یکشنبه دهم تیرماه 88
ساعت 12 ظهر
اینجا تهران است، بلوار میرداماد؟ خیابان ولیعصر؟ بزرگراه نیایش؟ سعادت آباد، بلوار دریا شاید.
امروز آسمان هم غصه دارد. امروز هوا هم دل چرکین شده. در شهر مردههای متحرک، نفس کشیدن هم دشواریهای زیادی دارد.
Time is passing
یکشنبه دهم تیرماه 88
ساعت 12 ظهر
اینجا تهران است، بلوار میرداماد؟ خیابان ولیعصر؟ بزرگراه نیایش؟ سعادت آباد، بلوار دریا شاید.
امروز آسمان هم غصه دارد. امروز هوا هم دل چرکین شده. در شهر مردههای متحرک، نفس کشیدن هم دشواریهای زیادی دارد.
من که هستم تازه کار، باز هم فردا باید بروم سر کار، دوشنبه که شروع میشود اعتصاب، میشود نروم سرکار. اما اگر دو روز بعد نروم سر کار، شاید بشوم بیکار، تو را به جان مادرت میرحسین، بگو اگر نتیجه نمیدهد این کار، که خودم ندارم امیدی به این کار، مثل بچه آدم بروم سر کار.
پ.ن: پست قبلی آخرش 1399 درست بود.
پ.ن 2: برچسب این نوشته همان زندگی ماقبل مدرن باشد بهتر است تا پسامدرن! اینجا من را هم که مجددا درگیر قضیه کردند، باز پرتاب شدم توی قرون وسطی.
پ.ن3: همانقدر که دوست دارم الان بنشینم و هر چه کتاب در باب تاریخ و سیاست و اقتصاد وجود دارد بخوانم، دوست دارم بروم و “سال بلوا”ی عباس خان معروفی را دوباره بخوانم. با توجه به گشادگی خاطر، طبعا گزینه دوم صحیح است.
برای من هم همه چیز تقریبا تمام شده است. دوستانم که زیر باتوم کتک خوردند و خودم هم اگر کمی دیر جنبیده بودم، همین سرنوشت در انتظارم بود. هم فکرانم زیر رگبار گلوله کشته شدند. دیوار خانهام محل نوشتن شعار تهدید آمیز شده، به جرم الله اکبر گفتن، و شاید هم شعار مرگ بر دیکتاتور. قایقی باید ساخت، باید انداخت به آب، دور باید شد از این خاک غریب…
چه کسی فکر میکرد اینگونه شود؟
شده برایتان چند صفحه کتابی را بخوانید، ولی هیچ نفهمید، برگردید عقب، چون با اینکه خواندهاید اما نخواندهاید آن صفحات را؟
شده چندین ثانیه از فیلمی را ببینید بی آنکه دیده باشید؟ فکرتان، هوشتان، حواستان، سرجایش نیست؟
امشب در حین دیدن “دشت سوزان” اثر فیلمنامهنویس مشهور “گیلرمو آریاگا” بارها این موضوع برایم پیش آمده. گفتم آریاگا،بگذارید بگویم امسال سال فیلمسازی فیلمنامهنویسها بوده گویا. فرانک میلر و چارلی کافمن هم فیلم ساختهاند. اما چرا حواسم پرت می شود امشب؟ چون امسال شاید آن سالی باشد که زمانی حبیب خوانده برایش، بزن باران بهاران فصل خون است. جوانه زدیم در بهاران و سبز شدیم، باران هم کم نباریده، فصل خونش مانده، که اگر تقلبی در کار باشد، که بوهایش می آید، (قطعی شبکه SMS و خودکارهایی با حوهر نامرئی شونده که واقعی هم هستند)، شاید فصل خون در راه باشد. شاید فصل خون در راه باشد.
آری چنین است شاید.
1- گاهی شنیدن آهنگی قدیمی، از خوانندهای که زمانی احمقانه دلبستهاش بودی، نوستالژی لذتبخشی دارد، و غمی طاقت فرسا.
2- بوی نم اتاق کلبه گون هتل مربوطه، در کلاردشت، مگر میشود از خاطرش برود؟ خودش میگوید امکان ندارد. آتشی که نه در نیستان، ولی به پا کرد به هر حال، مگر میشود یادش برود؟ ممکن نیست! بعد از آن هم رفت و شومینه را آتش کرد. اتاق کلبه گون، شبیه این خانههای دو طبقه جنگلی بود. آن دو، در طبقه دوم. دو دو تا چهار تاست.دخترک خوابید، در آرامش، در تاریکی، زیر نور ماه. اما پسرک نه. زده بود بالا تا آنجایش. همین یک وجبی زیر دماغ درازش. مگر میشود دست نزند به آن سینههایی که تازه بالا آمده بودند؟ نه نمیشد. رفت دراز کشید پایین تختش. خواب خواب بود، ولی نور ماه همه چیز را به اندازه کافی روشن کرده بود. یواش یواش دستش را برد بالا. اول به دستش، دست زد. منتظر عکس العملی بود تا سریع دستش را بکشد. اما خبری نبود. بعد رفت سراغ صورت. همه چیز مثل سابق بود، جز یک چیز، که خودتان میدانید چیست. همه چیز را که نباید برایتان توضیح بدم! دستش کم کم رسیده بود به یقهی باز لباس دخترک، و حالا میتوانست برجستگی را احساس کند، آری میتوانست، چند ثانیه دستش را نگه داشت، تغییر قبلی اکنون بیشتر احساس میشد. شکاف بین دو برجستگی، آه چه لذتی داشت برای پسرک، و همانطور که بعدها در کتابی از یک نویسنده داخلی خواند، آن خیسی عرق بین دو برجستگی، ناخواسته بویی دارد مسحور کننده، که پسرک شاید آن بو را لزوما احساس نمیکرد، اما الان که من مینویسم، شاید سلولهای خاکستری توهمش را برایش ایجاد کنند. حالا نوبت آن بود که برجستگی را کاهش دهد، و اینجا بود که آن عکس العمل میآید، و حالا شما انتظار دارید همه چیز خراب شود، و گند قضیه در بیاید، اما نیامد، سریع جستی زد و رفت کنار پنجرهی کلبه، نگاهش را دوخت به آسمان، بعد از چند ثانیه سرش را برگرداند، خبری نبود. دخترک فقط کمی جابجا شده بود.دوباره در همان حالتی که لب پنجره بود حرکتش را تکرار کرد، و اینبار تا عکسالعمل را دید، سریعا دستش را پس کشید و گذاشت لبهی پنجره، ولی نگاهش به چشمان دخترک بود. بعد از چند ثانیه چشمها باز شدند، و در کمال معصومیت، پسر را کنار پنجره یافتند، بدون شکی و شبههای، با تصور اینکه مگسی، پشهای، چیزی آنجا را تحریک کرده، پلکها دوباره سنگین شدند. پسر اما دیگر جراتش را نداشت، بعد از چند دقیقه، برگشت سرجایش و خوابید. بعدها پسر به دلیل همین خاطره بود، که “درخت گلابی” مهرجویی را دوست داشت، فقط به خاطر همین بود، نه هیچ چیز دیگر.
3- گیج گیجم الان. نشسته ام پشت کانپیوتر، الان در حال تایپ کردن این خط هستم. گیج گیج، و الان دنبال کسی میگردند که نگاهش آبی است و ذلش داغ شقایق دارد. هوا ولی خنک است. و کنکاشهای ناخودآگاه به پایان رسیده. نه، باید بروم. نه! باید بروم. دیس دازنت میک سنس انی مور! چهارتاست. خلاص
تویی تنها – شهرام ناظری
شعر از شفیعی کدکنی:
درین شبها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد،
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را،
در این آقاق ظلمانی
چنین بیدار و دریا وار
تویی تنها که می خوانی
درین شب ها،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.
درین شب ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریا وار
تویی تنها که می خوانی.
تویی تنها که می خوانی،
رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.
این روزها، حتی قبل از اینکه صد صفحهای رضا براهنی، یعنی “چاه به چاه” را بخوانم، “مرد تکثیر شده” از ژوزه ساراماگو را با ترجمهی به نظر من متوسط عبدالرضا روزخوش میخوانم. البته کمی تحمل داشته باشید، به نثر مترجم عادت میکنید و مشکل حا میشود. کلا ساراماگو را دوست دارم، نه به خاطر اینکه حالا نوبل ادبی برده. این سومی کتابیست که بعد از “کوری” و “دخمه” از او میخوانم و انصافا رمانهایش کشش لازمه را در انسان ایجاد میکند. سبک روایی خاص خود را دارد، که من خیلی آن را دوست دارم، و خواننده را با داستان درگیر میکند، و به موقع، فاصلهگذاریهای لازمه را هم انجام میدهد، تا خیلی غرق روایت نشویم. بازی با زمان و شخصیتهایش را هم دوست دارم که در این رمان بیشتر به چشم میآید، در “دخمه” هم یادم میآید بود چنین حرکاتی، اما “کوری” را یادم نیست. یکی از چیزهایی که در این رمان خیلی مرا مجذوب خود کرده، رابطهی موجود بین “تورتولیانو ماکسیمو آفونزو” و “ماریا پاز” است، که هم گفتگوهای جالبی بینشان رد و بدل میشود، و هم ساراماگو توصیفات خوبی را برای نشان دادن روابط بین این دو به کاربرده است. به هر حال این رمان را امشب یا فردا به اتمام خواهم رساند، و تا به اینجای کار، رمانیست که اگر فرصت کنید و بخوانید ضرر نمیکنید.
آری خانم الیاسی. حالا همزاد میخواهی باش، مهزاد میخواهی باش، بد ذات میخواهی باش، که نیستی، میدانم این را. یادت میآید، آن شب، همان حوالی جایی که در “آرامش با دیازپام ده” محسن میگفت: “این پخش که میکنی عطرت، همین پخش که میکنی آن نمیدانم نامش…” دیدم همدیگر را؟ همان شب که تئاتر نوینی را میدیدم با 4 ال سی دی؟ که البته نمیدیدیم هر چهار تا را. ما 50% پرفرمانسها را میدیدم. که تازه 50% آنها که میدیدم از ال سی دی بودند! تکثرگرایی، به قول دکتر، یک جمله از بودریار که دقیقش را نمیدانم. حالا حساب کن، اگر تو این 25% ها یادت بماند، از کل قضیه، که نمیماند، فقط تصویر مبهمی برایت میماند، آن هم تصویری که دوست صمیمیات کارگردانی کرده، حالا گیریم که متعلق به شوهرش بوده باشد، اما او کارگردان بوده آن شب، اینقدر مبهم میماند توی ذهنت، چطور من را یادت بماند؟ متاسفانه یادت نمیآید. توی فیسبوک که چرخ میزدم، ناگهان دیدم یک جفت چشم را، با همان برق نگاه، پوشیده در میان روسری که به سبک خاصی صاحبشان آن را با دو دست نگه داشته بود. همانجا بود که فهمیدم این، همان شیرزن است، و شاید هم گربهزن! که گربه بیشتر شایسته چشمانت است. البته انکار نمیکنم که نشانههایی بود که من را کمک کند یادم بیاید، اما به هر حال متاسفانه یادم آمد. هنوز هم موهایت مثل موهای ایکیو سان باقی مانده خانم الیاسی؟ یا کم کم میرسی به سایو جان؟ متاسفانه به خاطر نمیآوری، اما ما مردها، همیشه در مورد این مسائل، رویاپردازیهای بسیار قدرتمندی داریم، و درون ذهنمان هزاران اتفاق میافتد. منظور من از ما مردها، لزوما نتیجهگیری از جزء به کل نیست، اما خوب لااقل میدانم جنون ما در این موارد بیشتر است. و شاید تخیلمان قویتر. و اصلا شاید ربطی به مرد و زن ندارد، شاید به خیالاتی بودن مربوط باشد. راستی تو هم خیالپردازی میکنی خانم الیاسی؟ امروز که مغز گوسفند، شده بود غذای لذیذ ناهار، میدانی یاد چه افتادم؟ یاد دیگ کله پاچه، که از بالا آن را دیدم، و با اینکه بالا بودم، بالا نیاوردم، شانس آوردم، با آن شکم پر از عرق تو بالا نمیآوردی؟ چه ربطی دارد به اینها؟ من نمیدانم! فقط یادم آمد اینها. گفتم به تو هم بگویم. آن شب م.ص. نیامد با شما، شما چهار تا بودید، با آن دوست پسر شریفیات! که من نمیخواهم بگویم ریاضی خواندن یا فیزیک خواندن ساده است، خیلی هم دشوار است. اما قبولی در رشته ریاضیات در کنکور، یا فیزیک، کار سادهایست نسبتا. این را میگویم که نه تو، بلکه او، هی شریفا شریفا نکند! خلاصه من و م.ص. آقا و م.ص. خانم رفتیم، و شاید تو دلت گرفت که چرا م.ص. خانم با شما نیامد. دوست مشترک ما م.ص. آقاست خانم الیاسی. و دوست مشترک تو و م.ص. آقا هم، م.ص. خانم. یعنی تو به م.ص. خانم نزدیکتری تا به من یا م.ص. آقا. من هم م.ص. خانم را میشناسم، و او هم مرا، اما دوست مشترک ما، م.ص. آقاست. یعنی من به م.ص. آقا از هردوی شما نزدیکترم! مزخرف میگویم؟ میدانم! اما نهایت قضیه این بود که م.ص. خانم ما را ترجیح داد به شما. و شب رفتیم خانهی م.ص. آقا، از آرشلخت حرف زدم، و فیلمهای دیگر، و در نهایت هم رفتیم خانههایمان. ای کاش تو هم م.ص. خانم را به آن سه نفر ترجیح میدادی. شاید هم دلت میخواست، اما نمیتوانستی. فیلم متوسط “بنجامین باتن” جملهی زیبایی دارد: “زندگی ما با موقعیتهای ما تعری میشود، حتی آنهایی که از دست میدهیم.” و شاید تو از دست دادی موقعیت را، و شاید خیلی قبلتر از آن من. و این جمله برای تو مفهومی ندارد، اما برای من چرا. خلاصه همه اینهارا که نوشتم، میخواستم بدانی من متاسفانه به خاطر میآورم، حتی همین نکات ریز را.
باشد آقا جان، باشد. باز هم رای میدهم. با کسی هم مشورت نکردم. تقریبا امیدی هم به پیروزی کسی غیر از ا.ن ندارم. اما من رای میدهم. شاید موسوی شجاعت کروبی را هم نداشته باشد. اما کروبی توی کتم نمیرود خدا وکیلی. چه رای بدهیم، چه ندهیم، خرداد ماه حماسه خواهد بود برای جمهوری اسلامی، اینکه تقلبی میشود در انتخابات، من نمیدانم، اما میدانم مشارکت همیشه بالا خواهد بود، حتی اگر واقعا نبوده باشد. پس به امید اینکه تقلبی در کار نباشد، من تلاش خودم را خواهم کرد. آمدیم و همه چیز به دور دوم کشید، آن وقت شاید حسرت رای ندادن دور اول را بخوریم و اینکه دور دوم ا.ن با خیال راحت پیروز شود. چهار سال پیش، دور دوم قید رای دادن را زدم، خیلیها میگفتند، رفسنجانی احمدی نژاد را بالا آورده که خودش با اقتدار پیروز شود. اما اینگونه نشد به هر ترتیب، و من و خیلیهای دیگر شاید اشتباه کردیم…