، روده‌مان دراز است و پهن، برای خودمان حکومت می‌کنیم. به فتح کاف! آه ای سه کافه‌ی سرنوشت ساز بشریت، تنها به تو ختم می‌شود عاقبت همگان. در ازل همه از تو می‌آیند و در ابد به تو باز خواهند گشت. همه از سه کافیم و به سوی سه کاف می‌رویم…

===

بالاخره طلسم چندین و چند ماهه و شاید ساله شکسته شد و در غروب نه چندان سرد پاییزی، خانم کلمبیا پیکچر پرزنتس به همراه همان خانمی که صاحب حکیم است، آمدند بالا. به بوقی بند بودند و چراغی که یکی را زدیم و دیگری را بالا زدیم. در اواسط راه خانم صاحب حکیم که بوی عرق زیر بغلش فضای تنگ و تاریک خودروی پرطرفدار فرانسوی را پر کرده بود، از خانم کلمبیا پیکچر پرزنتس تقاضای ادوکلن نمود که درخواستش رد شد. خانم کلمبیا پیکچر پرزنتس که از اهالی دز و البته از نوع فول آپشن بود و آلمانی زیاد می‌دانست ولی رامشتاین را نه می‌شناخت و نه می‌فهمید، یک سر و گردن بالاتر از همتای گلپایگانی اصفهانی خویش می‌نمود. و البته درست می‌نمود. به همین دلیل وقتی سَری مبارک را در دهان فرو می‌برد و صدای قلقل مربوطه از مخزن آب قلیان بلند میشد، همزمان سَری مبارک را نقاشی نموده و بدین ترتیب دلبری می‌کرد. ماتیک‌های سرخ سرخ، مثل آن‌هایی که روی لب زن‌افسونگرهای فیلم‌های دیوید لینچ است. در همان حین که نشسته بودیم روی تخت‌های هتل شیان، البته تخت‌های قلیان کشی، و نه تخت خواب، همان‌هایی که دراز کشیدن رویشان اکیدا ممنوع گردیده بود، خانوم صاحب حکیم، که گویی در ماتحت مبارکشان چوبی فرو کرده بودند بلند شد و گفت که می‌رود، و این شد که ما هم کپلان مبارک را به مانند چند کلمه بعد که اشاره خواهم نمود، جمع نموده و راه افتادیم. در آخر راه هم بعد از مقادیری صحبت از ایرانسل و همراه اول اعتباری، آقایی که مادرش ابیانه‌ای بود و پدرش کاشی کاشان، گفت که بالاخره در بین این همه خودروی فرانسوی الکی این یکی پرطرفدار نشده و توی گشاد هم بالاخره کپلانت را جمع نمودی، والبته درست نمودی، و این بود که طلسم را شکستیم. در بازگشت با اینکه 25 لیتر مبارک از کارت گرامی سوخت کاستیم ولی حس نمودیم که وزارت نفت بدجوری گذاشته درمان، چرا که گویی پمپ‌ها دوبله کانتر می‌اندازند و نصفه بنزین وارد باک می‌کنند. بعدش هم یک اپیزود لاست بود و خلاص.

“به تصویر کشیدن پوچی‌های زندگی روزمره، از نقاط قوت من به شمار می‌رود: من زندگی مردم را به دقت مورد بررسی قرار می‌دهم، مشاهداتم را جمع‌آوری می‌کنم و سرانجام با در نظر گرفتن عوامل مختلف به ریشه‌یابی آن‌ها می‌پردازم. هر روز صبح، در هر ایستگاه راه‌آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند تا به سر کارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر از شهر خارج می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟”

عقاید یک دلقک – هاینریش بل – ترجمه محمد اسماعیل‌زاده

سپتامبر 27, 2009

“[...] ماندن، در گذشته غوطه‌ور شدن است و رفتن، به سوی آینده گام برداشتن.”

راز سکوت – مهدی صداقت پیام

سیاهچاله‌های سیار

سپتامبر 27, 2009

نمی‌دانم که دقیقا چه می‌شود. به ناگاه مجموعه‌ای نامشخص دست به دست هم می‌دهند، از حوادث و وقایع، مواد و موجودات، و … که می‌روی 20 سال عقب‌تر. کم و بیش. می‌روی به زیرزمین هتلی در مشهد. در واقع پارکینگ هتل. یا هتل‌هایی و پارکینگ‌هایی. سرگرمی دوران کودکی تداعی می‌شود برایت. سرگرمی که سال‌هاست فراموشش کردی. در دورترین نقاط زباله‌دان مغزت. در تاریک ترین نقاط انباری سلول‌های خاکستری. در مخروبه‌ترین جای نه مخابرات! پارکینگ خالی از انسان، و پر از ماشین، با بوی رطوبت آغشته به خاک همیشگی پارکینگ‌های زیرزمینی، با سنگینی هوا و سکوت، می‌رفتی و سرک می‌کشیدی از شیشه ماشین‌ها به داخلشان. ماشین‌های عجیب و غریب و جورواجور امریکایی و ژاپنی. انواع تویوتا و نیسان و شورلت و کادیلاک. به امید دیدن تاپ اسپید‌های بالای 200. و گاها وقتی 220 را می‌دیدی و یا 240 را در برخی مدل‌ها، مثلا مرسدس بنز 280، چقدر ذوق زده و خوشحال می‌شدی. نمی‌دانم در اولین غروب‌های پاییزی سال 88، در ترافیک بزرگراه همت، وقتی لکسوس پر ذرق و برق از کنار ون دلیکا گذشت، دقیقا چه شد که رفتم به آنجا، و یاد یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌ام در کودکی افتادم، که به اندازه همان پارکینگ‌ها، نم گرفته و خاک خورده و سنگین شده بود…

! Google Chrome rocks in many ways

سپتامبر 26, 2009

به همه‌ی دلایلی که گوگل کروم را به همه‌ی مرورگرها به صورت پیش فرض ترجیح می‌دادم این یکی را اضافه می‌کنم:
کوچکترین باگی که در کروم پیدا می‌کنید، به آنها اطلاع دهید. در کمتر از یک روز نسخه به‌روز شده مرورگر بدون باگ مذکور در اختیارتان است!

Google Chrome Logo

Google Chrome

بوی ماه مدرسه

سپتامبر 19, 2009

هیچ‌وقت به املای این کلمه فکر نکرده بودم. هیچ کجا هم ندیده بودمش، و فقط در گزارش‌های فوتبال آقای بهرام شفیع، گزارش‌هایی که هر کدامش ارزش چند گل را داشت ولی کاملا بی‌ارزش بود، این کلمه را شنیده بودم. بهرام می‌گفت شوت اسطقس دار، من یک چیزی تصور می‌کردم در مایه‌های اوست و قوس دار، بخش دومش مثلا می‌شد یک شوت کات دار، بخش اولش هم لابد در فهم من نمی‌گنجید. امروز که داشتم کتاب “خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته” را می‌خواندم برای اولین بار املای این کلمه را دیدم.

اسطقس در لغت‌نامه دهخدا

با اسطقس یا همان اسطقس‌دار